ആദ്യത്തെ 196 വരികൾ.
...شینونومه هانگتسو
.باورم نمیشه...
:کانال تلگرام ما
گروه انی پلاس با افتخار تقدیم میکند
لوسیفر و پتک بیسکوئیتی🔨
همگی گریه میکردن
همچون ستارههایی سوزان با شعلههایی آبی
به کجا خواهیم رفت؟ چه چیزی قراره ببینیم
البته، ما داریم تغییر میکنیم
نیازی ندارم، نمیخوام
تو ازش دست کشیدی
...بعد از این پشت سر گذاشتن خداحافظیهای سوزناک
مراقب خودت باش...
میخوام بیشتر از زمان گذشته خود حالم باشم، و از خود آیندهم بیشتر از زمان حالم
...به مرور زمان الویتهایی من تغییر کرده
از سپری که دور خودم کشیده بودم بزرگتر شدم
...دروغ خیانت اجتماعیـست
همگی بزرگ میشن
اما چه به سر شعلههای سوزان آبی ستاره میاد؟
...دوست داشتیها و نداشتیها
...بالاخره تغییر میکنن...
...یک ناجی خسته
...مدالی که زنگ زده
نمیخوام به درخشش ناچیز اونها خیره بشم
...صداهایی که از اونها میاد رو میتونم بشنوم...
...پس بیا یه خورده... تغییر کنیم...
قسمت ششم شوالیهی کلاغ و شینونومه میزوکی
.الان چند روزی میشه
.اون حتی یکبارم به اسم شینونومه سان اشاره نکرد
.سلام، آمامیا
.فکر کنم... عاشق اون مرد شده باشم
.هیچ وقت فکر نمیکردم بعد دیدن اون خبر اینقدر گریه کنم
تو هم گریه کردی، مگه نه؟
.نه
.آمامیا
.من سینهم رو بهت قرض میدم، هرچقدر دوست داری گریه کن
داری چی کار میکنی، سوء استفاده میکنی؟
.باورم نمیشه
.ب-ببخشید
.باورم نمیشه
.ها، بالاخره خندیدی
.از الان، من هم میخندم
.میخندم تا به تو سامی نشون بدم بزرگ شدن خیلی خوبه
.هرچهقدر که اون میخندید منم میخندم
.خب، فکر کنم بهتره دیگه برم
.سنسی... گریه میکرد
.مردم وقتی کسی میمیره گریه میکنن
.که اینطور
.یوهی، جلوی خودت رو نگیر
.خودت رو آزاد کن و گریه کن
...من... این رو میخواستم
...آرزوی مرگ شینونومه سان رو داشتم...
!چون میدونستم یک روز سر راه پرنسس قرار میگیره...
.به این چیزها فکر نکن
.فقط فعلاً با گریه خودت رو خالی کن
.به کلی حواست پرت شده
.از آشنایی باهات خوشوقتم
...شینونومه میکازوکی هستم
.و این هم مو هست...
.از آشنایی باهات خوشوقتم، آمامیا یوهی هستم و این هم نوی هست
شوالیهی دیگه؟
آمامیا کون؟
...ببخشین اینقدر یهویی میپرسم
میشه باهام مبارزه کنی؟...
.نه
!ولی من این همه راه اومدم تا مستقیماً ازت خواهش کنم
!این کارت رو به خاطر داشته باش
داداش کوچیک شینونومه سان بود، نه؟
.ها، چه اتفاق خوشایندی
.هیسامه چان، بابت غذا خیلی ممنونم
!باید بیشتر بهم احترام بذاری
!تا بعد
داداش کوچیک شینونومه سان؟
.آره، درسته
.ها، مانگاهایی که به شینونومه سان قرض دادم
دختر جادویی ماری جادویی
.اون برای برگردوندن اینها اینجا اومد
...و، آمامیا
.میزوکی غذای تو رو هم خورد...
.این قسمت زیاد مهم نیست، برای همین نمیخواد زیاد روش متمرکز بشین
!ببخشید دیر کردم
...سنسی، معلم، پرفسور
کلاه گیس سرت کردی؟...
.آره
خوشـِتون اومد؟
.میدونی که رفیق جنگ هستیم
!حسابی دردسر درست کرد
!راست میگی
.هنوز دارم تعجب میکنم چهجوری دوتا برادر حلقه گرفتن
.آره، حق با توئه
.همم
پس داداشم هم شوالیه بود، که اینطور؟
!اخمات خیلی تو همه
واقعاً اینجوری میخوای مبارزه کنی؟
.میکازوکی سان
.همون میکازوکی کافیه
.میکازوکی... سان
.خلاصه بگم، من هیچ علاقهی ندارم باهات مبارزه کنم
.هه! اصلاً باحال نیستی
به خاطر اتفاقی که برای برادرم افتاد ناراحتی؟
شنیدم که شما دوست بودین؟
.ما... دوست بودیم
خب، خواهر کوچیکتر هیسامه چان همون پرنسس هست، مگه نه؟
.من شینونومه سان رو کشتم
.اون که جاودانه نبود، معلومه انسان بوده
.اول و آخرش یک روز میمرد
جاودانه؟
.اینقدر ناراحت نباش
.باید از پرنسس و زمین محافظت کنی
!خیلیخب! حسابی انرژی گرفتم
چی؟
!بیا وسطی بازی کنیم
.زودباش، زودباش، عینکت رو در بیار
چرا عینکش رو در آورد؟
.بیا اینجا، اینجا
چی!؟
!زودیباش
.بازی وسطی داریم، نوبت توئه
!زودباش، چی شده؟ بیا دیگه
بلد نیستی هیجانزده بشی؟
...خب، نمیشه ازت توقع داشت با این بیبخاری که داری
.بتونی از پرنسس محافظت کنی...
.البته، همچین جذاب هم نیست
.شبیه اسکلها میمونه
!دیدی، معلومه که بلدی مشت بزنی
توی این وضعیت میتونی بخندی... واقعاً عجیبه؟
!زودباش، نوبت توئه، آمامیا کون
!باید ازم متنفر باشی
!شینونومه سان برای محافطت کردن از من جونش رو از دست داد
!به خاطر من کشته شد
داداشم برای محافظت کردن از تو مرد؟
حقیقت داره؟
.آره
.پس انگار واقعاً میتونی بگی تو کشتیش
...پس یعنی
...اگه تو رو بکشم
!میتونم از داداشم پیشی بگیرم
!سرنوشت تو این بوده که برادرم رو بکشی
!پس سرنوشت تو اینه که از اون فرارتر بری
!اگه تو از اون قویتر باشی، پس باید از تو پیشی بگیرم
.انگار هنوز شانسش رو دارم از داداشم پیشی بگیرم
...برادرم با نجات تو کاری کرد که به جلو بری
!ولی من دنبال اون بودم...
!و اینکه هر دوتامون هم شوالیه بودیم
!پس این فقط میتونه کار سرنوشت بوده باشه
این یارو چه مشکلی داره؟
.دیونهـست
...هب، وقتش رسیده با هم مبارزه کنیم
!سرنوشت تو رو رقیب من کرده...
!ای-این دیگه چه حس خونخواهی هست! نه، دیونهـست
!نمیدونم چی کار کنم
چ-چی؟
پر-پرنسس؟
.تونستم
.تکنیک شینونومه سان
.بیهوده نبود
...تمام زمانهایی که در کنار شینونومه سان تمرین میکردم
!یو کون، میکازوکی سان...
!از الان به بعد، مبارزه بین شوالیهها ممنوعه
!اطاعت
.من نمیتونم این دستور رو قبول کنم
من عاشق دعواهای شخصی هستم، میدونی که؟
.ولی، امروز استثناء قائل میشم
!عاشقت شدم
چی!؟
!ها
.پشت سرت
.از آشنایی باهاتون خوشوقتم
...من ناگامو سوئیچیرو هستم
.منم دانسدارک هستم...
!من شوالیهی اسب هستم
.پس شما توی این شهر بودین
...پرنسس، نوی، مو، دنبالـِتون میگشتم
!چه اسب بزرگی هست...
!خیلی خفنه
!اسب، اسب، اسب
!اولین باره یکی از اینها رو میبینم
.خوب گوش بدین
.در مجموع 12 تا شوالیه وجود داره
.من قبلاً با لوکی جغد، کو گربهی سیاه، و سیا مار ارتباط برقرار کردم
شوالیهی مار، سیا؟
شینونومه هانگتسو هم شوالیه بود، درسته؟
.آره
.متاسفانه یکی از متحدانـمون رو از دست دادیم
...ما شوالیههای حیوانات هستیم
...وظیقه داریم از زمین در برابر...
!در برابر چکش بیسکوئیتی محافظت کنیم...
!باید خیلی زود کسایی که قصد دارن این سیاره رو نابود کنن شکست بدیم
!پس باید خودتون رو برای مبارزه آماده کنین
.همیشه آماده مردن باشین
.و باید هرچی سریعتر آروزی پیمانـتون رو کنین
.و باید هر روز خودتون رو باارزش بدونین
.به زودی همدیگه رو میبینیم
.ها، من یه چیزی یادم اومد، بعداً همدیگه رو میبینیم
آماده مردن باشم، که اینطور؟
..کسایی که قراره از زمین محافظت کنن
No comments yet. Be the first to leave one.