Fårö Document 1979

Fårö Document 1979 (Fårödokument 1979)

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ ഡൗൺലോഡ് ചെയ്യുക

റിലീസ് വിവരങ്ങൾ

Faro Document 1979 1979 1080p Criterion Bluray REMUX AVC FLAC 1 0-WHRen
Faro Document 1979 1979 SWEDISH 1080p BluRay H264 AAC-VXT
Faro Document 1979 1979 SWEDISH 720p BluRay H264 AAC-VXT
Faro dokument 1979 (1979) 1080p BluRay AAC1 0 x264-CALiGARi
Faro dokument 1979 (1979) 720p BluRay AAC1 0 x264-CALiGARi
Faro Document 1979 1979 1080p BluRay x264-DEPTH
Faro Document 1979 1979 720p BluRay x264-DEPTH
Faro Document 1979 720p BluRay FLAC 1 0-ASCE
Faro Document 1979 1979 1080p BluRay YIFY
Faro Document 1979 1979 720p BluRay YIFY
കമന്ററി എഴുതിയത് 9B0DY
BluRay (Criterion Collection) | 23.976 fps | 1h 44mn

ടാഗുകൾ

BluRay
1080
REMUX
720p
720
x264
പ്രസിദ്ധീകരിച്ചത്: 2023-06-21
ഡൗൺലോഡുകൾ: 27
ശ്രവണ വൈകല്യമുള്ളവർക്ക്: No

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ പ്രിവ്യൂ

ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.

‫این مستند در سال 2017 دیجیتالی و ‫اصلاح شده است.

‫بیش از 300 میلیون سال قبل...

‫این جزیره از دریای‌‌ «سیلورین» پدیدار آمد. ‫

‫سنگ بستر آن دارای فسیلِ‌ مرجان‌های ‫باستانی، صدف و...

‫‌سایر گونه‌های آبزی ناشناخته است.

‫درابتدا، نام اصلی جزیرۀ «فارو»، «فاروئه» بود. ‫به معنای:

‫«‌جزیره‌ای که شخصی به آن سفر میکند.»

‫یا «جزیره‌ای برای مسافران.»

‫نظریه‌های متفاوتی دربارۀ ریشۀ اصلی ‫نام این جزیره وجود دارد.

‫در زمانهای قدیم این جزیره‌، ‫شاه‌راهی بود که...

‫کشتی‌های بازرگانی را به ‫دریای بالیتک متصل میکرد.

‫شاید فارو پناهگاهی برای افرادی بوده که ‫درجاهای دیگر کمتر از آنها استقبال میشد.

‫درحال‌حاضر، 673 نفر ساکنِ ‫جزیرۀ فارو هستند.

‫50 سال گذشته جمعیت این جزیره، ‫تقریباً دوبرابر بیشتر بود.

‫ما زندگی بعضی از ساکنین این جزیره را ‫مستند کرده‌ایم.

‫همچنین میخواهیم شرایط سالهای ‫پیشین این جزیره را که...

‫‌به‌تدریج درحال نابودی است‌، ‫لمس بکنیم.

‫«مستند فارو ـ ‌1979»

‫«تقدیم به ساکنین فارو»

‫چندین سال پیش، وقتی‌ ‫«ریچارد اُستمان» در روزنامه‌‌ای خواند‌...

‫که یک شرکت بزرگ سیمان، درخواستِ...

‫اعطای امتیاز برای بهره‌برداری و ‫استخراج انحصاری...

‫شنهای سواحل «سالو‌ریو» و «ساندرسند» را ‫کرده است، دچار سردرد شدیدی شد.

‫این سردرد، جرقۀ نوشتن شعری قابل‌توجه را...

‫در ذهن او روشن کرد.

‫جالب اینکه، «ریچارد»، پیش از این ‫نه شعری نوشته بود و نه شعری خوانده بود.

‫او، از آن زمان تا هنگام مرگش ‫بیش از 500 شعر نوشت.

‫‌"رُزی را دزدیدم، رزی وحشی از فارو‌.

‫رزی که میروید در سواحل فارو.‌‌

‫جست‌وجو کردم تاریخ را در شن.‌‌‌

‫شنی که دیگران خیالِ بُردنش را داشتند.‌‌

‫سخنانی شنیده‌ام از نیاکانم:‌

‫بی‌حرمت نکنید شنی را که خدا ‫به فارو اعطا کرده‌.

‫چراکه اگر چنین کنید، طبیعت جزیره ‫مطرودمان خواهد کرد‌.

‫و ما در مکان دیگری گمارده خواهیم شد."‌

‫هرآنچه از دریا بستانید...‌

‌‫دریا آن‌را پس خواهد گرفت‌.

‫اگر شن‌های «سالوریو» را می‌بردند...

‫دریا طلب آن شن رو میکرد و ‫آن‌را از جایی مثل «آلهالا» پس میگرفت.

‫زمینی که حفر شده بود...

‫باید دوباره پُر میشد.

‫میخوای بری توی شهر «ویزبه» زندگی بکنی؟

‫آره. اینجا برای معلم‌های پیش‌دبستانی ‫کار نیست.

‫من خیلی کار نکردم.

‫بچه‌دار شدم و مجبور شدم ترک‌تحصیل بکنم.

‫- از فارو خوشت میاد؟ ‫- آره.

‫آره، مخصوصاً تابستونها.

‫- یعنی زمستونهاشُ دوست نداری؟ ‫- نه، خیلی کسل‌کننده میشه.

‫- چرا از جزیرۀ فارو خوشت میاد؟ ‫- جای قشنگیه.

‫- میخوام بیام اینجا زندگی بکنم. ‫- چرا؟

‫اینجا هیچ شغلی نیست. لازم نیست ‫کار بکنم.

‫وقتی من بچه بودم، شرایط اینجا ‫خیلی فرق داشت.

‫آدم احساس میکرد هیچ وسیلۀ تفریحی ‫یا بازی نیست.

‫حالا که برگشتم میبینم چقدر جای ‫قشنگ و آرامش‌بخشیه.

‫.الان فرق میکنه

‫قصد دارم بزودی برگردم به خشکی.

‫توی فارو می‌مونی یا میری؟

.نمیدونم

‫توی یه اداره کار میکنم و...

‫شغل من اینه که فهرستی از تمام...

‫مشتری‌هایی که اینجا توی «گوتلاند» داریم، ‫ درست بکنم.

‫- میخوای بمونی؟ ‫- نه.

‫چرا؟ چرا نمی‌مونی؟

‫اینجا هیچ‌کاری نیست انجام بدم.

‫هیچ شغلی نیست.

‫میخواستم برم.

‫وقتی 15 ساله‌ام بود...

‫آرزوی رفتن به «استکهلم» رو داشتم.

‫- برنامۀ تو چیه؟ ‫- نمیدونم.

‫یکسال توی کالج «فورشوند» رشتۀ ‫ اقتصاد خوندم.

‫6 یا 7 سال توی شرکت «کنسوم»‌ کار کردم.

‫بعد دوباره برگشتم اینجا، سر مزرعه و زمین.

‫فکر نمیکنم بمونم.

‫اینجا هیچ تفریحی نیست. ‫هیچکاری واسه انجام‌دادن نیست.

‫زندگی شبانه‌اش چطوره؟

‫هیچی. هیچی نیست.

‫وسایلم رو جمع کردم و رفتم. ‫نه شغلی داشتم، نه چیزی.

‫ولی اینجا بدون هیچ مشکلی ‫کار پیدا کردم.

‫نمیتونم از اینجا برم.

‫وقتی توی یه جزیره بزرگ بشی، ‫دلت میخواد همیشه نزدیک دریا باشی.

‫اینکه برم جایی و دریا نباشه، برام عجیبه.

‫اینجا هیچ مشکلی نداره.

‫برای من که هیچ ضرری نداشته.

‫اتفاقاً خیلی خوبه آدم یاد بگیره ‫توی شلوغی و ازدحام زندگی بکنه.

‫ولی اینجا، مکان ایده‌آلی برای ‫بزرگ‌شدن بچه‌ها نیست.

‫‌هزینه‌های زندگی خیلی بالاست. ‫حداقل من اینطور فکر میکنم.

‫رفتن به دریا و نگاه‌کردن به دریا به آدم، ‫حس رهایی میده.

‫احساس آزادی میکنی.

‫- اینجا نیا. ‫- خیلی لیزه.

‫مراقب باش!

‫پشت سرته.

‫فقط پشت‌سرش راه برو.

‫از تابستون و نور خورشید لذت میبرم.

‫کاش میتونستم بیام. ولی نمیتونم.

‫بعدش با «آنتون» آشنا شدم.

‫چند ساله‌ات بود؟

‫فکر میکنم 18 ساله‌ام بود.

‫وقتی 19 ساله‌ شدم، عروسی کردیم.

‫من توی اون مزرعه به دنیا اومدم. ‫اون مزرعه خیلی‌وقته مال‌ خانواده‌ست.

‫از قرن هفده‌ام.

‫- خواهر و برادر نداری؟ ‫- دوتا دارم.

‫خواهرم «الن» از همه بزرگتره.

‫عروسی که کرد، از اینجا رفت.

‫من از مزرعه مراقبت میکنم. ‫برادرم «اریک» هم کسب‌وکار خودش رو داره.

‫اولش همین نزدیکی‌ها کار میکرد. ‫بعدش ناخدای کشتی شد.

‫مساحت این مزرعه چقدره؟

‫من 21 جریب زمین دارم که مال خودمه.

‫چند رأس دام داری؟

‫شش‌تا گاو داریم و چند‌تا گوساله.

‫زمینها رو اجاره هم میدم...

‫حدود 40 جریب زمین هم نزدیک کلیسا دارم.

‫روی 13 قطعه زمین، در 13 مکان مختلف، ‫کار میکنم.

‫بنظرت ارزشش رو داره؟

‫خب، هر آدمی باید یه کاری بکنه...

‫حالا یا اینکار یا یه کار دیگه.

‫یاد گرفتم چطور از گاوها نگهداری بکنم.

‫البته، بدشانسی‌هایی‌ هم داشتم. ‫ضرر کردم.

‫باید یه چیزهایی رو ازدست بدی تا ‫یه چیزهایی بدست بیاری.

‫بعضی‌وقتها گاوها مریض میشدن و ‫مجبور میشدم خلاص‌شون بکنم.

‫هزینۀ حمل‌ونقل از اینجا خیلی بالاست.

‫جوونهایی که اینجا هستن، نمیخوان ‫کشاورز و مزرعه‌دار بشن.

‫قدیمها، همه یه اسب و یه گاو داشتن‌.‌

‫توی اوقات فراغتشون، به ‫مزرعه‌اشون میرسیدن و

‫یه شغل دوم هم داشتن.

‫اما امروزه، همه میخوان ‫بعد از کار، استراحت بکنن و مرخصی بگیرن.

...آتیش‌سوزی

‫چطور اتفاق افتاد؟

‫همسایه‌امون، «آینار»...

‫بعد از ناهار اومد خونه‌امون و...

‫گفت داره از سقف خونه‌اتون، دود بلند میشه.

‫طبق‌معمول هرروز، داشتیم ‫قهوه و چایی میخوردیم.

‫خب...

‫فقط تونستیم بچه‌ها رو برداریم و ‫با عجله بیاییم بیرون.

‫«آنتون» رفت طبقۀ بالا تا آتیش رو ‫خاموش بکنه.

‫اما همه‌جا شعله‌ور شده بود و ‫‌کاری از دستمون برنیومد.

‫آتش‌نشانها چی؟ نیومدن؟

‫بعدش اومدن.

‫کشتی اجازۀ عبور به ماشین آتیش‌نشانی نمیداد. ‫اونا هم نتونستن به‌موقع برسن.

‫ادارۀ آتش‌نشانی فارو هیچ کمکی نکرد.

‫از شهر هم هیچ کمکی نفرستادن.

‫پلیس گفت یه جرقه باعث ‫آتیش‌سوزی شده.

‫سقف خونه‌مون سفالی بود و زیرش هم ‫توفال‌کوبی شده بود.

‫کلی پرنده اونجا آشیونه ساخته بودن.

‫به ما گفتن که آتیش‌سوزی از آشیونۀ ‫یکی از پرنده‌ها شروع شده.

‌اما بنظر من عجیب بود. ‫آتیش‌سوزی از داخل خونه شروع شده بود.

‫از اتاق زیرشیروونی.

‫وقت قهوه بود و بچه‌ها طبقۀ بالا بودن.

‫اونا هم هیچ صدایی نشنیده بودن.

‫یه ربع بعد، تمام خونه داشت ‫توی آتیش میسوخت.

‫شما و بچه‌هاتون کجا رفتین؟

‫چندماه‌ خونۀ «بیریت‌ماری» زندگی میکردیم.

‫بعد رفتیم به کلبه‌‌ای که خارج ‫از جزیره داشتیم.

‫تا 21‌اُم دسامبر اونجا موندیم.

‫اونجا نه آب داشت و نه برق.

‫اولش میتونستیم یه‌کاری بکنیم، ‫اما بعد از مدتی...

‫اون قضیه هنوز آزارت میده.

‫نظر پدرت چی بود؟

‫برای اون خیلی سخت‌تر بود.

‫چطور؟

‫بردیمش دکتر و براش یه‌عالمه ‫دارو نوشتن.

‫دیگه خواب و آرامش نداشت. ‫که بعد از اون ماجرا چیز عجیبی هم نیست.

‫وسایل خیلی زیادی داشتیم. همه‌شون ‫قدیمی بودن. لنگه‌شون رو پیدا نمیکردیم.

‫یعنی نمیشد هیچی رو از خطر نابودی ‫نجات بدین؟

‫نه، فقط چندتا صندلی مخصوص آشپزخونه ‫برامون باقی موند.

‫شش تا صندلی.

‫خیلی عجیب بود. ‫همه‌مون مات و مبهوت بودیم.

‫آدم نمیدونه باید چیکار بکنه.

‫همینطوره. واقعاً نمیتونی کاری بکنی.

‫رفتم طبقۀ بالا و چرخ‌خیاطی‌مون که ‫نصفش باقی موند رو دیدم.

‫همونجا ولش کردم.

‫پیش خودم خیال میکردم حتماً نصف ‫دیگه‌اش رو هم پیدا میکنم.

‫بچه‌ها چه عکس‌العملی نشون دادن؟

‫وحشتناک بود. خیلی ناراحت و ‫افسرده بودن.

‫دکترها برای اونا هم قرص تجویز کردن.

‫به «اولیا‌کار‌ن» که 13 ساله‌اش بود، ‫خیلی سخت‌تر گذشت.

‫هرشب گریه میکرد.‌

‫بعد بیدار میشد و فریاد میزد که ‫اونجا آتیش گرفته.

‫شما 9 تا بچه دارین. ‫نگران‌شون نیستین؟

‫نه.

‫وقتش رو ندارم.

‫‌ بزرگتر که شدن...

‫به خواهروبرادرهای کوچیکترشون کمک میکردن.

‫ساعت 3 یا 4 صبح بیدار میشدن و ‫پوشک‌شون رو عوض میکردن.

‫اینطوری بود که یاد گرفتن.

‫منم پیش خودم میگفتم چقدر خوب یاد گرفتن.

‫مادرشوهرتون و مادر خودتون ‫ با شما زندگی میکردن؟

آره.

‫اونا کمک‌تون نمیکردن؟

‫نه. مادرشوهرم میگفت: ‫"خودت خواستی بچه‌دار بشی

‫حالا هم خودت باید ازشون مراقبت بکنی."

‫منم هیچوقت ازش کمک نخواستم.

‫مساحت این مزرعه چقدره؟

‫30 جریب زمین تمیز و بدون علف‌هرز.

‫100 جریب هم درختسان و زمینهای ‫جنگلی بود.

‫بعداً چندین جریب زمین تبدیل به ‫بوته‌زار و تیغستان شد.

‫- چند رأس دام داری؟ ‫- الان، 4 تا گاو دارم و...

‫برّه و خوک هم نگه ‌میدارم.

‫«والتر برومان»، مالک و اداره‌کنندۀ یه ‫مزرعۀ خانوادگیه.

‫طبق معیارهای جزیرۀ فارو، یعنی یه ‫مزرعۀ متوسط داره.

Fårö Document 1979 subtitles in other languages

അഭിപ്രായങ്ങൾ

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left