ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
بزرگترین اثر لئوناردو داوینیچی، «لِدا و قو» هرگز پیدا نشده.
دلیل ناپدید شدنش، هنوز یک راز باقی مونده.
(زمان حال)
انتظار یک غول رو داشتم.
.غولی که از انگشتهاش صاعقه میزنه
اونا میگن که شما بلدین از جادوی سیاه استفاده کنید، استاد لئوناردو.
باز کنید!
اگر که میخواید به دار آویخته نشید، الان میتونه زمان خوبی باشه.
به نام پودستا درب رو باز کنید!
- نه! - شما به جرم قتل بازداشتید!
«میلان»
دیگه درباره من چی میگن؟ میتونی بهم بگی؟
- بعضیا میگن شما نابغه هستین. - بعضیاا؟
و بقیه چی؟
بقیه میترسن.
تو نظری نداری، مامور...
جیرالدی.
- جیرالدی. - از این خانم برام بگو.
کاترینا دا کِرِمونا.
- دقیقا چی رو بگم؟ - میگن که بحثتون شده.
اون چندتا از نقاشیهات رو سوزونده و تو اون رو مسموم کردی.
اگه واقعا دارن همچین چیزی میگن، دروغه.
چقدر اون رو میشناختی؟
خطوط صورتش رو بهتر از خطوط صورت خودم به یاد داشتم.
اون برای تو چی بود؟
- عشق بود. - یه معشوقه بود؟
تا حالا به آسمون خیره شدی؟
میدونی...
هوا رنگی نداره، نامرئیه.
- با این حال آسمون آبیه. - بله، آبیه، که چی؟
یک معما مثل آسمون.
اون دختر برای من همچین چیزی بود.
(فلورانس، 16 سال جلوتر)
یالا، نوبت شماست. تختهها رو زودتر بردارید.
بیا، پات رو اینجا بذار.
چونه بره بالا.
کمربند رو دور کمرش بنداز. آرنجت رو بشکن، بشکن.
- دستتون رو جمع کنید. - حتما اشتباه متوجه شدم.
- ببخشید...آمادهام قربان. - خوبه.
دستت رو ببر بالا، بالای ابروها.
پشت موها رو درست کنید.
خیلی خوبه، بیشتر روی چونه تمرکز کن، حالا هیچ عضلهای رو حرکت نده.
دیانا، الهۀ شکار.
نگهبان دنیای مردگان.
آلفونسو...خاکی شده، رون پاش رو تمیزش کن.
خیلی خب، شروع میکنیم.
از سر شروع کنید و کفِ پا تموم کنید.
آناتومی مسیر مشخصی داره.
آشغاله! بالاتنه بدی رو کشیدی! شبیه دوتا کیسه آرد شدن!
- از نو شروع کن، از نو شروع کن. - اینو به من بده.
متشکرم.
- نمیتونم موفق بشم. - از چیزی که شده راضی نیستم.
- وسایلت چه مشکلی داشت؟ - چی؟
چرا نقاشی منو نکشیدی؟
- خیلی خستهای. - جانم؟
خسته و کوفته به نظر میای.
خسته...داغون.
بلدی دل خانمها رو ببری؟ تاکتیکهات باید عوض بشن.
یه زمانی بیعیب و نقص بودی.
ما هممون بیعیب و نقص به این دنیا اومدیم.
ولی کمال به آرومی از دست میره.
این ضربههای چکش هستش که از ما اثر هنری میسازه.
متوجه هستی داری چی میگی و چقدر حرفات عجیب غریبه؟
تو بیشتر عمرت خدمتکار بودی.
- ببخشید، چطور مگه... - دستهات پینه بسته.
چربی شمع توی موهات رفته. میتونم همهچیز رو ببینم.
- من برای یه پرتره خوشگل نیستم؟ - من همچین حرفی نزدم.
- ولی اینطور فکر میکنی. - نه، نه، نه. تو...
تو یه چیزی داری که تعریف کردنش خیلی سخته. همین و بس.
دیگه خیلی دیره.
اون کارآموز اولش رو انتخاب میکنه.
متاسفم که به اطلاعتون برسونم، اسم من اونجا نوشته شده.
- تو چت شده لئوناردو؟ - دیاناش رو تموم نکرده.
اون از کمالگرایی بیپایانش فلج شده.
- اینجوری کارآموز اول نمیشی. - دقت کردی.
چطوره که نور شمع از خورشید متفاوته؟
رنگش، شدتش فرق داره.
باورنکردنیه، هیچوقت به ذهنم نرسیده.
چندین نوع نور داریم. این شگفتانگیز نیست؟
بسه دیگه، داری با سوالای تموم نشدنیت ما رو هم نابود میکنی، بخور.
- آره! - امکان نداره.
- این هفتمیه! - من برمیدارم.
خیلی ازت ممنونم، بازی کردن با تو لذتبخشه.
- لئوناردو کجاست؟ - کیه که بدونه؟ اون میره میچرخه!
«مترجم: «مهرداد
Sync: Michael Scofield
داری چیکار میکنی؟
- ولی چندتا طرح کشیدی؟ - نه، هنوز تموم نشده.
- کار تو هیچوقت تموم بشو نیست. - نه!
بیخیال لئوناردو. ما هممون اینجا شاگردیم.
چطوره؟
فکر میکنم که...
اینو به وروکیو نشون میدی؟
این اون چیزی نیست که میخواد، متوجهی.
اونو به شکل دیانا نکشیدی.
اون لباس مسخره، اون لوازم صحنه.
خیلی واقعیه. شبیه یه رعیت شده. یک رعیت واقعی.
شبیه یه الهه نیست.
باید چیزی که میبینیم رو بکشیم. اینو میبینم.
آره، ولی معنیش این نیست که بقیه میخوان اون رو ببینن.
متاسفم.
نمیخوام که کارت رو از دست بدی.
- بگو ببینم. مادرت دوستت داره؟ - بله. حداقل دوستم داره.
خوبه.
چون من تو رو نمیخوام.
میمونها از تو با استعدادترن!
از کارگاهم برو بیرون! برو! برو!
بازش کن، سریع.
خطوط خوبی داره. شکل خوبی داره.
- متشکرم. - ولی...احساس نداره.
- چطور، قربان؟ - فقط چیزی که دیدی رو کشیدی.
باید یاد بگیری چیزی که حس میکنی رو بکشی. بهش فکر کن.
بدش من، یالا.
- داری منو مسخره میکنی؟ - نه، استاد.
- طرحت کجاست؟ - اون...
نتونستم منبع الهامم رو پیدا کنم.
شاید اگه شکمت پر نبود و مجبور بودی توی فاضلاب بخوابی
زودتر منبع الهامت رو پیدا میکردی.
تا میتونی سریع تمیزش کن، منظورم اونقدر تمیز هستش که توش غذا بخوری
- قربان. - وای، نه.
- آهای...قربان؟ - جوابت رو که دادم.
باید کار دیگهای واسه من باشه.
- کارت رو کردی و مرخص شدی. - خواهش میکنم.
میتونم ژستهای خیلی زیادی بگیرم.
شاهدخت رومی، مریم، بلقیس، هر چی که بگید، خواهش میکنم.
متاسفم. کسی تو رو اینجا نمیخواد.
تو! تقصیر توئه.
اونا منو نمیخوان، تو گفتی من خسته و کوفته به نظر میام.
- چی گفتی؟ - همین.
نه، نه! من جز تو به چیز دیگهای فکر نمیکنم و هنوز میخوام پرتره تو رو بکشم.
میخوام از اول شروع کنم، میخوام
حاضرم بهت پول بدم.
بیا.
- اینجا زندگی میکنی؟ - نه موقتیه.
- دارن کف عمارت جدیدم رو درست میکنن. - عجب.
شوخی، تا حالا این کلمه به گوشت نخورده؟
- چی؟ - بیا تو.
اومدم.
- اول پول. - چشم.
- خدمت شما. - خصوصی بیشتر خرج داره.
متشکرم.
بهت هشدار میدم، توافق ما کاریه.
- یک هنرمند به یک مدل دستمزد میده، نه بیشتر - نه همینه.
آمادهام.
اسمت چیه؟
- کاترینا از کرمونا - کرمونا
من لئوناردو هستم، اهل وینچی.
تو خیلی زیبایی.
با وجود اینکه زجر کشیدی. یا شایدم به همین خاطره.
همیشه انقدر عجیب حرف میزنی یا باهاش درگیری؟
متوجهی، من مثل بقیه طرح نمیکشم.
- تو حتی مثل بقیه حرف نمیزنی. - نه...نه.
اونا چیزی رو میکشن که دنیا میخواد ببینه این یه ایدهآله
من این رو نمیکشم، من چیزی که میبینم رو میکشم.
باورم اینه که طبیعت بهترین اثر هنریه.
مثل یک عمل بینقص آفرینش.
یا پرواز گنجشکها، یا مسیرهای پر پیچ و خم رودخونهها
یا داستانهایی که توی چهره آدما میبینیم.
این چیزیه که میخوام به تصویر بکشم، نه یک تقلید خالی. خب...
پس...بگو میخوای چه ژستی بگیرم.
مثل همیشه بشین.
پارچه، میشه یه کم از پشتت بدی بیاد پایین؟
خوبه؟
بله. حالا اگه میشه یه کم موهات رو کنار بدی.
- ببخشید، داری چیکار میکنی؟ - متاسفم.
توی رسم کردنت... دلم نمیخواد زخمم باشه.
نمیخوام این داستان رو برات تعریف کنم.
سکههای تو نمیتونن همهچیز رو بخرن.
همه بیاین! جمع بشید!
یالا، سریع، همه بیاید.
اونجا هم به صف بایستید، آروم باشید، آفرین. استاد بفرمایید.
آقایون، سفارش هنری جدیدمون.
کلیسای جامع فلورانس.
ببینید...ناقصه.
چی کم داره؟
این صلیب رو بالاش کم داره.
دو و نیم متر قطر داره، هیجده تُن وزن دره.
میره اون بالا...
...روی کلیسای جامع قرار میگیره.
برای شکوه ابدی پروردگارمون.
و البته که شکوه ابدی وروکیو میشه.
- ولش کن، مارکو. - ازش پرسیدم هر شب کجا میره.
- به مسائل شخصیش اهمیت میدی؟ - مشخصه که یه دختره.
البته که یه دختره، ابله.
داری چیکار میکنی؟
اینا رنگهایی هستن که برای کشیدن نقاشیت استفاده میکنم.
- از کجا آوردیشون؟ - ازم نپرس.
کشیدن طرحم کافی نیست؟ چرا نقاشی کنی؟
هیچی هیچوقت کافی نیست.
رسیدن به دستنیافتنی. این چیزیه که ما رو جذب میکنه...
- شکوه واقعی. - استاد.
لئوناردو.
چی باعث ناراحتیتون شده، استاد؟
به تو اعتراف میکنم.
ممکنه که یه کم اغراق کرده باشم.
وزن کره بیش از حده.
این اهرم میتونه بخش اول رو بالا ببره
ولی از اینجا تا اون بالا... چوببست نمیتونه وزن رو تحمل کنه.
همین الانشم وقتی اهرم بچرخه، بالاخره میریزه.
اعتبار من به این بستهاس.
No comments yet. Be the first to leave one.