ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
تــــــرجــــمــــــه و زیــــــرنویـــــــس فرشــــاد
"کیف، سال 1992"
همه چی آمادهست؟ - .آره -
!یه لحظه صبر کن، مامان
!پنجره رو ببند
...من در اصل
.یه پسر بلند قد بودم
.اما لاغر بودم
.وایسا، اینطوری نمیشه
.باید یه استراحتی کنم
اولین نبرد حرفهایی که دیدم یه مسابقه .از افراد سنگین وزن بود
...برای اولین بار تو زندگیم
...فهمیدم که وقتی
.مشت به سر یه نفر میخوره چه صدایی میده
.اون صدا خیلی ناخوشایند بود
".به خودم گفتم: "خیلی وحشیانهست
.قبل از اولین نبردم خیلی عصبی و دلواپس بودم
.از وارد شدن به داخل رینگ میترسیدم
.پاهام سست شده بودن، ترسیده بودم
از خطری که وجود داشت باخبر بودم و خیلی .ترسیده بودم
وقتی بین جمعیت قرار میگیری شرایط .فرق میکنه
.از داخل همه چیز متفاوته
.حریفان ما از سلاح مخفیمون خبری ندارن
درسته که یک نفر داخل رینگ هستش اما ...در اصل اونا با دو نفر مبارزه میکنن
.و دو نفری قدرتمون دو برابر میشه
...برادرت
.باعث میشه قدرتت بیشتر بشه
.هیچکس نمیتونه متوقفت کنه
.جنگیدن تو خون "ویتالی"ــه
،اون یه مبارز به دنیا اومده .اما من با تمرین یه مبارز شدم
...به عنوان یه مبارز یا دستیار
...مقدار "آدرنالین" به قدری زیاد میشه
...که ذهنت فقط روی یه چیز متمرکز شده
و به چیزهای اطراف و جوانب دیگه .توجهی نمیکنه
.در اون لحظه فقط به استراتژیت فکر میکنی
.این یارو بصورت عریض مُشت میزنه
پس یا کلا میکشی عقب یا اینکه کلا میری .سمتش
اگه با این حالت نزدیکش باشی و مشتهای ...کوتاه بزنی
نمیتونه تو رو بزنه، به خاطر اینکه فضای .کافی برای مشتهای عریض نداره
...اما اگه به اندازهی کافی نزدیک نشی
.میتونه تو رو بزنه
...پس وقتی داخل شدی
...میری نزدیک طرف و مُشت کوتاه میزنی
اینطوری حریفت نمیتونه به خوبی ...ضربه بزنه و
.بوم! همه چی تموم میشه
...مُشتهات رو بالا میزنی
...به کشالهی ران یا پایینتر ضربهای نمیزنی
نه به گردن و جمجمه و نه به کلیه مشتی .نمیزنی
...وقتی حریفت رو خوابوندی زمین
و تو اون جو سنگین و بین تشویق جمعیت ...اگه یه مشت دیگه بزنی
.دو امتیاز منفی میگیری
اگه خودت رو سفت کرده باشی و حملهای ...نکنی
...دستور توقف میدم تا از این حالت خارج بشی
...بعدش میخوام که از خودت دفاع کنی
.و تو اون حالت یک قدم کامل بیای عقب
.خیلی خطرناکه
یه مُشت میتونه دماغت رو بشکونه یا .چشمت رو بترکونه
.حتی ممکنه تو مسابقه کُشته بشی
...اگه از آسیب دیدن بترسی
اگه آماده نباشی با تمام قدرت بری تو ...رینگ
.اونوقت هیچوقت موفق نمیشی
وقتی بچههام بوکس کار میکنن خیلی .نگران میشم
.منو میترسونه
...زندگی خودشونه و دعای خیر من همراهشونه
...اما در طول مبارزه
.همیشه میرم قدم میزنم
موبایلم رو با خودم میبرم و منتظر .تماس میمونم
...12دور مبارزه
.برای قهرمان بوکس سنگین وزن جهان
.الان وقت قهرمانهاست
قهرمان بوکس سنگین وزن جهان ...WBC در ارگان
."ویتالی کلیچکو" ملقب به دکتر "مشت آهنی"
."ولادمیر کلیچکو"
!بیاید واسه تماشای مسابقه آماده بشیم
.یه چیز عجیبیه
.ویتالی" مدام تعادل آدم رو بهم میزنه"
.به خاطر همین شکست دادنش سختتره
.اما از نظر مُشت زنی، "ولادمیر" بهتره
!منظورم اینه که، رفیق، خیلی محکم ضربه میزنه
"البته این بدین معنی نیست که "ویتالی .ضعیفه اما خب "ویلادمیر" محکمتر مُشت میزنه
...نبرد برای پیروزی
.بیرون از رینگه
میتونی بدونی اینکه چیزی بخوری، بری بخوابی؟
میتونی صبح زود پاشی و بری بدویی؟ میتونی با همسرت سکس نداشته باشی؟
...میتونی به موقع بیای باشگاه
و خودت رو هر روز وقف تمرینات کنی؟
.تازه عضلههات درد میگیرن
.شاید دماغت بشکنه
.باید مدام تمرین کنی و به خودت فشار بیاری
.یه قهرمان واقعی اینطوریه
.بوکس مرد رو از پسر جدا میکنه
...میدونی، این ورزش مخصوص مردهاست
.و اون درست میگه، تو نمیتونی بازی کنی
میدونی، بوکس تنها ورزشیه که باعث میشه .آدم صادق باشه
.پس اگه بدنت رو فرم باشه، خودش معلوم میشه
.اگه رو فرم نباشی، معلوم میشه
.اگه ترسیده باشی، معلوم میشه
...میدونی، بوکس ورزشیه که
تمام کارهایی که داری اشتباه انجام میدی رو .نشون میده
...پس اگه کل هفته کیک خورده باشی
.و وارد رینگ بوکس بشی، معلوم میشه
مامان؟
.همه چی روبراهه، حالش خوبه
زیر چشمش یه خراش کوچیک برداشته اما .چیز خاصی نیست
تو چطوری؟
.بهم زنگ زد و حالم رو پرسید
بهش گفتم حالم خوبه، بعدش دوباره بهم .زنگ زد
پرسیدم که چیزی رو فراموش کردی که بگی؟
.بعدش گفت آره، یادم رفت بهت بگم دوستت دارم
.پسرم اینطوریه
.یه روز من و "ویتالی" رفته بودیم فرودگاه
.یه مرد به همراه پسرش کنار ما بود
...وقتی پسره "ویتالی" رو دید، پرسید
این واقعا همون "ویتالی کلیچکو"ــه؟
میتونم بهش دست بزنم؟
.واسش خیلی خاص بود
میتونستم شادی رو تو چشمهای اون پسر .ببینم
.مردم خیلی سریع به پسرهام علاقهمند شدن
..."ولادمیر" و "ویتالی"
.از نظر خانواده موقعیت فوق العادهای دارن
منظورم اینه که 2تا برادر قهرمان بوکس ...سنگین وزن جهان هستن
...و این باورنکردنیه
.شانس چنین چیزی یک در 20 میلیونه
و تا حالا با هم مبارزهای نکردن و اصلا چنین .قصدی هم ندارن
...خود این موضوع یه چیز خاصه
.و از طرفی خیلی خیلی با هم صمیمی هستن
میدونی، وقتی به گذشته فکر میکنی میفهمی .که چطوری بزرگ شدن
تا حالا نشنیدم که "ولادمیر" یا "ویتالی" در .مورد فامیلهاشون حرفی بزنن
...به نظر میاد که کل خانواده
"فقط همون مادر، پدر، "ویتالی" و "ولادمیر .هستش
.پس، 4 نفر هستن
من تو آسیای مرکزی، در تابستان سال 1971 .به دنیا اومدم
.اما من "اوکراین"ـی هستم
...از خانوادهای نظامی هستم
..."و در جاهای مختلف "شوروی
.مستقر شدم
.مادری شاغل بودم
...ویتالی" 6 سالش بود"
.و "ووچیک" هم یک سال سن داشت
.ولادمیر" رو "ووچیک" هم صدا میزدیم"
.ویتالی" باید از "ولادمیر" مراقبت میکرد"
ساعت کاریم جوری بود که میرفتم ...خونه و براشون ناهار درست میکردم
و بعدش دوباره برمیگشتم سر کار .و تنهاشون میذاشتم
.مسئولیت سنگینی بود
باید هر جا که میرفتم برادر کوچیکم رو ...با خودم میبردم
.حتی همین الانش هم باید حواسم بهش باشه
...این روزها وقتی برادرم رو راهنمایی میکنم
!بهم میگه: بس کن "ویتالی"، خودم میدونم دیگه
...بهش میگم وقتی کوچیک بودم
مامان و بابا مسئولیت مراقبت از تو رو ...داده بودن به من
و هنوز بهم نگفتن که از این کار .دست بکشم
.واسه همین هنوز هم این کار رو میکنم
...میدونم که خیلی از مردم
"نمیتونن "ویتالی" رو از "ویلادمیر .تشخیص بدن
.خیلی از مردم فکر میکنن که اونا دو قلو هستن
.اما واقعا با هم تفاوت دارن
...وقتی "ویتالی" فکری به ذهنش میاد
.اون فکر رو دنبال میکنه
...ولادمیر" هم هدفهای خودش رو داره"
.اما خیلی محتاط تر و مدبرتر هستش
.مسخرهست
...به خاطر شغل پدرم
.خیلی جابجا میشدیم
.پس مدرسههای مختلفی رفتم
...هر مدرسهی نظامیای که "ویتالی" میرفت
.مسخرهش میکردن و سر به سرش میذاشتن
تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که ...به پسر بزرگم
.یاد بدم چطوری از خودش دفاع کنه
...تو مغرش فرو میکردم که اگه قراره دعوا کنی
...باید پیروز بشی و
.باخت اصلا گزینهی مورد نظر نیست
...اصلا فکرش هم نمیکردیم که یه روز
.پسرهامون بوکسورهای حرفهای بشن
.یه روزی، یه مادری اومد ما رو ببینه
.دماغ پسرش شکسته بود
.ازش پرسیدم چه اتفاقی افتاده اما سکوت کرد
.واسه همین به "ویتالی" گفتم که عذرخواهی کنه
وقتی "ویتالی" گفت عذرخواهی نمیکنم ازش پرسیدم چرا؟
!"گفتش: "لیاقتش همینه
اون کلاه من رو پرت کرد تو گِل در صورتی که" ".بهش هشدار داده بودم این کار رو نکنه
وقتی دوباره این کار رو انجام داد، منم زدم" ".تو صورتش
پدرم از "پراگ" در "چكسلواكى"ــه سابق ...به اینجا
.در "کیف" منتقل شده بود
.فقط برای چند هفته
.بعدش قرار بود داخل شهر یه آپارتمان بگیریم
.اون چند هفته دقیقا به 2 سال تبدیل شد
.اون 2 سال داخل این اتاق زندگی کردیم
.5نفر بودیم
.مادر بزرگم، مادرم، پدرم و برادرم
.گاهی اوقات عموم هم میومد
.اون اتاق اونجا بود، آشپزخونه هم اینجا بود
...یه دیوار تقسیم کننده هم بود که
.دیگه اینجا نیست
.اینجا آشپزخونه بود
.نه دستشویی داشتیم و نه حمام
.دستشویی بیرون بود
...داخل این راهرو بود که "ویتالی" گفت
!ولادمیر"، دستکشهات رو دستت کن" .بیا بوکس کار کنیم
.من فقط 10 یا 11 سال سن داشتم
.دقیقا همینجا وایساده بودم .انگار همین دیروز بود
No comments yet. Be the first to leave one.