ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
متـــــــــرجمـــــــــ سبحان
، جنگ سعی میکرد تو بهار مارو بکشه
! همچنین تو تابستون
. هر روز سعی میکرد مارو بکشه
! خودش رو نشون نمیده
. برامون مشخص نمیکنه که چرا مارو به اینجا آورده
! یا اینکه از ما چی میخواد
. فقط جونت رو میگیره
! بعضی از مارو حتی قبل از اینکه بفهمیم مردیم برد اون دنیا
. یکم بعدش ، سخت میشد که بگی کی زنده است کی مرده
! و اینکه کی فقط یه روحه
. ما "مورف" رو همین دور و بر از دست دادیم
. دقیق نمیدونم چه زمانی
! حتی قبل از اینکه ما از دستش بدیم اون مرده بود
! آرزو میکنم حقیقت با چیزی که من به خاطر دارم فرق داشته باشه
ایکاش میتونستم یه توضیحی براش . پیدا کنم که با عقل جور در بیاد
! برو بالا ، جیگر
... برو بالا
. واسه پیروز شدن تو جنگ نیاز به شجاعت داری
! قطعا همینطوره
. "بدجور تو کف توئه "مورف
. نه
تو ازش خوشت میاد؟ - . نه -
. برو باهاش برقص
! نمیتونم
... به هر حال
! من خوب نمیرقصم
. برو فقط یه بدنی تکون بده
. سلام
سلام ، کجا میری؟
. سلام ... ببخشید
. کم کم عادت میکنه ! یکم خجالتیه
. آره
! داری آبرومو میبری
. خودت داری آبروی خودتو میبری رفیق
... زودباش
! بجنب
! آره عزیزم
! حرکت کنید
! حرکت کنید ، همین حالا
! دشمن در حال حمله است - ... تکون بخورید -
! حرکت کنید لعنتیا ، برید
! لعنتی
. خیلی خب ، بزن بریم
... بچه ها ، بچه ها
خیلی نزدیک بود ، نه؟
. هی ، مرد
از "ویرجینیا" اومدی؟
. من اهل "ریچموند" ام
. "البته ، حومه ی "ریچموند
. اسمم "مورفی" ئه
! آره میدونم
. اها آره
. یکی بهم گفت اهل "ویرجینیا" هستی
واقعا؟
پس چرا دیگه سوال میپرسی؟
! سرباز ها
. زوباشید بیایین اینجا
. شما پسرا واقعا باید به خودتون یه تکونی بدید
شنیدید؟
! هیچکدومتون حرف حالیتون نمیشه
. حالا مورفی ، بیا بهم نشون بده چی بلدی
! نوبت توئه سرباز
! مورفی
قدت چنده؟
. صد و هفتاد و سه
صد و هفتاد و سه چی؟
! صد و هفتاد و سه دیگه - ... صد و هفتاد و سه ، قربان -
! صد و هفتاد و سه قربان
سریع میدوی؟
. بله قربان
. خیلی خب مرد کوچک
، وقتی که زمانش برسه ، یه نفر رو میخوام که برام بدوئه
! میخوام تو اینکارو بکنی
، تا اون موقع ! ازت میخوام چهار چشمی حواست به "بارتل" باشه
. میخوام پیشش بمونی
مفهوم شد؟
. بله ، قربان
! به کارت برس ، یه ردیف تیراندازی کنار "بارتل" انتخاب کن
فهمیدی "بارتل"؟ - چی قربان؟ -
. یه دوست دختر جدید داری که بتونه بهت اینجا همچیز رو یاد بده
این مادرته؟ - . ها؟ -
! اها ، آره
همینجوری یهویی خودتو قاطی کردی ، مگه نه؟
قاطی چی؟
. اینجا
. آره
خب ، این یه چیزی بود که
از قبل کرده بودن تو پاچه ی من ، میدونی؟
. پدرم قبل اینکه بره دانشگاه تو نیروی دریایی بوده
... نمیدونم که اون دوست داشت که منم عضو بشم
... یا چیز دیگه ، ولی
، ولی میخواستم قبل از اینکه دست به هر کاری بزنم
! لا اقل یه کار خوب انجام داده باشم
فکر کنم بعد اینجا برم دانشگاه "ویرجینیا" و تاریخ بخونم
تاریخ چی؟
، نمیدونم . کلا تاریخ دوست دارم
تو چطور؟
. منم یه جورایی مدرسه رفتم
... ولی بعدش
! دیگه نرفتم
... همینجوری واسه خودم ول میگشتم
! و راستش زیاد کار خاصی انجام ندادم
پس چرا اومدی اینحا عضو شدی؟
. میخواستم یه کاری انجام داده باشم ، نمیدونم حس خوبی داشته باشم یا نه
... ولی
! لا اقل یه کاری دارم انجام میدم
خیلی دیر شده ... نمیدونم ، که بخوای تصمیمت رو عوض کنی ؟
. برگردی خونه - مامان -
. مامان ، دیگه تموم شد
دیگه تموم شد ، باشه؟
. باشه ، بیا راجع به چیزای خوب صحبت کنیم
کدوم پادگان گفتی رفتی؟ میتونم بیام ببینمت؟ - . نمیدونم -
، نمیدونم اجازه بدن کسی رو تو پادگان ملاقات کنیم یا نه
! باید اول بفهمم
. خب ، من خیلی دوست دارم بیام - ! آره -
. و دوستات هم کلی سراغت رو میگیرن
... مخصوصا اون
اسم دختره چی بود؟ ! همون که هیچوقت ازش خوشم نمیومد
. هی پسر ، نگاه کن
! منم
. بیا اینو یه نگاهی بنداز
. باید برم مامان
برات نامه مینویسم ، باشه؟
... باشه
، سلام قربان شما ریش تراش اضافه ندارید؟
خودتون مگه نگرفتید؟
. قبلا لازم نداشتم که بگیرم
پس حالا واسه چی لازم داری؟
! میخوام سرم رو بتراشم
. برو با ماشین بزن که من الکی یه ریش تراش حروم نکنم
. منم همینو بهش گفتم
واقعا قبلا خودت رو اصلاح نکردی؟
. نه قربان
چند سالته؟
هیجده
! هفته ی پیش تولدم بود
و تو ؟
. بیست
! کیر توش
ببینید ، شما افراد من هستید ، درسته؟
، نباید این حرف رو به کسی بزنم ولی
. امروز صبح واسمون دستور از بالا اومد
! قراره منتقل بشیم
. خیلی خب ، شما قراره به زودی اتفاقات کثیفی رو شاهد باشید
! اوضاع بدجور مادر بگایی میشه
چی؟
! مادر بگایی
. واسه شروع ، شما باید قول بدین به حرفای من گوش کنید
، بله ! به روی چشم قربان
. نه ، ریدم توش
. چرت و پرت تحویلم نده
! این دفعه قرار نیست اینجوری بگید
! قول بدید هر دفعه ، هر چیزی که گفتم اطاعت کنید
. بله قربان ، هرکار شما بگید میکنیم - ! قول میدم -
... خیلی خب ، یه سریا هستن به جنگ که میرن
! حتی یه تیر هم شلیک نمیکنن
. نمیخوام شما اونجوری باشید
! اونا قراره چند نفر از مارو بفرستن اون دنیا
. ما هم قراره چند نفر از اونارو به درک واصل کنیم
! روند جنگ همینه
. حالا گوش کنید ، بچسبید به من و از حرفام اطاعت کنید
! من مراقبتون هستم
باشه؟
. چشم قربان
! من همیشه حواسم به افرادم هست
! "هی ، "بارتل
بنظرت چرا فرمانده باهامون اینجوری رفتار میکنه؟
چحوری مگه؟
... میدونی
! یه طور خاص
... این رفتار خاص نیستش ، فقط
! میدونه که میتونه رومون حساب کنه
چطور این موضوع رو میدونه؟
، نگاه کن پسر ! مشکلی واسمون پیش نمیاد
باشه؟
. ما فقط باید هوای هم رو داشته باشیم ، همین
! آره ، من هواتو دارم
. خیلی خب ، خوبه
، حالا دیگه تا درت نزاشتم
. یکم بخواب
. لعنتی بارتل ، تو خوبی؟
. آره ، خوبم
خواب بودی؟ - . نه -
"دریافت شد دارم میام بالا"
! پلاتون سوم . بلند شید
، آماده باشید . داریم میاییم بالا
! بجنبید ، تکون بخورید
! حرکت کنید
"چند نفر رو واسه پنجره ی طبقه دوم میخوام ، همین الان"
! حرکت کنید
"طبقه ی دوم ... طبقه ی دوم
. زودباش پسر - ! از سمت من دارن شلیک میکنن ، بخوابید رو زمین -
همه سالمن؟
! از اینجا ببریدش
تو خوبی؟ - ! اسلحه ی مخرب تری لازم داریم -
. بیا این حاجی های کونی رو بکشیم
! زودباش ... گاییدمت
! گاییدمت
! گاییدمت
No comments yet. Be the first to leave one.