ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
آنچه در «شهروند بیگانه» گذشت...
باید برگردم سیارهم.
منو میبری خونهمون، مگه نه؟
هری، نمیتونی درستش کنی.
مجبورم درستش کنم. اگه نکنم، اینجا گیر میافتم.
اگه کسی اینو ببینه...
اونوقت اوضاع برات خرابتر میشه.
- اون چیه؟ - جعبۀ بقا.
بوتولینوم تزریقیـه.
شاید تنها کاری که لازم بوده انجام بده تزریق سم...
داخل یه ویال انسولین بوده.
چکمه و پا هر دو تو یه منطقه پیدا شدن.
شاید درگیری داخل اتفاق افتاده باشه...
و بعد هری، یارویی که مرده رو...
از در پرت کرده باشه بیرون.
و پرتت میکنم توی دریاچه.
مثل اینکه ممکنه یه مظنون اصلی جدید داشته باشیم.
تو مأموریتت رو کامل نکردی.
یه نفر دیگه رو میفرستن که بهجات بقیه رو بکشه.
همه؟ یعنی آستا رو هم؟
اونم انسانه، پس بله.
نباید این اتفاق بیفته.
آهای؟
آستا؟
آهای؟
آستا؟
آدما کجان؟
آستا؟
دارسی؟
وااای!
دارسی... چه بلایی سرت اومده؟
تو...
ببخشید... گذاشتی بمیرم.
تو گذاشتی همهمون بمیریم، چه ضدحالی.
آستا.
واسه اون دیگه خیلی دیر شده.
نه، آستا نه.
اون... بهخاطر تو مرده.
باید کمکش کنم.
چه کمکی کنی؟ براش محل دفن بهتری پیدا کنی؟
بیخیال، منظورم اینه که جسدش بالای تپهست.
محل دفن از اونجا بهتر پیدا نمیشه.
من کنار برکه و غازها دفن شدم.
تا همین جاش رو بگم کافیه.
پس هنوز عذاب وجدان نگرفتی؟
چون باید داشته باشی.
باید نجاتش بدم. آستا!
آستا، آستا!
آستا!
ترسناک بود.
«کاری از بهادر و صاحب» «Bahador_Sub & @SAHEB2485@»
یهکم تحقیق کردم.
در سالهای 2015 و 2016، دکتر وندراسپیگل در بیمارستان سنت هلن...
در نیویورک کار میکرده.
پیغام گذاشتم که سابقهش رو برامون بفرستن.
صبر کن. این چیه من دارم میبینم؟
اومد بیرون؟
نه، انگار یهجور شاهین روی یه درخت...
داره یه موش یا یه بدبختی رو پارهپوره میکنه.
خیلی ناجوره.
طبیعت با کسی شوخی نداره، معاون.
- میشه نگاه کنم؟ - جواب منفیه.
اگه تو این فاصله که دوربین رو میدم بهت، دکتر بیاد بیرون و یکی رو بکشه چی؟
پاستیل رد کن بیاد.
باشه، خیلی خب.
دکترِ نه چندان خوبِ ما اومد.
با این همه سطل خاک چی کار داره؟
خیلی خاکه.
شاید داره چیزی زیر سرداب دفن میکنه...
شایدم کسی رو.
مرد، این خاک به اندازۀ جسد پنج تا آدم بالغـه...
شایدم جسد سه تا آدم بالغ و پنج تا بچه...
و شاید دو تا سوارکار. (اسبسوارها معمولاً جثۀ کوچکی دارند)
حالا که حرف سوارکارها شد...
آخرین باری کی تاد کمبل رو دیدی؟
- دندونپزشکم؟ - اوهوم.
یعنی داری میگی که اون سوارکاره؟
خب، یاور قدکوتاهـه، پاهاش پرانتزیـه...
و لباسهای راهراه میپوشه.
سوارکارها همین شکلیان دیگه.
من که هیچوقت نمیفهمم چرا میذاری همچین آدمی...
دندونهات رو سوراخ کنه.
تابستون. مردم من عاشق سرما هستن.
ولی این بدن مطمئناً این روزهای گرم رو ترجیح میده.
بوی گلها...
صدای حشرات که برای فصل جفتگیری...
پاهاشون رو به هم میمالن.
آرامش بیشتری داره.
آره.
همینه، عزیزم.
از اینجا متنفرم.
امسال تابستون میخواین جای بهترین برین؟
سلام، من شهردار میچ هستم.
تابستون نزدیکه...
و لحظهشماری میکنم تا شما رو در جسپ، کلرادو ببینم و بهتون خوشامد بگم...
امنترین شهر این اطراف.
بیاین آب چشمۀ کوهستانی بسیار معروف ما رو بچشین.
ما بِکرترین دریاچهها رو در کلرادو داریم...
بسیار مناسب برای قایقسواری و شنا...
و اگه عاشق ماهیگیری هستین...
پنج نوع قزلآلا داریم...
و صفر نوع پای جسد انسان.
اگه قرار باشه کسی در جسپ ناپدید بشه...
فقط در هزارتویِ بسیار معروف ذرت ما گم میشه.
پس اگه صبرتون تموم شده... (از پیشنس سیر شدین)
و میخواین خوش بگذرونین، بیاین به ما سر بزنین.
چون اینجا در جسپ تنها قتلی که میبینین روی صحنه...
در جشنوارۀ تابستونی شکسپیر ماست.
حله.
یه مقدار سیانور تو قهوهم میریزم و کار رو تموم میکنم.
واقعاً خجالت داره.
یه هفتهست که داری حفاری میکنی.
اگه همونطور که قرار بود برگشته بودی خونه...
مجبور نبودی هیچ کدوم از این کارها رو بکنی.
نمیشد با اون بچه برم خونه.
امکان نداشت بتونم از عوارضی ردش کنم.
بله، واسه همین سفینه دکمۀ پرتاب به بیرون داره.
بدن اون بچه باید...
یه ستارۀ دنبالهدار تو آسمون تگزاس میشد.
تو هیچی درمورد فضا نمیدونی.
تو یه هشتپایِ کلرادویی هستی.
ما توی کلرادوایم؟ لعنت.
فکر کردم اینجا هنده. اون یه فرش هندیه.
داری فرهنگ اونها رو تصاحب میکنی. (تصاحب فرهنگی)
حرکت قشنگی نیست، مرد.
تو یه حراجی دیدم قیمتش 5 دلاره.
باید میخریدمش.
غیر از اون... بهنظرم دکور خونه رو کاملتر میکنه.
گوش کن چی میگی.
راستی به قیمت خیلی خوبی خریدیش.
داری یکی از اونها میشی. ببین چقدر انسانی.
حتی در برابر حملۀ مردم خودت هم آسیبپذیری.
نیستم چونکه در بدن هشتپاییِ تو یه سوراخ درست میکنم...
و وقتی اومدن که بشریت رو از بین ببرن...
تو رو به عنوان یه لباس هشتپایی محافظ تنم میکنم.
وای... با مهمونهات اینجوری رفتار میکنی؟
پس حالا خوشحالم که برای خونهت کادو نگرفتم.
کی به این دست زده؟
اون کثافت کوچولوی عوضی.
باشه احمق کوچولو. با تکنولوژی فضایی من بازی کن.
بلایی که قراره سرت بیاد حقته.
اوه، وای. وای، وای.
وای، وای.
حالا که مردمم برای کشتن همه به زمین میان...
برای زنده موندن یه پناهگاه لازم دارم.
درستش میکنم و به عنوان...
خونۀ جدیدش، به آستا ارائهش میکنم.
ما زنده میمونیم...
و همۀ عوضیهای آبجوخور نیست و نابود میشن.
روز خوبی داشته باشین. ممنون.
- بن. - بله؟
واقعاً؟ اون نمیتونه دکتر جدید باشه.
دکتر اسمالوود پزشک فوقالعادهایه.
میدونی، اون جزو اولین زنهایی بوده...
که از دانشکده پزشکی هاروارد فارغ التحصیل شده.
آره، در دهۀ 1940.
سالها تجربه داره.
تو همون دختر کوچولویی که دستش شکسته؟
نه، هنوزم پرستارم.
بیمارتون انتهای راهروئه.
ممنون، عزیزم.
سلام، دکتر اسمالوود. خوشحالم دوباره میبینمتون.
سلام، وقتی یه هاثورن رو ببینم میشناسمش.
مثل همیشه سرحال و تیزبینه.
سلام من رو به برادر دوقلوت، شهردار، برسون.
بهش بگو که بهنظر من تو کارش حرف نداره.
حتماً.
میشه لطفاً به دکتر ایثن بگی برگرده؟
بهم پیام داد.
یه مشکل خانوادگی داشته. نمیتونه برگرده.
من باید چی کار کنم؟ من اینجا تنهای تنهام.
- اون خیلی با تجربهست. - آستا، آستا، بیا.
بیا بریم. زمانِ وقتتلفکردنه.
ببخشید، دارس. نمیتونم بیام.
دکتر اسمالوود تازه کارش رو شروع کرده، و اوضاع خیلی بههم ریختهست.
دکتر اسمالوود؟ چی میگی؟
سی سالی میشه که مرده.
سلام.
- وای خدا، روح. - الان برادرت رو دیدم.
ببین، مشکلی پیش نمیاد. الن اینجاست.
لطفاً برو از روز تعطیلاتت لذت ببر، باشه؟
دستور شهرداره.
آره، بیا قبل از اینکه شروع کنه به چهاردستوپا خزیدن...
روی سقف، از اینجا بزنیم بیرون.
- بیا بریم - باشه، باشه.
برم وسایلم رو بیارم.
شنیدی... هنوزم قراره فردا بارون بیاد؟
چرا انقدر عجیب رفتار میکنی؟
- چی؟ - وای خدای من.
واسه اینکه اون هفته منو بوسیدی معذبی؟
وای، همینجوری در ملاءعام داد میزنی همه بشنون.
خیلی هم عالی.
درواقع تو منو بوسیدی.
اوه، نخیرم آقا، نه. اینطوری نبود.
- دقیقاً همینطوری بود. - میخوای صحنهش رو بازسازی کنم؟
ببین، من میشم تو، تو من باش، و من تو رو میبوسم.
باسن خودت رو بگیر، و به خودت نشون بده که چهجوری این کار رو کردی.
زود باش. بیا اینجا.
- نه، نه. - من نشون میدم چهجوری بود.
- خیلی خندهداره. - تو اینطوری بودی.
No comments yet. Be the first to leave one.