ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
میتونین به این کمیته اطمینان بدین...
که سیآیای در مرگ رئیسجمهور یودو نقشی نداشته؟
نه.
کل ثمرات کارهای رئیس میلر
الان رو دوش توئه...
که به کل کارکنان دفترش گفته بود
ماستمالی تمام پروندههاش رو... یاد بگیرن.
به نه عملیات تقلیلشون دادیم،
همهشون رو متوقف میکنم.
همهچیز توی عملیاتمون
داره تموم میشه. پای مسائلی مهمتر از مواد
به کارمون باز شده.
قربان، باید مأموریت رو لغو کنیم.
دوباره عملیات پلوتون رو فعال کن.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
مترجمین: «محمدعلی sm و امیر فرحناک»
« جــک رایــان » " فصل چهارم - قسمت دوم "
...توی سه سال گذشته...
ببخشید حرفتون رو قطع میکنم.
جک... جناب نائبرئیس.
اشکالی نداره. میشه یه لحظه ایشون رو قرض بگیرم؟
بله... حتماً.
عالیه. وسایلت رو بردار. بیا دنبالم.
راستش وسیلهای ندارم.
خب پس، قسمت دوم حرفم رو اجرا کن.
راستی، اینجا هم خیلی قشنگ شده.
مطمئنی من باید اینجا بشینم؟
آره.
دقیقاً دنبال چی میگردم؟
هرکسی که به عملیات «پلوتون» مربوطه.
بیشترش از سطح دسترسیم هم بالاتره جک.
شاید چندساعت طول بکشه تا...
آره خب، اینطوری هم میشه.
عجله نکن جناب هکر.
آقای سین.
درها رو باز کن.
همینجا وایسا.
گفتش که یه کشتی نیروی دریایی سورپرایزت کرده.
اگه واقعاً اونا باشن، بله.
رقابت مارکز قبلاً از بین رفته بود.
پس احتمالاً پولمون .به دست آدمهای درستش نرسیده
با تیممون توی مکزیک تماس گرفتی؟
با هیشکی تماس نگرفتم.
از وقتی هم که میلر از دفتر رفته، همه ارتباطات با اون تیم
از طریق اون بوده. حالا هم اگه اجازه مرخصی بدین...
- ازت میخوام منتظر بمونی. - برای چی؟
میخوان باهات حرف بزنن.
خداروشکر شمارم رو دارن.
میخوام برم خونوادم رو ببینم.
هنوز نمیدونن زندهام.
ازت میخوام منتظر بمونی.
دفعه آخرت باشه به من میگی چیکار کنم یا کِی کاری رو بکنم.
من دیگه به تو جوابی نمیدم.
من هم همینطور.
تنها دلیلی که این موقعیت رو داری اینه که...
اینه که خونوادت بهمون خیانت کرد
و شرکاری جدید میخوان از وفاداری پسری
که معتقدن شایسته تاج و تخته، مطمئن شن.
قبلاً بهخاطر کم بودن مسئولیتهات .شکایت میکردی
حالا زورت زیاد شده.
به دستم گزارشهایی رسیده که از کارهای جدید شونه خالی میکنی.
شاید دل و جراتش رو نداری.
دل و جرات؟
کسی که تیر خوردن افرادمون رو میبینه منم.
کسی که فرار کرده منم.
تو فقط سودها رو دیدی.
فقط هم اون سودها مهمن.
وایسا.
این چیه؟
[دومینو چاوز - بخش سیآیای تیم رنگینکمان]
.تو همه ماموریتها هم که بوده
هراطلاعاتی درمورد دومینو چاوز میتونی بدست بیاری رو برام بیار.
[دکتر جان پی. رایان نائبرئیس]
از این اتاق نرو بیرون.
- جک. - بله، خانم.
کجا داری میری؟
- جلسه دارم. - ایشالا با من دیگه.
اولین جلسه تاییدم دو روز دیگهاس،
وکیلها هم دارن ۲۴ ساعته کار میکنن تا مطمئن شن
بیست سال پیش به رئیس ایستگاهی توهین نکرده باشم.
اما توی بیانیهی ابتداییم میتونی کمک زیادی بهم بکنی.
حتماً کمکت میکنم.
فقط اول باید به یه کاری رسیدگی کنم.
به اتفاقات «مکزیک» ربطی داره؟
هنوز معلوم نیست.
اما بهزودی میشه.
خدایا.
نمیدونستیم چیشده.
- فکر کردیم... - هیس.
بنو کجاس؟
خودت چی فکر میکنی؟
گفتی در رفته؟ خیلی بد شد که.
واسش هدیه گرفته بودم.
انگار بعضیا...
دارن از من قایم میشن...
بابا!
گاوا!
چی تو اونه؟
بشین تا نشونت بدم.
اما اول میخوام بدونم...
وقتی نبودم رفتارت با مامانت خوب بود یا نه؟
آره بابا. هرکاری بهم میگفت رو میکردم.
- جایی هم رفتی؟ - آره.
- کجا رفتی؟ - فرودگاه.
- نه گاوا، نرفتی. - اما...
میدونستی بعضی خونوادهها میتونن یه خواب یکسان ببینن؟
خب منظورت چیه؟
همههمون خواب دیدیم که تو رفتی فرودگاه.
و اگه سوار اون هواپیما میشدی...
بیدار میشدی،
صحیح و سالم، با خودمون.
اما اون خواب واقعی نبود.
و حالا باید با واقعیتها رو به رو بشیم.
پس اگه کسی ازت پرسید زمانی که من نبودم، کجا رفتی،
میگی رفتی پیش دکتر، خب؟
حالا هم این... مانه.
مان خیلی خاصه.
چون نمیتونه حرف بزنه،
رازنگهدار خیلی خوبیه.
بهترین رازنگهدار دنیاس.
- جداً؟ - آره.
برای همین، میتونی هرچیزی دلت میخواد رو به مان بگی.
درمورد دوستات، حسهایی که داری،
یا درمورد خوابهات.
حتی اونی که رفتی فرودگاه.
.دیگه چیزی براش برگشتن بهش وجود نداره
پول پریده.
شرمنده.
بابت چی؟
.دیگه به دردم نمیخوری
اما تو خیلی به دردشون میخوردی، نه؟
کی؟
همین رو میخوام بفهمم، دومینگو.
دومینگو چاوز؟
با تاریخ تولد ۱۲ ژانویه ۱۹۷۶، توی لسآنجلس شرقی.
آره، خودم رو میشناسم.
طبق چیزایی که خوندم، بهترین شاگرد کلاس «بادز» توی نیروی دریایی بودی
و به کشورت وفادار بودی.
کسی نیستی که حاضر شه تفنگش رو بذاره روی سرم.
انگار همون زندگیایه که داشتی ازش فرار میکردی.
توماس میلر.
این اسم برات آشنا نیست؟
رئیس.
حرفی بینتون نبوده؟
نه.
یه یارویی به اسم والترز بهمون دستور میداد. از سیآیای.
اما الان هیچ خبری ازش ندارم. چطور؟
خب، چون رئیس سیآیای
معمولاً خودش به امور مالی رسیدگی نمیکنه.
با این حال امضای میلر تو تکتک صفحات عملیات «پلوتون» هست.
- چیز دیگهای هم هست که بدونی؟ - خیلی کم.
پرونده رمزنگاری شده.
اما طبق چیزایی که تونستم ترجمه کنم،
انگار بالای ۱۵ تا ماموریت ویژه
تو سرتاسر دنیا انجام دادی.
تموم سوژههات کشته شدن.
هیچوقت نمیدونستی کی رو میکشی و چرا،
اما معلوم بود چرا میلر تو رو انتخاب کرده بود.
ظاهراً تو خطرناکترین نیرویی هستی
که سیآیای تاحالا استخدام کرده.
میبینی؟ دارم از خجالت سرخ میشم.
یه چیزی رو میدونی؟
به کمکم نیازی نداری.
اما من خیلی به کمکت نیاز دارم.
میخوام بفهمم کثافتکاریهای میلر چقدر بوده
و راستش رو بخوای...
تو تنها چیزی هستی که دارم.
- گشنته؟ - دارم میمیرم.
آقای سین. معذرت میخوام.
- امروز قرار داشتین؟ - نه، نه.
فقط میخواستم بدونم
میتونم یه لحظه وقت دکتر تانگ رو بگیرم؟
بله. .خواهش میکنم
آقای سین.
از دیدنتون خیلی خوشحال شدم. همهچی مرتبه؟
این رو میگی؟ همهچی عالیه.
بفرمایین.
دکتر تانگ، سه روز پیش، دخترم تب کرد.
هذیون میگفت، یه حرفایی میزد
که اتفاق نیفتاده بود و اتفاقایی هم که افتاده بود رو فراموش کرده.
- خب، شاید... - حتی یادش نمیاد
که اومده بود شما رو ببینه.
- من؟ - بله.
سه روز پیش، همسر و دخترم بهخاطر تبی که داشته
اومدن پیش شما.
اما من نبودم.
- میتونم بهتون اطمینان بدم... - چیزی نیست.
ناراحت نیستم. فقط فکر میکنم
مدارکی برای اثباتش ندارین.
نه. ندارم.
هیچ اشکالی نداره.
حول و حوش ۸:۱۵ صبح اومدن.
بنو تب خفیفی داشت.
خواستم بدونم میتونین این موضوع رو
No comments yet. Be the first to leave one.