ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
...اوه کارلي، خداي من، باور نميشه
بالاخره دارم ميبينمتون
چند سالته؟ 16؟
دو ماه ديگه 17 سالم ميشه
حتما همه بهت ميگن که دقيقا شبيه مامانتي
بعضي وقتا آره - و تيلور هم همينطور -
حالت چشماش
دفعهي قبل که جوليا رو ديدم 10يا 11 سالت بود؟
کفشاي پاشنه بلند مامانت رو پوشيده بودي
...و...آره يه کلاه قرمز با يه
...توپ قرمز پشمي بالاش داشتي و داشتي
با يه قاشق خوانندگي ميکردي
اوه، خداي من
درسته پيت؟ يادت مياد؟
آه و داشتي تقريبا مثل...مدونا ميرقصيدي
...رقص ماريا کري بود
درسته - راستش آره -
آره، فکر کنم پدرت فيلم اون روز رو داره
يه فيلم درست کرده بود - بايد ببينمش -
مگه اينکه از جنازم رد بشي - و تيلور -
هميشه هاکي بازي ميکردي
ميخواستي از بريجپورت خارج بشي و
ستارهي بين المللي هاکي بشي
آره، خب هممون بزرگ شديم مگه نه؟
...هيچ وقت فکرشو نميکردم که
آخرش پليس بشي
اما حدس ميزنم...نميدونم با عقل جور درمياد
هميشه يجورايي قلدر بودي
چيه؟ فقط دارم حقيقتو ميگم
آره خب، خيلي سال از اون روزا گذشته مامان
20سال - اوهوم -
اشکالي نداره اگه بپرسم چي باعث شد برگردي؟
راستش، پيت باعث شد
منظورم اينه که، چندسال بود که به برگشتن فکر ميکردم
اما بعدش هميشه يه دليل پيدا ميکردم که اينکارو نکنم
بعدش پيت بهم زنگ زد و ...گفتش که اومده اينجا و
همتون رو ديده
و دربارهي سکتهي پدر بهم گفت
و ميدونستم وقتشه
پس...الانم اينجام
هممون هستيم - آره -
بيا تو، بيا تو
فقط بخاطر 10 دلاره
...مثلا تصور کن براي 11 ميليون
!!چيکار ميکنن
اوه
هي
...حرف 11 ميليون دلار شد
11ميليون دلار من کدوم گوريه؟
چي؟
چيزي ميبيني؟
!!يه هالهاي دورته
يه کنجکاوي عميقي درونته
خيلي درون گرا هستي
...اما از دست دادن والدينت وقتي اونقدر
جوون بودي حتما برات سخت بوده
نميدونم
...اوه، نه، منظورم اين نيست
متاسفم، نميخوام کاري کنم که راحت نباشي
...فقط وقتي يه نفر يکي رو از دست ميده که
براش مهمه، به روحش آسيب ميرسه
شغلت اينه؟
چي؟ - روانشناسي؟ -
راستش من روح شناسم
اونوقت فرقش چيه؟
مردمو ميخونم
تو مشکلاتشون بهشون کمک ميکنم
و کاري ميکنم با مردههاشون ارتباط برقرار کنن
تيلور؟
اوه، لعنتي - پدربزرگ -
تيلور، حالت خوبه؟
پيامت يه جورايي ضروري ميومد
مگي - هوم -
سلام - اوه -
مگي
تو اينجايي - دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدنه، درسته؟ -
اوه، بابايي
حالت خوبه؟
!خوبم
!خوبم
...اوه، من
...هي
!پيت !تو برگشتي
اومدي! بيا، بيا، بيا بيا اينجا
!!بيا اينجا
!!تو
قهوهي شکوفهست
آهسته و دايرهوار ميريزي زمان ميبره
قهوه به خوبي يکنواخت ميشه و تلخيش کمتر ميشه
رنگ و غلظتش بينظير ميشه
دونهي قهوهش خوبه
دونهي خوب، آره
مردي که قدر قهوه رو ميدونه
آره، تو به اندازهي من تو ماشين وقت گذروندي
ميدوني، يه فنجون قهوهي خوب ميشناسي
آه، خوبه
نميدونم به اين قهوهسازاي آشغال سنتي احتياج داري يا نه
!!گورباباي سنت
30ساله که دارم اين کارو ميکنم
فقط ميگم يه فنجون از قهوهي دانکين دونات بهم بده
چطوره که يه ليوان شاش داغ بهت بدم؟
هان؟
از دوستت ياد بگير اون سليقه داره
...حالا
مادر داري
بعد مادرتو گم ميکني
پسر داري
بعد پسرتو گم ميکني
اين دوتا، باهوشن نه؟
پيداشون ميکنيم - همينطوره -
پدرم ماهيگير بود
زندگي خيلي سادهاي داشت
...اما هر چي که بايد راجب تجارت ميدونستم رو
يادم داد
...فصل بهار تو خليج شهرمون
در هِرسِگ نوي ماهي مرکب صيد ميکرد
??
اکثر مردا تو طول روز ماهي صيد ميکردن
به آسوني
اما پدرم، مرد خيلي باهوشي بود
شبا ماهي مرکب صيد ميکرد
سختيش بيشتر بود، خطرشم بيشتر بود
اما اون ميدونست
...اگه به داخل آب نور بتابونه
ماهياي مرکب نميتونن به خودشون کمک کنن
اونا ميان کنجکاو ميشن
هربار يه بزرگشو ميگرفت ...سود زيادي داشت، پس
رفت به مزرعه
مادربزرگ و پدربزرگ رو به صندلي بست
و اون خونهي لعنتي رو از پايه سوزوند
نور آتيش مگي و پيت رو به سمت ما ميکشونه
پيداش کردم
هي، ميتونم 1 دقيقه باهات حرف بزنم؟
اوه هي، بچهها بايد به اين عکساي عالي نگاه کنيد
...نه، فکر کنم - اوه خداي من -
خيلهخب، يه کمي انگار ذهنت قاطيه
فکرشم نميتوني بکني ...سرويس لباسشويي
چطوريه؟ - اوه، عاليه، عاليه -
آره، داکي خيلي خوشحال بود که بهم لباساي بيشتري براي شستن داده
خيلي بيشتر - لعنتي -
بابابزرگ اين تويي؟ - به اين يکي نگاه کن -
اوه خداي من موهاي مامان رو ببين
انگار کلاه گيسه - من اين مدلي براش درست کردم -
چيـ...از عمد؟
نه، نگفته بودم که تو اينکار خوبم
تو رو ببين - نه، نه، نه، نه، اينو ببين -
ببين...پيته...تيلوره
و اينم جولياست
پيت، پيت
اون روز رو يادته؟
چي؟ اون يه..کابينه
اون لباساي ورزشي مثل هم فکر ميکردم خيلي باحال بوديم
و بعدش به محض اينکه هواپيما بلند شد تيلور رو من بالا آورد
ميلکشيک بود - خيلي چندش بود -
پيت، واقعا متفاوت به نظر ميرسي
آره خب، اون بزرگ شده
...اين تويي وقتي که
آه آره، منم و جيسون بورز
اوه آره؟ - تو مراسم رقص بود -
اوه خداي من - اوه واو -
بابابزرگ، چرا قبلا اينو بهمون نشون نداده بودي؟
آه، فکر کنم يادم رفته بود
من...هي، بيايد شام بخوريم
بيايد يه شام بزرگ خانوادگي بخوريم
ميخوام به آدري زنگ بزنم
فکر خوبيه؟
شايد...منظورم اينه که راحت نباشه
اوه، نه، نه، نه ما بايد جشن بگيريم
هي، هي، منم
ببين، ميخوام امشب يه شام بزرگ ترتيب بدم
امشب؟ من خستم
خب من قبلا همه رو دعوت کردم
همه کين؟ - خانواده -
خب دعوتت رو پس بگير
خب، نميتونم - چرا؟ -
آه، ببين ببين، همهي آشپزيا رو انجام ميدم
...مجبور نيستي که
فقط مثل روزاي ديگه درنظر بگيرش و بيا خونه، باشه؟
اوتو، جريان چيه؟
خب، وقتي برسي اينجا ميفهمي
هي بابا اشکالي نداره
شايد يه وقت ديگه
اوه خداي من
اون؟ - آره -
کي ميخواستي بهم بگي؟
ببين، همهي بچهها اينجان
و داريم به عکساي قديمي نگاه ميکنيم
هان؟ فقط مثل روزاي ديگه بيا خونه
خيلي کار دارم
آدري، کار هميشه هست ...فقط، خواهش ميکنم
ببين، بعد از سکتهام، مامانت داره دو برابر کار ميکنه
خودشو ميرسونه - بابابزرگ بايد برم -
يه سري کار انجام بدم ولي با خودم مشروب ميارم
باشه - منم بايد برم دنبال بچهها -
و منم دسر ميارم - باشه، همينکارو بکن، همينکارو بکن
دير نکن - هي مامان ميدوني -
فکر ميکنم احتمالا براي مامان بزرگ يه کمي سخته
...شايد بايد بري اداره و
رودرو ببينيش نه؟
ميتونم برسونمت - مگز؟ -
No comments yet. Be the first to leave one.