ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
زيرنويس از مهدي shine021
در آغاز، تنها اقیانوس بود.
مادرمان آن را پنهان کرد
قلبش را در اعماق وجودش.
و قلبش به جهان زندگی بخشید.
به مرور زمان، بعضی خواستند قلب را برای خودشان بربایند.
چون باور داشتند اگر آن را در دست بگیرند، قدرت آفرینش از آنِ آنها خواهد بود.
و روزی، جسورترینشان از اقیانوس پهناور گذشت تا آن را بدزدد.
او نیمهخدای باد و دریا بود.
جنگجو.
حیلهگر.
تغییرشکلدهنده.
با قدرت قلاب جادوییش میتوانست هر شکلی به خود بگیرد.
و نامش مائویی بود.
اینجا
قبل از اینکه برسیم غرش میکرد، نه؟
اما
بدون قلبش، جزیره شروع به فروپاشی کرد و تاریکی وحشتناکی پدید آمد.
او خواست فرار کند، اما با دیگری روبهرو شد که قلب را میخواست.
تیکا، دیوِ خاک و آتش.
مائویی از آسمان به پایین کوبیده شد و دیگر هرگز دیده نشد.
و قلاب جادوییش و قلب تیفیتی در دریا گم شد.
جایی که حتی حالا، هزار سال بعد، تیکا و
دیوهای اعماق هنوز قلب را شکار میکنند.
پنهان در تاریکیای که همچنان گسترش مییابد.
زندگی را از جزیرهای پس از جزیره میرباید.
و همه ما گرفتار فکهای تشنهبهخون و گریزناپذیر مرگ شدهایم.
قلب را کسی پیدا خواهد کرد که فراتر از اندوه ما سفر کند.
مائویی را بیاب، او را بر فراز اقیانوس بزرگ ببر
تا قلب تیفیتی را بازگرداند و همه ما را نجات دهد.
وای، وای، وای.
ممنون، مادر.
بابا!
اونجاست.
همونطور که همه میدونید، هیچکس فراتر از مرجانها نمیره.
ما اینجا در امانیم.
تاریکیای نیست و هیولایی هم نیست.
گفتم هیولایی نیست.
تا وقتی روی جزیره کاملاً امن بمونی سالم میمونی.
نگران نباش، کمکت میکنم.
بلرز، بلرز، بلرز.
اونها رو زنده نگه دار.
میخوای بری اقیانوس؟
آره، منم.
موآنا، گوش کن.
فراتر از مرجانها جز طوفان و دریاهای خروشان چیزی نیست.
موآنا.
ماجراجوی کوچولوی من اینجاست.
تو خیلی مهمی، عزیزم. و رئیس بزرگ بعدی قبیلهمون.
و کارهای شگفتانگیزی خواهی کرد.
میتونم توی آب انجامشون بدم؟
نه.
هرگز به من پاس نده.
بیا دیگه.
اولین قانون زندگی اینه که جایی باشی که باید باشی.
خدایان آهنگی باستانی میخوانند.
این سنت، مأموریت ماست.
و موآنا، کارهای زیادی مونده.
قایقسواری در مسیر تیرو، همهچیزیه که نیاز داری.
هرچی میسازیم با هم شریک میشیم.
شوخی میکنیم و سبد میبافیم.
مأموریت رو بردار و از دریا برگرد.
دور نشو.
حالا روی زمین میمونیم.
مردممون رهبران رو هدایت میکنن و تو اونجایی.
بهروز باش، وقتی دور و برت رو نگاه کنی و بفهمی خوشبختی همونجاست که هستی.
به نارگیلها فکر کن.
چی؟
به درختش فکر کن.
از نارگیلهای ساحل استفاده کن.
تورها رو از الیافش میسازیم.
آب داخلش شیرینه.
از برگهاش برای الیاف استفاده میکنیم.
آب رو بیرون میکشیم.
به نارگیلها فکر کن.
محصولات و برگها.
جزیره هرچی نیاز داریم بهمون میده.
و آب و برگها.
امنیم و به خوبی تأمین شدیم.
و وقتی به آینده نگاه میکنیم.
اونجایی.
اون خوب میشه.
به وقتش، مثل من یاد میگیری.
باید خوشبختی رو درست همونجا که هستی پیدا کنی.
دوست دارم با آب برقصم.
جریان زیرآبی و موجها.
آب مرموزه.
دوست دارم چطور نافرمانی میکنه.
بعضیها فکر میکنن دیوونم.
یا میگن خیلی دور میرم.
اما وقتی بفهمی چی میخوای.
خب، اونجایی.
تو دختر پدری.
لجبازی و غرور.
به حرفهاش گوش کن.
اما یادت باشه.
ممکنه صدایی از درون بشنوی.
و اگه اون صدا شروع به زمزمه کنه.
تا ستارهی پدر رو دنبال کنی.
موآنا، اون صدای درونی، خودِ توئه.
موآنا.
بابا!
قرار نبود برم اون بیرون.
فقط داشتم قایقمو روزانه چک میکردم.
بیا با من قدم بزن.
از همون لحظه که چشاتو باز کردی میخواستم بیارمت اینجا.
اینجا جای مقدسیه.
جای سران قبیله.
به زودی به سن رهبری میرسی.
و مثل من سنگی روی این کوه بذاری.
مثل پدرم.
و مادرش.
و هر رهبری که تا حالا بوده.
و اون روز که سنگتو اضافه کنی.
کل جزیرهمون رو بالاتر میبریم.
تو آیندهی قبیلهمونی. موآنا.
و قبیلهمون اون بیرون نیست.
بلکه درست همینجا.
وقتشه آماده شی برای کسی که اونا بهش نیاز دارن.
پس من همینجا میمونم.
خونهم. قبیلهم کنارم.
و وقتی به فردا فکر میکنم.
جایی که هستیم.
دور میشم.
قبیلهمو دارم که راهنماییم کنه.
آیندهمون رو با هم میسازیم.
جایی که هستیم.
هر دختر خوشگلی اینجاست.
جایی که هستی.
میتونی شادی رو درست پیدا کنی.
جایی که هستی.
جایی که هستی.
جایی که هستی.
سلام.
بمون.
باید معنی کلمهی 'بمون' رو مرور کنیم.
بیا
این سنگ رو بدیم به سهپایه.
این یکی میگه.
پرشور.
کدوم بیشه؟
اونجا.
بدتر میشه.
باید درختای بیمار رو پاک کنیم.
دوباره بکاریم.
اگه بیشتر پیدا کردین خبرمون کنین.
رهبر قبیله.
این بازیگوشه.
ماهی.
مهمه. پوا.
همیشگیه.
چی شده؟
حالا دیگه فقط نارگیلها نیست.
گیر ماهی هم همینطوره.
کل لاگون رو گشتیم.
آره. ماهی نیست.
فقط... غیبشون زده.
یادمه وقتی مادربزرگم رئیس بود.
یه طوفان ماهیها رو هفتهها دور نگه داشت.
اما ذخیره ماهی خشک و نارگیل تازه داشتن.
آماده بودن صبر کنن تا ماهیها برگردن.
و برگشتن هم.
طوفانی هم در کار نیست.
و حتی اون موقعها هم لاگون هیچوقت خالی نبود.
همیشه یه راهحلی هست.
فقط باید پیداش کنیم.
چطور؟
اگه لاگون خالیه، چی میشه اگه دورتر برویم، پشت صخره مرجانی ماهی بگیریم؟
هیچکس پشت صخره مرجانی نمیره.
اما اگه نتونیم روی نارگیلها و ماهیهای اینجا حساب کنیم
که غیبشون زده و ما دورمون پر از ماهی باشه.
ما یه قانون داریم.
قانونی حتی وقتی غذا هست.
قانونی که ما رو ایمن نگه میداره.
باید کاری بکنیم.
نمیذارم مردممون به خطر بیفتن.
تا تو بتونی برگردی پیش آب.
بیا دیگه.
فکر کردم اینجا پیدات کنم.
نگفتم بریم پشت صخره چون خودم میخوام اونجا باشم.
میدونم.
اما یه جورایی میخوای.
دارم سعی میکنم چیزی باشم که مردممون نیاز دارن.
اما اون بهش نیاز داره.
انگار براش کافی نیست.
دقیقاً مثل چیزی بود که میخواستی.
بابا.
جذب اقیانوس شد. هشدار رو نادیده گرفت. از صخره مرجانی رد نشو.
قایق گرفت.
از صخره رد شد و صحنهای ناآشنا دید.
موجهایی مثل کوه فقط فرستاده شدن که تنها بمونن.
بابات نتونست نجاتت بده.
امیدواره بتونه نجاتت بده.
گاهی کسی که دلمون میخواد باشیم و کسی که باید باشیم جور درنمیان.
تمام عمرم به لبه آب خیره شدم
تا جایی که یادمه بدون اینکه بدونم چرا.
کاش میتونستم سگ کاملی باشم اما برمیگردم
پیش آب هر چقدر تلاش کنم.
هر بار هر ردپایی رو تعقیب میکنم هر مسیری که میرم همه راهها منو برمیگردونه به
جایی که میدونم نمیتونم برم جایی که دلم میخواد باشم.
No comments yet. Be the first to leave one.