ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
این چیستان رو گوش کنین.
«ذاتاً بیارزشم...
...اما بسیار گرانبها.
حساب بانکیتون رو خالی میکنم.
طرفدار عشق هستم.
اما قلبی از سنگ دارم و به این معروفم که...
ترجیح میدم تحت مالکیت باشم.»
چیه؟
خوب بود.
باید برگردم کتابخونه.
باشه. ولی من نه.
پس گورتو گم کن.
- باشه، خداحافظ. - خداحافظ.
- خوش بگذره. - ممنون.
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما @CinamaSub
« ترجمه از: صاحب » .:: @SAHEB2485 ::.
« گفتوگوهای دوستانه » (فصل یک قسمت یک)
- سلام. - سلام.
ببخشید، سریع تمومه.
نه، نگران نباش.
- میخوای... - آره. ممنون.
- روز خوبی داشتی؟ - اوهوم. تو چی؟
آره، عالی. عالی.
راسش، میخوام فردا برم خونه.
بابام میاد دنبالم.
خیلی خب.
تابستون خوبی داشته باشی.
ممنون، همچنین.
توی باقی امتحانات هم موفق باشی.
ممنون.
- سلام، بابی. - بالاخره.
آره.
- عالی بود. - آره.
گمونم.
سلام.
حالت چطوره؟
آمادهام واسه تابستون.
- منصفانهست. - معلومه.
- انتخابت عالیه. - خوبه.
آره، آره، آره، آره.
بازم، بازم.
- ...وقتی شروع کردم. - وقتی...
- داری هندونه زیر بغلم میذاری؟ - نه، فقط...
- فکر کردی که... - فقط اشتیاقم رو نشون دادم.
- باید برم. - باشه.
رسیدی خونه بهم پیام بده.
حتماً، فرانسیس.
- شبخوش. - شبخوش.
شلاق، ضربه، سیلی.
قابل توجه بانوان حاضر در اینجا.
اگرچه فکر میکنیم این موضوع مورد توجه افراد بیشتری باشه.
ما الان به لطف تلویزیون رسمی...
شاهد افزایش جایگاه «دومیناتریکس» بودیم.
به گوشتون نخورده؟
آماده باشین، این موج بعدی...
توانمندسازی خانمهاست.
ممکنه موج قبلی رو یادتون باشه...
که میلۀ رقص رو بازیابی کردیم...
و یاد گرفتیم بهتر باهاش برقصیم.
واسه ورزش خوبه.
- یعنی... - در تئوری...
واقعاً باعث میشه ماهیچههای بدن...
ورزش داده بشن.
ولی منظور اصلی اینه؟
سلام. اوه، ممنون.
خیلی عالی بود.
ممنون.
این، همون نویسندهست.
میدونم.
خیلی لطف دارین.
نه، واقعاً دوستش داشتم.
زیبا ولی بیرحم بود.
کار فرانسیسـه. نویسنده اونه.
من بابی هستم. یهجورایی منبع الهامش منم.
منم منبع الهام میخوام.
من فقط به یهنفر خدمت نمیکنم.
از کی داره برات شعر مینویسه؟
از دوران مدرسه.
اون موقع سکس هم داشتیم، ولی الان دیگه نه.
سکس رو گذاشتیم کنار ولی شعر و شاعری رو ادامه دادیم.
انگار باید برعکسش میشد.
میدونم، نه؟
- اهل کجایی؟ - لندن.
- گمونم تو هم... - نیویورک.
چه تغییر بزرگی به زندگیت دادی.
میدونم. با خودم گفتم: «این شهر کوچولو رو نگاه کن!»
زندگی کنار دریا رو دوست دارم.
- توش شنا هم میکنی؟ - آره.
تو چی؟
باید امتحانش کنی.
جولز هستم.
داره دیرم میشه.
میخوام یه شعر براتون بخونم.
خیلی از دیدنتون خوشحال شدم.
چه خوبه که بازم با هم گفتوگو داشته باشیم.
جدی؟ شمارهت رو توی گوشیم ذخیره کن.
اصلاً کتابش رو خوندی؟
آره، خریدمش. ولی نخوندمش.
- هوم. - خوبه.
بخونی ازش متنفر میشی.
شب بخیر، فرانسیس.
هر روز میای اینجا؟
تقریباً.
- وای. - آره.
دریای ایرلندی.
کی فکرش رو میکرد؟
میدونم، من...
چی میشه اگه ازش دست بکشم؟
محشر بود.
آره. گفتم که.
آره.
یهجورایی مسخرهست.
آره.
فکر میکنین الان دیگه میدونم چهجوری در خونهم رو باز کنم.
بفرمایین.
وسایلتون رو پرت کنین همونجا. اشکال نداره.
یهذره آب میذارم روی گاز تا گرم شه...
و... بعد...
احتمالاً برم یه دوش بگیرم، اگه اشکالی نداره.
نه، راحت باش.
تا من گرم بشم شب شده.
امـم، اگه شما هم خواستین برین حموم...
یه حموم دیگه با حولۀ تمیز اون طرف هست.
باشه، ممنون.
- خوبه؟ - البته.
از هرچی خواستین استفاده کنین.
من لازم نیست کاری کنم؟
نه. استراحت کن.
احتمالاً همین الانهاست نیک برگرده.
سلام.
- حالت چطوره؟ - سلام، من فرانسیس هستم.
بله. یکی از شاعرها.
شنا چطور بود؟
خوب.
سلام.
سلام.
- شام چی داریم؟ - باید صبر کنی تا آماده شه.
خونهتون خیلی باحاله.
عاشقشم. شما دوتا زوج عاقلی هستین.
میدونم.
چند ساله اینجا زندگی میکنین؟
- امـم، شیش سال؟ - آره.
آره، منم همزمان با تو اومدم اینجا، گمونم.
- آره. - بابی اهل نیویورکـه.
اوه. صحیح.
اولش تحت تأثیر تفاوتهای فرهنگی قرار گرفتم.
اینجا کلی سفید پوست هست.
- آره. - آره.
گمونم الان یهذره نسبت به قبل بهتره، ولی...
من میگم هنوزم...
- خیلی... تک فرهنگیه. - چی شد اومدی اینجا؟
امـم، بهخاطر شغل پدر مادرم.
معلم هستن. از هم متنفرن.
البته.
نیک تنها آشنای منه که...
پدر مادرش هنوز عاشق هم هستن.
- هوم! - خیلی هم عشقشون رو بروز میدن.
آره.
آدم کنارشون خیلی راحت نیست.
بهنظرم بهتره هیچکس سمتشون نره.
آره.
.فرانسیس داره انگلیسی میخونه
جدی؟
نیک هم انگلیسی میخونه... همینطور فرانسوی.
بهش علاقه داری؟
آره... آره، عاشقشم.
چیزهای دیگهای هم مینویسی، فرانسیس؟
مثلاً نثر و داستان نویسی؟
- نه. - چرا؟
امـم...
از موقتی بودن این کار خوشم میاد...
اجرا کردن هم دوست دارم.
از اینکه فکر کنم این کار قراره تا آخر عمرم ادامه داشته باشم، بدم میاد.
جالبه.
چون من همیشه نوشتن رو یهجور...
میل به پایندگی میدونستم.
حس میکنم موقع نوشتن سعی دارم به روشنی برسم...
و وقتی بهش رسیدم نمیخوام از دستش بدم.
نه، گمونم منم همچین هدفی داشته باشم...
ولی... فکر نمیکنم ممکن باشه.
یا شاید دلم نمیخواد همینجوری هدیهش کنم به مردم.
فرانسیس کمونیستـه.
- اوه. - ممنون، بابی.
یعنی، کتاب رو جزو کالای اساسی میدونی؟
شاید، تا حدودی.
بستگی داره.
یعنی، کتابهای خیلی خوب قطعاً بالاتر از یه کالا هستن.
بقیهمون از روی اجبار و بیاشتیاق مینویسیم.
- اشکالی نداره که... - راحت باش.
- فندک میخوای؟ - بله، لطفاً.
توی اینجور بحثها خوب نیستم.
منم.
خیلی خوشمزه بود. ممنون.
درحال حاضر...
درحال حاضر مشغول کاری هستی؟
امـم، آره.
تئاتر بازی میکنم.
No comments yet. Be the first to leave one.