ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
...آنچه در «پني دردفول» گذشت
يعني ميگي بخاطر وظيفهات
اين حرومزاده رو از لندن تا وسط اين جهنمدره
تعقيب کردي؟
فکر ميکنم آقاي تالبوت فراتر از چيزيه که
چشم آدميزاد ميبينه
و اينم بخش غمانگيز ماجرا
...سرُم فقط چند ساعت تأثير داره
و بعدش به حالت قبل برميگردن
،فکر کنم من ميتونم مدت زمان تغيير رو زياد کنم
يا شايد حتي بتونم دائميش کنم
يه دسته فرشته ميسازيم
بهخصوص يکيشون
،اگه نتونيم پسرمون رو نجات بديم
تاريکي زمين رو تسخير ميکنه
و عمر همهمون به پايان ميرسه
،وقتي که وارد بيابون بشيم
ديگه توقف نميکنيم
و بعد؟ - پدرم -
بازگشت به خانه، نه؟
تو براي چي اينجايي؟
...من ميخوام که خودِ واقعيت رو آزاد کني
هيولايي که اطراف قلبت پرسه ميزنه
ميخوام که در کنار تو به تاريکي حکمراني کنم
ارائهای از تیم ترجمهی ایرانفیلم
«پنی دردفول» - «فصلسوم، قسمتپنجم» -
ترجمه و زیرنویس .:: lvlr | رضــا ::.
چقدر دیگه تا مزرعهی پدرت فاصله داریم؟
هنوز چند روز دیگه راه داریم
توی اون تنگه، یه رودخونه هست
میذاریم اسبها آب بخورن
چند ساعتی استراحت میکنیم و راه میافتیم
انگار کلانترها هنوز بیخیال نشدن
!راه برو حیوون
چند نفرن؟
12، شایدم بیشتر. دنبال ایتن هستن
تا غروب باید بهشون برسیم
،اگه با این سرعت حرکت کنیم اسبهامون دووم نمیارن
قصد دارم اسبهاشون رو صاحب بشیم
میخوای همهشون رو بکُشی؟
اون افراد بین ما و شیطانی که به دنبال
تسخیر روح ایتنـه، میایستن
،برای نجات پسرم
حاضرم یه ارتش رو هم سلاخی کنم
و حاضرم با کمال میل جون خودم رو هم بدم
اونم همین کار رو برات میکنه؟
ایتن در اولین فرصتی که بدست بیاره، منو میکُشه
قبلاً یه رودخونه اینجا بود
منبع آب دیگهای هم هست؟
چند روز تا اینجا فاصله دارن
چه اتفاقی بین تو و پدرت افتاده؟
چرا الان جونت رو به خطر انداختی که باهاش روبرو بشی؟
چرا هی افراد مختلفی رو میفرسته که پیدات کنن؟
میخواد که بخاطر کاری که کردم، جواب پس بدم
گناهت اینقدر بزرگ بوده؟
آره
!چه احساس گناهی رو تحمل میکنی
بار این شرم روی شونههات سنگینی میکنه
تنها خصوصیت انسانی و درستی که برام مونده همین شرمیـه که احساس میکنم
اوه، مثل بندگان حقیقی خدا حرف میزنی
...این خدا، که تو رو لوپوس دی کرده
،که تو رو یه هیولای شکوهمند کرده
خودش کاری میکنه که بخاطر هیولاصفتیات از خودت متنفر باشی
،با احساس گناه شکنجهات میده
و در عوض بهت چی میده؟
بخشایش
تو احساس بخشیده شدن میکنی؟
فقط یه راه برای خلاص کردن خودت از احساس گناه وجود داره
گناهات رو به آغوش بکش
هی، این لازمه؟
بهتون اطمینان میدم، بهتون آسیبی نمیرسونم
.این برای امنیت ما نیست، رفیق برای امنیت خودته
این چیه؟ دارین چیکار میکنین؟
سرم دکتر جکیل نشون داده که میتونه ...به شکل قابلتوجهای برای
،درمان جنونت مؤثر باشه
و خشونت اولیهات
...متأسفانه
تأثیرش فقط چند ساعته
واقعاً میگم هنری
اتکا کردن به سیستم گردش خون کُندِ بدن برای رسوندنِ
یه ترکیب ناخالص؟
تعجبی نداره که بیمارت از بقایای خاطرات
شوک شدیدی که بهش وارد کردی، رنج میبرده
...من روش برتری برای خالصسازی
...کشف کردم
به منظور طولانی کردن زمان تأثیرش
چقدر؟
دائمی
درمان میشی
خواهیم دید، مگه نه رفیق؟
این روش چیه؟
میخوام دوز معینی از سرم رو بوسیلهی نیروی برق
به لوب پیشانی مغزت تزریق کنم
خیلیخب
دهنت رو باز کن
نه
کافیه دکتر، ممنونم
هیچ خاطرهای از این اتفاق برات نمیمونه
،نه این درمان
،نه خطاها و جرمهایی که مرتکب شدی
و نه زمانی که در این بیمارستان وحشتناک گذروندی
تک تک لحظات زندگیت که تو رو به تاریکی فرو برده
...و از مسیر درست زندگی گمراهت کرده
همهی اونا رو ازت میگیرم
...مثل یه برهی بیگناه
دوباره به دنیا میای
...بهرحال
این خاطرات ماست
...که از ما هیولا میسازه
مگه نه؟
دستت رو چطور از دست دادی؟
توی نبرد
دستهی من بدنبال یه قاتل بوئر بود
نصف استان ترانسوال رو دنبالش گشتیم
...بالاخره، فکر کردیم که گیرش انداختیم ولی
...خب
یه کمین بود
فقط 4 نفرمون زنده موندیم
و بعد؟
...زخمم رو سوزوندم
...هم دستهایهام رو ول کردم
و اون آدمکش رو دنبال کردم
چیز زیادی طول نکشید که
بهش رسیدم
و دستبسته بردمش به کیپ تاون
و بعد خودم رو به درمونگاه معرفی کردم
اعتراف میکنم که با آتیششون حسودیم میشه
البته دارن بیاحتیاطی میکنن، مگه نه؟
این بیرون وسط بیابون، سر به سر شکارشون میذارن
وقتی تعداد افراد تو بیشتر باشه لازم نیست که قایم بشی
آه، واقعاً لازم نیست؟
داره از تشنگی میمیره
ما هم از تشنگی میمیریم
چیه؟
فقط فکر نمیکردم به حیوونها علاقهمند باشی
من همهی موجودات صادق این دنیا رو دوست دارم
فقط از انسانها متنفرم
از کجا سوارکاری یاد گرفتی؟
مسابقات سوارکاری، تقریباً
وقتی قرار بود توی یه مسابقهی ،اسبدوانی صحرایی شرکت کنم
باید شجاعانه خودم رو آماده میکردم
و تو؟
پدرم
به گمونم من و تو زیاد هم متفاوت نیستیم
واقعاً؟
من اربابی رو که بهش خدمت میکنم، خودم انتخاب نکردم
مادرم من رو به خدمتش در آورد
زمانی که ابلیس به بدنم دستدرازی کرد، مادرم فقط نگاه کرد
فکر کردی میدونی درد یعنی چی؟
من 5 سالم بود
خیلی بده، نه؟
اینکه کسی بهت خیانت کنه که قاعدتاً باید ازت محافظت کنه؟
پدرم اسم من رو برای ارتش نوشت
میخواست که یه مرد بشم
ولی میتونستم قبول نکنم
میتونستم از ارتش فرار کنم
خب، چرا اینکارو نکردی؟
میخواستم کاری کنم بهم افتخار کنه
افسر فرماندهام، پسر یه سناتور بود
یه حرومزادهی بیرحم
،یه روز
با یه قبیلهی آپاچی روبرو شدیم
که نزدیک همون رودخونه اردو زده بودن
سپیدهدم بهشون حمله کردیم
وقتی که بیشترشون هنوز خواب بودن
...اولین کسی که کُشتم
یه زن بود که همینجوری وایساد
منتظر بودم که فرار کنه
تفنگم رو بالا آوردم و ماشه رو کشیدم
و بعد رفتم سراغ بعدی
و بعدیش
،بعد از اینکه همهچی تموم شد
رفتم کنار رودخونه و سعی کردم
دستهای خونیم رو بشورم
افسر فرماندهام
جنازهی یه پسری رو که کُشته بود، کشید آورد
صورت پسره با یه سنگ له شده بود
"بهم گفت: "ارزش گلوله رو نداشت
و بعدش جنازهاش رو انداخت توی رودخونه که آب رو سمی کنه
بهم نگاه کرد و لبخند زد
"بخاطر این کار کلی بهمون مدال میدن، ایتن"
رفتم پیشش و یه گلوله تو مُخش خالی کردم
،بعد سواز اسب شدم
و رفتم به آخرین پایگاه آپاچیها
و التماس کردم که من رو بکُشن
وقتی ایتن اومد پیش من، میخواست بمیره
...میخواست که کفارهی گناهانش رو بده
بخاطر سلاخی خونوادهی من
ولی فکر کردم بیرحمانهتر اینه که مجبورش کنم زندگی کنه
پس مجبورش کردم با همون ارتشی
که بهش خدمت میکرد، بجنگه
بابت کاری که با مردمم کرده بود
اینقدر مدیون بود
ولی ایتن پذیرفت و بهش عادت کرد
مثل مردی میجنگید که
،ناچار به خلاص کردن خودش از بار گناهه
یا اینکه بمیره
،وقتی که ایتن اولین بار پیشم اومد
39 نفر از ما باقی مونده بود
39تا آپاچی آزاد توی کل دنیا
No comments yet. Be the first to leave one.