ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
گرفتمش
بازش کن
آقای دادلی گفت که این یه شاه کلیده
پس باید بتونه همه درهای خونه رو باز کنه
فک می کنی چی اون تو باشه؟
اگه یه دستگاه پشمک ساز باشه چی؟
آره،اینجوری خوب میشه
یا یه اسب کوچولو؟
اسب نه
این کار نمی کنه
می تونه یه اسب باشه یه چیزی داشت تکون می خورد
سایه اشو از زیر در دیدم
سلام؟
اگه یه اسب اون تو باشه،حتما مرده
کلید کوفتی کجاست؟
اون کلمه رو نگو- خودت میگی-
منم می خوام ببینم که چی اون توئه
بابایی! ما بازم کلید می خوایم
ضروریه
بامزه نیستی،لوک
Dark Queen با احترام تقدیم می کند
من توی خونه ام
به گمونم که من توی همون خونه ام
و از این فکر حیرت زده شدم
من توی خونه ام
من توی خونه ام
سلام- سلام-
چطوری بود؟
عالی بود.کِلی سلام رسوند
پسراش بزرگ بودن
جات خالی بود
!من می خواستم آشپزی کنم کع
می دونم ولی این کوچولو سیب زمینی سرخ کرده می خواست
فقط سرخ کردنی...فقط و فقط همین
نوشتن چطور پیش میره؟
کند،واقعا کنده
از وقتی من رفتم چقدر نوشتی؟
...دو تا
دو صفحه
اوه
من همیشه گفتم که هیچ وقت نمی خوام پی ِ "خونه هیل" رو بگیرم
...و فکر می کنم دلیلشم همینه.این فقط
یه چیزی بخور
بهترین راه واسه درمان "بسته شدن ذهن نویسنده " است
از اون کلمه ها استفاده نکن
سرخ کردنی،فقط و فقط سرخ کردنی
واسم بخونش
قطعا مکان هایی هستن که فضای اون ها
آکنده از تقدس و خوبیه
و همین طور ممکنه خونه هایی باشن
که از ابتدا طبیعت "شومی" داشتن
طبیعت شوم؟
زیاده روی کردم؟
هوم.بستگی داره...کجای داستانی؟
من و بابا تازه به خونه رسیدیم
...و اووم
...ما می دونیم که لوک بنزین خریده و
اوه،عزیزم
داریم وارد خونه میشیم
مجبور نیستی که این کارو بکنی،می دونی که؟
خودت گفتی که هیچ وقت قرار نیس چاپش کنی
ولی می خوام چاپش کنم
که ببینمش،که واقعا باهاش مواجه بشم
بیا اینجا
حسش می کنی؟
اووم- اون دخترکوچولویی که این توئه-
داره خودشو آماده می کنه تا عضوی از خونواده بشه
یه روزی قراره در مورد بابابزرگش بپرسه
و در مورد داییش،لوک بپرسه
و درباره اتفاقی که تو اون خونه افتاده
اون قراره کلی داستان و حدس و گمان مختلف بشنوه
...همون طوری که تو وقتی بچه بودی شنیدی. ولی
تو داستان کیو نیاز داشتی؟
از همه بیشتر دلت می خواست داستان کیو بشنوی؟
این کوچولو داستان تورو نیاز داره
این برای النور کوچولوئه
این خونه...که یه جورایی به نظر می رسید با اراده خودش شکل گرفته
و زیر دست سازندگانش براساس
نقش های قدرتمند خودش برقراره
به طرز باشکوهی مقابل آسمان افراشته شده بود...بدون اینکه ذره ای انسانیت در اون باشه
این خونه...خونه ای بود به دور از مهربانی
خونه ای که قرار نبود کسی در اون زندگی کنه
خونه ای که جای مناسبی برای انسان ها نبود...همین طور برای عشق
یا حتی برای امید
بوشو حس می کنی ؟ - آره -
بنزین
آره
خب
اگه لوک اینجا باشه
فکر کنم بدونم که کجا می تونیم پیداش کنیم
بابا
چیزی نیس
بجنب
به من نگاه کن
ترس
به من نگاه کن
ترس به معنای رها کردن عقل و منطقه
به معنای رها کردن هرنوع طرح منطقی
ما یا باید در برابر این ترس تسلیم بشیم یا باید باهاش بجنگیم
ولی هیچ راهی بین این دو وجود ندره
باشه
من توی خونه ام
به گمونم که توی همون خونه ام
و از این فکر حیرت زده شدم
من توی خونه ام
من توی خونه ام
حالا وقت قدم برداشتنه
لوک! لوک
بابا
این در همیشه خدا قفل بوده- آره-
فقط وقتی خودش می خواسته که قفل بمونه
لولای درو بیرون بیار مگه چقدر سخته؟
ولی من هرراهی رو انتخاب کردم
...شاید حالا که دو نفریم
بابا
استیو،صبرکن
حالت خوبه؟
آره،فقط به یه ذره استراحت نیاز دارم
چرا نمیای بخوابی؟
یه ذره بخواب خونه هیل،فردا صبحم همین جاست
می دونم سخته الان دیگه بیش از حده
چرا نمیذاریش کنار؟
بیا بخواب و بذار روح ها جایی باشن که بهش تعلق دارن
...مشکل
مشکل این نیس
الان کجای داستانی؟
خب،ما...ما رفتیم توی خونه
و وارد اتاق قرمز شدیم
...وبعدش
...در باز شد و من لوک رو دیدم و بعد
لوک مرد
نه
اون...اون زنده روی زمین افتاده بود
و بعدش در بسته شد
...و
و بعد اون مرد
باید اینو بگی
بالاخره باید باهاش کنار بیای،استیو
مشکل همینه- می دونم-
...در بسته شد و بعد
...من...من،آه
نمی تونم بگم چه اتفاقی افتاد
هنوز خیلی زوده چرا نمیای بخوابی؟
...نه،لی...یعنی،من
من نمی تونم بگم که بعد از بسته شدن در چه اتفاقی افتاد
یادم نمیاد
یعنی...اینکه چجوری از خونه بیرون اومدم
من...من یادم نمیاد که از کالیفرنیا برگشته باشم
...من یادم نمیاد که ما
آشتی کرده باشم
یادم نمیاد کِی فهمیدم که تو حامله ای
خب،معلومه که یادت نمیاد
چون هنوز اونو ننوشتی
منظورم اینه که...اصلا چیزی قبل اینکه تو بنویسیش واقعی هست،استیو؟
چیزایی که تو راجع بهشون می نویسی،واقعین. اون آدما واقعین
احساسات و دردهاشون واقعیه
ولی ازنظر تو واقعی نیستن،مگه نه؟
نه تا وقتی که تو اونا رو بجوی و هضمش کنی
و بعد روی یه تیکه کاغذ بنویسیش
و حتی اون موقع هم...تهش یه تقلید رنگ و رو رفته اس
تو زندگی و عشق و فقدان و درد بقیه آدما رو می گیری
و اونا رو می بلعی
تو یه لاشخوری
تو یه چیزی رو می بلعی و بعد می نویسیش
و اون موقع...فقط اون موقع برات واقعی میشه
زندگی آدمای معمولی از پوست و خون و گوشت و استخونه
اما زندگی تو نه عزیزم...اوه! نه
زندگی تو مصنوعیه
تو یه انگل مصنوعی هستی
یه تیکه مصنوعی،مگه نه عزیزم؟
پس معلومه که یادت نمیاد چطوری اوضاع بینمون خوب شد
یا بچه امون به وجود اومد چون تو واقعا اینا رو ندیدی
مگه نه؟ تو هنوز اونو روی کاغذ ننوشتی
اگه بخوایم صادق باشیم،من همیشه توی داستانای تو نقش حمایت کننده رو داشتم
من سیرت کردم،بهت رابطه دادم،قبض هاتو پرداخت کردم
وقتی تو سرت گرم رمانی بود که هیچ کس قرار نبود اونو بخونه یا چاپ کنه
اما من تامینت کردم تا اونو بنویسی،نکردم؟
من پول رویاهای تو رو دادم
و با رویاهای خودم خداحافظی کردم وحتی همه اینا کافی نبود
به من دروغ نگو عزیزم.من واقعی نبودم
اگه بودم،تو هیچ وقت...هیچ وقت از اون در نمی گذشتی
ولی من واقعی نبودم و تو از اون در گذشتی...و این
...این
...این کوچولو
این کوچولو هم واقعی نیست
اوه
داره لگد میزنه
اوه،گشنشه
اونم مثل باباش باید یه لاشخور باشه
...اگه اون یه لاشخور باشه،عزیزم
اگه منو از درون بخوره
ومن شبیه یه تاول بترکم
...تو عقلت رو مثل
مثل مادرت از دست میدی؟
استیو
لوک
لوک،اوه خدایا
اوه،خدای من
نه،نه،نه
لوک
No comments yet. Be the first to leave one.