ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
.:. ترجمـــــه و زیـــرنـــویـس .:. © Elka © فرشــاد © Rain Angel © پری ســــا
!"کایل"
!هی
!مامان
.امروز یکم جمعیت کم شده
همیشه وقتی یهو هوا تغییر میکنه .این اتفاق میافته
...آیا ترجیح میدم صبح یکشنبهمو"
...با اون "رورند اندرسون" پر حرف بگذرونم
"یا قلاب ماهیگیری دستم باشه؟
چرا دارید میخندید؟
.این که جوک نیست
.کلیسا یه چیز اختیاری نیست
...تنها چیزیـه که
...ما رو در برابر تاریکیها
...مقاوم و از ما
.محافظت میکنـه
.حزقیال" تاکید داشتـه که ما آماده باشیم"
.آماده...باشیم
...چونکـه اتفاقات غیر منتظره
.هر لحظه در کمینـه
...اما موضوعی که هست اینه که
...هیچوقت نباید ما رو غافلگیر کنـه
چونکه میدونیم اتفاقات غیر منتظره همیشه ...در کمین هستن
منتظرن تا در لحظاتی که ضعیف هستیم .به ما غلبـه کنن
...5روز پیش
وقتی بیدار شدم، فقط برای این ...آماده بودم
که یه روز دیگه رو تو جهان خلقت .سپری کنم
...آخر روز
داشتم با یکی از خدمتکاران شیطان .نبرد میکردم
.شیطانی متجسم
.شیطان در چهرهای که هیچکس انتظارش رو نداشت
.چهرهی یک بچه
.در صورتی غیر طبیعی و از شکل افتاده
.معصومیـتی دلنشین به پلیدی آغشتـه شد
...تاریکی و پلیدیای رو همراه خودش آورد
...که فقط در اعماق
.جهنم وجود داره
...از خودم خیلی عصبانی بودم
.چونکه مراقب و هشیار نبودم
.آماده نبودم
...غفلت کردم
.و شیطان هم وارد شد
.خب این اتفاق دوباره نمیافته
...چونکه وظیفهی منه تا تک تکتون رو
،برای شناخت نیروهای پلیدی و تاریکی .آماده کنم
...این یعنی افراد بیشتری باید بیان کلیسا
!چونکه نبردی سنگین تو راهـه
...و اگر آماده نباشیم
...این تاریکی همه جا رو فرا میگیره
،و ما رو در فساد و تباهیای که به همراه داره .غرق میکنـه
...وقتی هم که غرقش بشیم دیگه نابود شدیم
.و اونوقتـه که تاریکیِ اعماق جهنم در انتظارمونـه
.ممنونم که امروز اومدید
.من میتونستم با لحنی بهتر سخنرانی کنم
.باعث بشم مردم سر جاشون بشینن و بیشتر بیان
...شاید موهبت کمی باشه
که مردم بیشتری اینجا نبودن .تا بشنون دارم بد حرف میزنم
...خب، من دوست دارم وقتی
،یکم فلفل به تن صدات اضافه میکنی ."رورند"
.میلدرد" خجالتم میدی"
.خانمها، از یکشنبهتون لذت ببرید
.فعلا - .خدا پشت و پناهتـون -
."همچنین "رورند - .خداحافظ -
.خداحافظ
.خیلی خب، از یکشنبهتون لذت ببرید
.بس کن
یه جوری بهم خیره شده بود .که انگار روح دیده
.یه مدت رفته بودی و الان اومدی
.یه جورایی مرموز هستیا
بهشون گفتی واسه "جاشوا" چه اتفاقی افتاده بود؟
مگه میشد نگم؟
اونجا یه جوری نشسته بود که .انگار از چرخ گوشت رد شده
.در مورد تو چیزی نگفتم
.اما باید داستان رو بدونن
.این فقط یه داستان نیست
.حقیقتـه
.معلومـه که هست
...مردم میگن که
.این کتاب کلی داستان داره
اما اگه به این داستانها اعتقادی نداشته باشن چه فایدهای دارن؟
مطمئنی که تموم شده؟
جاشوا" حالش خوب بود؟"
شوخیت گرفتـه؟
.دیدی که شیطان رهاش کرد
...میدونی، اون روزی که مادرم
یادم نمیاد واسه اون اینطوری اتفاق .افتاده باشه
.چیزی که دیدم رو بهت میگم
...دیدم که یه زن مهربون و آروم
...که تبدیل به یه هیولا شده بود
بالاخره از شر شیطانی که کنترلش میکرد .خلاص شد
."تو اونو آزاد کردی "کایل
واقعا چنین کاری کردم؟
.شک نکن
خب، اینجا چه خبره؟
کیلب" کجاست؟"
.باید میرفت "ویلینگ" تا خواهرش رو ببـینـه
.واسه همین دست به کار شدم
.فکر میکردم همینطوری ولش کنی
".بدی رو با نیکی پاسخ بده" - ...راستش -
...اصلا مشکلی ندارم
.اگه مردم به حساب من یه ذره سرگرم باشن
.چیزیه که باید بپذیرم
.اما شرایط تغییر کرده
شاید وقت این رسیده که واسه .چیزهای کوچیک هم نگران بشیم
...هی
تا حالا فکر کردی اول مرغ بوده یا تخم مرغ؟
هر چی بیشتر در مورد ...آتیش جهنم و گوگرد موعظه کنی
.مردم بیشتر هیجانزده میشن
،اگه چیزی که من دیدم تو هم دیده بودی .میفهمیدی که لازمه مردم هیجانزده بشن
.خب، من پشتتم
،چه برام هزینه داشته باشه، چه نه .اینو خودت میدونی
...اما اون پسری که بعنوان همکار انتخاب کردی
با نشون دادن خودش این اطراف .باعث میشه مردم حرف بزنن
.اون یه استعدادی داره - .خب، این نظر توئه -
ببین، میدونم که واسه اون پسر ...آسون نبوده
...اما "کایل بارنز" از وقتی 10 سالش بوده
.یه مشکل به حساب میاد
...مثل من و تو، به موقعش خودمون
آشوب به پا نکردیم؟ میفهمی؟
.ما جوون، مست و احمق بودیم - .آره -
.آره، همینطوره
.اون پسر از یجای خیلی تاریکتری میاد
...مردم میگن اون باید زندانی میشد
.و اتفاقات کنونی این نظر رو عوض نمیکنه
.امیدوارم بدونی داری چیکار میکنی
.ممنونم
.باید با رییس حرف بزنم
اونجا چی داری، "لول"؟
.باید با رییس حرف بزنم
.خب، رییس بیرونه - .رییس برگشته -
اینجا چه اتفاقی افتاده؟
،دفعهی آخری که تماس گرفتم .هیچ کس نیومد و کاری نکرد
...این دفعه فکر کردم بیام اینجا
.و آتیش زیرِ کون کل ادارهتون راه بندازم
خب، بهتر بود اینو بذاری توی .یه کیسهای که سوراخ نباشه
...اوه
.به نظر برشهای تمیزی میاد - ...خب اگه منظورت تصادفه -
.که تصادف نبوده
....حیوون با تیغهی تجملی
.کشته شده و آویزون شده
آویزون شده"؟"
.همهشون اونجا مثل یه نمایش بودن
.سگهام رو دیوونه و وحشی کرده بود
چیزی دیگهای اون بیرون ندیدی؟
نقاشی با اسپری؟ گرافیتی؟
.کار لات و لوتا نیست، رییس
بچهای ندیدی که اون اطراف پرسه بزنه؟
آرون مککریدی"؟ یا کسی از دار و دستهش؟"
.نه. سگهام همه رو دور نگه داشتن
."گفتی "همهشون
بازم هست؟ - .آره -
.با شمارشی که داشتم شش تا - شش؟ -
.اینجوری بریده شدن و آویزون شدن
.خوشحالم میبینم اومدی
چطوری؟
.سلام مامان
.چند روز پیش یه اتفاقی افتاد
...فکر کنم
فکر کنم کمک کردم .تا یه پسر کوچیک نجات پیدا کنه
.رورند" میگه تو رو هم نجات دادم"
تنها چیزی که میدونم اینه که .تو رو گذاشتم اینجا
.من تو رو این شکلی کردم
...بعد کاری که با من کردی
به خودم گفتم نمیتونم .یه لحظه نگران نباشم
یادته وقتی که برام میخوندی؟
بیرون توی اون ننوی بزرگ؟
.ما فقط همدیگه رو داشتیم
.دوسِت دارم مامان
آهای؟
شوخیتون گرفته؟ آهای؟
...اگه برای سرود دسته جمعی اینجایید
...همونجا - .اسم مادرم "سارا بارنز"ـه -
.اون بیمار اینجاست - کدوم اتاق؟ -
.مطمئن نیستم
...ببینید، ملافههاش از روی تخت افتاده
.و کل سقف نشت آب داره
...اتاق
افراد مامور نگهداری .یه نگاهی بهش میندازن
شماره اتاقش چی بود؟
.شمارهی کوفتیش رو نمیدونم
.اون "سارا بارنز"ـه، همونطور که گفتم
.لازم نیست اینطور صحبت کنید
،به محض اینکه تونستیم .یکی رو میفرستیم اونجا
جدی؟ کِی؟
چون سقف اونجا داره رو سرش ...خراب میشه
ببینید، یه یادداشت مینویسم ...تا ملافههای تخت مادرتون عوض بشه
...اما متاسفانه ساعت ملاقات تموم شده
...پس اگه نمیخواید به سرود دسته جمعی ملحق بشید
.نه، نمیخوام
شانس خوب یا بد؟
.فکر کنم زود میفهمیم
.کایل" همسایهتــم"
.ماشینت رو توی راه ورودی گذاشتم
.ببخشید که مزاحمت میشم همه چی روبراهه؟
چیزی میخوای؟
.میخواستم بگم من اینجام
.درست اونطرف
.ممنونم
میشه بیام تو؟ .فقط یه دقیقه
.میتونیم حرف بزنیم - .من نمیخوام -
No comments yet. Be the first to leave one.