ആദ്യത്തെ 197 വരികൾ.
این دیگه چه کوفتیه؟ اوه!
وای!
مسلمانان سیاهپوست قصد دارن ازت انتقام بگیرن
به خاطر کشتن برادر وزیر
اون نه دستور رو داده و نه ماشه رو کشیده
کار کی بود؟
دومینیک لرو یا خالهم دانا
آدمای من به پونزده هزار سیاهپوست پول دادن
تا به عنوان جمهوریخواه ثبتنام کنن و تو انتخابات مقدماتی رأی بدن
میخوام شخصاً به ال. سی. دانکن ضربه بزنم
این کار رو راه میندازه؟
خب، مشکلت رو
مشکل خودم بدون
لعنتی!
این چه کوفتی بود، وگاس؟
اون آدما کی بودن؟
خوبی؟ تیر خوردی؟
مگه خوب به نظر میام؟
اونا میخواستن ما رو بکشن!
تو... یالا! بریم!
باید از اینجا بزنیم بیرون. اونا اون زن رو کشتن!
اون زن مُرده!
هِی، رومان، رومان!
هی، ماشین چطوره؟
باحاله.
آره.
آره، شرط میبندم که هست.
همیشه که پیش نمیاد یکی...
...یه ماشین ۴۵۰ هزار دلاری بهت بده، مگه نه؟
آره، خب، منظورت چیه؟
منظوری نیست.
فقط یه مشاهده ساده بود.
ببین، میخواستم باهات صحبت کنم...
...قبل از اینکه برم بیمارستان.
پسر کوچولو چطوره؟
نگران اون نباش.
این دربارهی توئه.
من با چند نفر از اعضای خانواده صحبت کردم...
...و فکر میکنیم که یه آزمایش DNA لازمه.
اوه، واقعاً؟ هوم.
تو و کی دیگه؟
اونم مهم نیست.
ببین، یه نمونهبرداری ساده از دهانه.
من زیر بار نمیرم
صبر کن. صبر کن
آروم باش، مرد
ببین، من فقط دارم سعی میکنم اعضای خانواده رو
راحت کنم، همین. میفهمی؟
مطمئن شم که دانکنی و از این حرفا
میفهمی منظورم چیه؟
فکر میکنی یه شوخی لعنتیه؟
گمشو از سر راهم
نه، نه، نه
شوخی نیست
چیزی که هست، یه احتیاطه قبل از اینکه تو
توی این خونه لعنتی زیادی راحت شی
و اون ماشین لعنتی رو برونی
من نخواستم تو این خونه لعنتی زندگی کنم
و اون ماشین کوفتی رو هم نخواستم
خب، ولی من که نمیبینم از اینجا بری یا کلیدا رو پس بدی
هان؟
من که نمیبینم هیچکدوم از این حرفا داره اتفاق میفته
پس اون تست کوفتی رو بده
من هیچ کوفتی رو قبول نمیکنم.
من که نخواستم دانکن لعنتی باشم.
ریو اومد دنبالم.
و راستش، کاش هیچوقت پیدا نمیشدم.
مخصوصاً اگه معنیش این باشه که با تو یکی فامیل باشم.
گمشو از سر راهم.
اون تست لعنتی رو بده.
من هیچ کوفتی رو قبول نمیکنم.
ببین، دارم سعی میکنم باهات راه بیام.
آره. هی! هی! هی! هی!
حرف من با تو تموم نشده.
خب، من با تو یکی و کل این خانواده لعنتی تموم کردم!
من اون تست دیانای کوفتی رو نمیدم.
اینجا چه خبره لعنتی؟
چرا از پسر واقعیات نمیپرسی؟
اون داره سعی میکنه منو مجبور به آزمایش دیانای کنه.
میدونی چیه؟
دیگه اصلاً مهم نیست لعنتی.
من وقت این مزخرفات رو ندارم. میرم.
رومن. رومن.
من کنار میکشم. ولش کن بره.
لعنتی!
حالا راضی شدی، لعنتی؟
بابا، من فقط ازش خواستم یه نمونه بزاق ساده بده.
حالا واکنششو میبینی.
معلومه داره یه چیزی رو قایم میکنه.
مگه نه؟
همهش یه کلاهبرداریه لعنتیه!
مگه نمیفهمی؟
اصلاً چرا باید این کارو بکنی؟
من و مادرت قبلاً بهت گفتیم بیخیالش شی.
مامان داره احساساتی رفتار میکنه.
داره غیرمنطقی رفتار میکنه.
اصلاً درست فکر نمیکنه.
و تو هم فقط داری ازش حمایت میکنی، مثل همیشه.
خب، یه تأیید کوچیک چه ایرادی داره؟
خب منم ازش خواستم یه نمونه بزاق بده.
خب که چی؟ اشتباه میکنی.
تو اونی هستی که داری غیرمنطقی رفتار میکنی.
اون پسر منه.
و تو یه حافظه لعنتی کوتاهی داری، اورلاندو.
انگار یادت رفته هیچکس حتی سوال نکرد
در مورد اصالت بچهت وقتی که تو
اونو آوردی به این خونه.
هیچکس مدرک نخواست.
همه با آغوش باز ازش استقبال و قبولش کردیم.
با وجود اینکه مادرش تو کلوپ هلفایر کار میکرد
تو دوره لقاح.
و میدونی چرا، اورلاندو؟
چون تو گفتی این پسر منه.
همین چیزی بود که باید میدونستیم.
پس وقتی پای پسر من میاد وسط، این نگرانیهای چرت و پرتت رو واسه خودت نگه دار.
بابا، تو...
منو بابا صدا نکن!
اگه حرفی داری به برادرت بگو.
چون اگه به خاطر تو از دستش بدیم،
پسر، هیچوقت نمیبخشمت.
بابا.
خفه شو!
نه، نه.
فهمیدم. اه!
هوم.
برو گمشو!
جونیور.
در رو باز کن. باید باهات حرف بزنم.
چی، جدی میگه؟
متاسفم. فقط برو. فقط برو.
باشه، باشه. لعنتی.
جونیور.
دارم میرم دوش بگیرم.
کار تمومه.
نه، نه، یه لحظه صبر کن. تموم شده.
نه، تموم نشده. فقط یه لحظه بهم بده.
هی، هی. چت شده؟
چی شد؟
دارم... من وسط یه کاریام.
ببین، متاسفم، ولی...
اونا به دومینیک شلیک کردن و دکترا میگن
که تا صبح دووم نمیاره.
آرومتر بگو.
کی به دومینیک شلیک کرد؟
دومینیک و بقیه یه نقشه پیچیده کشیده بودن برای
دزدیدن وگاس برای سناتور.
و اِل.سی حتماً فهمیده بود چون
به جای اینکه وگاس دستگیر بشه، یه تکتیرانداز به دومینیک شلیک کرد.
این اصلاً منطقی نیست.
اصلاً چرا باید به فکر حمله به وگاس بیفتن
بدون اینکه اول با من حرف بزنن؟
بیخیال، عزیزم.
آخرش وگاس برادرته.
پس اونا اقتدار لعنتی منو زیر سوال بردن.
و تو هم کمک کردی.
ولی من هیچ ربطی به این قضیه نداشتم.
همهش کار دومینیک، آنتونیو و سناتور بود.
منم تازه فهمیدم.
پس فکر کنم وقتشه من و آنتونیو یه حرفایی با هم بزنیم.
خب، اسم منو نیار وسط.
حالا چرا باید این کارو بکنم؟
خودت گفتی ربطی بهش نداشتی، مگه نه؟
آره.
من حلش میکنم. باشه؟
ببین، متاسفم بابت چیزی که اتفاق افتاد، ولی من...
باید برم.
بعداً بهت زنگ میزنم حالتو بپرسم.
اووه، نه، عمراً اگه این کارو بکنی.
من آسیب ندیدم، ولی قرار نیست تو همینجوری فرار کنی
و منو اینجا تنها بذاری.
نه بدون اینکه باهام حرف بزنی در مورد اینکه چه جهنمی اینجا اتفاق افتاد.
ما نزدیک بود اون بیرون بمیریم!
باشه، باشه.
من فقط باید اول یه زنگ به خانوادم بزنم،
بهشون بگم چه خبره، باشه؟
باشه.
برو زنگتو بزن.
۱۰ دقیقه وقت داری.
اصلاً اهل شوخی نیستی، نه؟
حتی یه ذره هم نه.
سلام، عزیزم.
چت شده؟
مجبور شدم دعوای رومن و اورلاندو رو جدا کنم.
یا خدا!
مگه چی شده؟
خب، اورلاندو داشت سعی میکرد به زور یه سواپ پنبهای...
دیانای رو بکنه تو گلوش.
خودت که میدونی اون پسر دیگه از کنترل خارج شده.
من بهش گفتم ول کنه اون کوفت دیانای رو.
آره، خب، ظاهراً که...
به هیچکدوم از ما گوش نکرد.
متاسفانه، یه حرفایی زدم که دعا میکنم...
بعداً گریبانم رو نگیره.
خب چی گفت؟
هی پسر.
بالاخره بابا.
داشتم سعی میکردم پیدات کنم.
No comments yet. Be the first to leave one.