ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »
«آنچه گذشت...»
- «آزاد کردنش کار پیچیدهایه» - «اون دیگه مشکل خودتونه»
- «برش گردون به اتاقش» - «این مشکلِ جفتمونه»
«"سامیه" حداقل فعلاً زندهست، تا وقتی سرِ توافقمون باشیم هم زنده میمونه»
«سرِ قولمون هستیم، بهم اعتماد کن»
«"حسن زمانی" هنوز یه هدفه»
- «نه» - «داریم یه معدن طلا رو از دست میدیم»
«تصمیمم رو گرفتم»
«میتونی گوشیِ هر کسی که اینجا کار میکنه رو هک کنی؟»
«میخوام کلِ تیمم روی این موضوع کار کنن»
«یه نقشه میخوام با ۱۶ تا نقطه قرمزِ چشمکزن»
«"حسن" داره میاد "لندن"»
- «باید ترغیبش کنی بیاد اینجا» - «"هنری" گفت اون دیگه هدف نیست»
«"هنری" رو متقاعد کردم که اون مهرهی مهمیه»
«درسته که "گرملین" شبها با یه پسر توی شهر پرسه بزنه؟»
«سوار هواپیما شو، یه جای امن همو میبینیم.»
«همه چی رو ردیف میکنم، بهت قول میدم.»
«تو هم باهام میای؟»
«خیلی میترسم تنها برم.»
- «البته» - «مصاحبه با اون اسکاندیناویه...»
«...توی یه آغل بز بیرون از «کاگا باندورو» خواهی بود.»
«اگه توی میدون از چیزی غافلگیر شدی، ۸۰ درصد احتمالش هست که کار ما باشه.»
«- اگه بخوای میتونی بکشی عقب. - موافقم.»
«چطور میتونم کمکت کنم؟ «ثردیت» برای استتار سگها.»
«بیارش پیش من تا قبل از اینکه کسی رو گاز بگیره، بکشیمش.»
«بانگی، جمهوری آفریقای مرکزی»
توصیهی دولت اینجا اینه که غربیها نباید از شهر خارج بشن
پس اگه کسی پرسید، ما فقط داریم میریم هتل و اون سازمان غیردولتی، فهمیدی؟
- یکی داره نزدیک میشه - شما دو تا!
- مشکلی نیست، آره - دو تا پاسپورت آمریکایی؟
فقط به سوالاشون جواب بده
- «فرانسوی بلدی؟» - انگلیسی
با سازمان پزشکیِ غیردولتی اینجایی؟
ما داوطلبیم، من پرستارم
دو هفته اینجاییم تا توی «بانگی» آموزش و خدمات درمانی بدیم
خب، پس پرستاری؟
با این شماره تماس بگیر، با گروه «جنتالشهدا» توی «کاگا باندورو» حرف بزن.
آمریکایی هستی؟
مشکلیه؟
خودت بگو.
«با این شماره تماس بگیر، بهشون بگو توله سگ پیش منه.»
مگه بهت نگفتم؟ حالمون خوب میشه.
نترسیدی؟ من که داشتم از ترس میمردم.
منظورت اون مرداست؟
- بیا سوار این ماشین شیم، من وسایلت رو میارم. - باشه، ممنون.
- فعلاً خداحافظ - خداحافظ
«رسیدم به بانگی»
«پسره صحیح و سالم رسید»
فرمانده «برویت»، خواهش میکنم
میخوام بهتون معرفی کنم
یه رولور ۳۵۷ «کولت پایتون» با روکش نیکل
با لوله تهویهدار
- «عین فیلم هری کثیفه» - «تو منطقه»
- «دانیلا» - با تمام سرعت خودم رو رسوندم
- با «حسن زمانی» تماس گرفتی؟ - آره، درسته
تازه راضیش کردم بیاد اینجا، «لندن»
بهت گفته بودم ارتباط باهاش شدیداً ممنوعه
- صبر کن، تو... - چی؟
- نظرت عوض شده - واقعاً؟
- «مارشان» گفت که راضیت کرده - جدی اینو گفت؟
- صبر کن، این یه امتحانه؟ - بیا از اول شروع کنیم
«مارشان» بهت گفت با «حسن» ارتباط بگیری تا بیاریش «لندن»...
تا ارتباط مستقیم باشه؟
- آره - اون گفت که من از این موضوع خبر دارم؟
آره، گفت که راضیت کرده
- خب - چه خبره؟
هیچی، لازم نیست نگران چیزی باشی
یه سوءتفاهم کوچیک توی ادارهست
خب، میخوام بدونم با «زمانی» به کجا رسیدی، اطلاعات کامل رو میخوام
کار نمیکنه
«بررسی مجوز، رد شد»
مشکلی پیش اومده؟
باید بری به دفتر کنترل مجوزها
- چرا؟ - ما همراهیت میکنیم
تو برمیگردی برای نظارت روی «گرملین»
- علاوه بر (وودچاک) یا... - آره، هر دوتاشون.
- چی شده؟ مگه (مارشان) هنوز سرپرست نیست؟ - (مارشان) دیگه با ما کار نمیکنه.
- ببخشید؟ - شنیدی چی گفتم.
- اینجا کار نمیکنه؟ مگه هنوز نایبرئیس...؟ - اینجا کار نمیکنه.
- چرا اخراج شدم؟ - میدونید که نمیتونم بهتون بگم قربان.
میخوام با (هنری اوگلتری) صحبت کنم.
دیگه نباید با هیچکس توی این ساختمون یا دفتر مرکزی تماس بگیری.
هر تلاشی برای این کار ممکنه...
بهعنوان نقض ماده ۱۸ قانون (ایالات متحده)، بند ۷۹۸ تلقی بشه.
«سازمان حقوق بشر در (خلیج)»
«یه سازمان غیردولتی که مقرّش توی (ابوظبی)ـه»
«برای زندانیهای سیاسی و خبرنگارها میجنگن»
رهبرهای مخالفی که بدون محاکمه بازداشت شدن و اینجور چیزها.
یه خیریه صوریه که سازمان اطلاعات بریتانیا پشتشه؟
بیا اینطوری در نظرش بگیریم که یه تبادل منافعه.
«حمیدتی» و رفقاش تو «امارات متحده عربی»
اصرار داشتن که برای آزاد کردن «سامیه» از اونا کمک بگیریم
خیلی دلشون میخواد تو مسائل بشردوستانه، منطقی و موجه به نظر بیان
ما به سهم خودمون پای توافق وایسادیم
اما «سامیه» هنوز آزاد نشده
ولی خب همونطور که میبینی، این داره به واقعیت تبدیل میشه.
هر لحظه ممکنه آزاد بشی، پس بیا سهم تو رو از این توافق نهایی کنیم.
- هنوز آزاد نشده، ممکنه نتیجه عکس بده. - هر آن ممکنه اتفاق بیفته.
به هر دلیلی و بدون هیچ توضیحی، «حمیدتی» ممکنه بزنه زیرش.
ما هم همینطور.
توی عکس معلومه، یه تماس ممکنه همهچی رو عوض کنه.
- کسی اهمیت نمیده - من هواتون رو دارم.
«زمانی» و دوستدخترش همین امروز صبح یه بلیط یکطرفه به «لسآنجلس» گرفتن.
دیگه به «ایران» برنمیگردن؛ واسه همیشه رفتن، واسه همین یه مشکلی هست.
- دوستدخترش بلیطها رو رزرو کرد؟ - «حسن» این کار رو کرد.
با گوشی و کارتش.
- من ردیفش میکنم. - مگه موکلت بهت نگفته بود؟
واسه اطمینان، روزی یه بار با هم در تماسیم.
درستش میکنم.
سلام.
از دیدنت خیلی خوشحال شدم.
سختیهایی که کشیدی بالاخره یه نتیجهی خوبی داد.
- تبریک میگم، جدی میگم. - بابت چی؟
بابت اینکه از بازداشتگاه سپاه جون سالم به در بردی.
- طبق آموزشهات عمل کردی. - که اونم باعث شد برگردم «لندن».
- آره، از «پاپای» دوری کن. - چه خبر شده؟
فعلاً هر رابطهای که باهاش داری رو بذار کنار.
- چی؟ - «مارشان».
میخواد باهاش حرف بزنه.
- نمیتونی باهاش حرف بزنی. - من هنوز رئیسِتم.
- «تلاش خوبی بود» - ببین، تو نمیفهمی چی میگم
هدف خیلی مهمه، نمیتونید همینطوری ولش کنید بره
«مارشان»، دیگه تمومه
داری میری بیرون؟ فکر میکردم قراره با هم شام بخوریم
- نمیشه، امشب نه - چی؟ واسه چی؟
نرو بالا همه چی بهم ریخته، ریختن توی خونه
چیزی از وسایلت اینجا بود؟ مثلاً لپتاپی چیزی؟
نه، فقط یه مسواک و چند دست لباس
- حالت خوبه؟ - آره، خوبم
میرم یه کم بدوم تا ذهنم باز شه
بعداً بهت زنگ میزنم، باشه؟ امشب رو خونه مامانت بمون
سوار شو
- «کنترلت رو از دست دادی؟» - ببین...
دارن «سامیه زاهر» رو با هواپیما میبرن «ابوظبی»
بعدش هم میبرنش «لندن»
اون وسطا، دقیقاً همین لحظه رو انتخاب کردی...
- از کنترل خارج نشدم. - پس چرا شنیدم اخراج شدی و منتظر بازجویی هستی؟
اگه اینطور باشه، دیگه حق نداری پروندهی «حسن زمانی» رو دستت بگیری.
همونقدر که راحت «سامیه» رو پیدا کردم، میتونم غیبش هم بکنم.
پس به سوالم جواب بده، کنترلت رو از دست دادی؟
- نمیتونی غیبش کنی. - امتحانم کن، بزدل.
تو به «زمانی» نیاز داری، پس این اراجیف رو تمومش کن.
و کمکم کن این مشکل رو حل کنم.
یادت میاد اولین بار چطوری باهات ارتباط گرفتم؟
با شنود توی یه کلوب سیگار.
مامور عملیاتی دیگهای رو میشناسی که نباید بشناسی؟
- «پاشو، یالا، تکون بخور! برو بیرون!» - «باشه.»
«اسلحه اینجا قایم کردی؟ اسلحه داری؟»
«اینجا اسلحه هست؟ اسلحه داری؟»
- «صبر کن! ازم فاصله بگیر.» - «اسلحه داری؟»
- «خفه شو، تکون نخور» - چیزی نیست، آروم باش
«داریم هر دو تا اتاق رو به عنوان بخشی از عملیات امنیتی بازرسی میکنیم»
- چی شده؟ - میخوان وسایلمون رو بگردن
ببین، ما دنبال دردسر نیستیم. چیزی واسه قایم کردن نداریم.
تا روز ششم ویزای کار دارین.
اگه از اون پرواز جا بمونین، بازداشت میشین.
به «بانگی» خوش اومدین. امیدواریم از اقامتتون لذت ببرین.
خوبی؟
خوبم.
- «صبح بخیر قربان» - چی؟
«رانندهتون پایین منتظرتونه.»
گفت رانندهمون؟
لعنتی!
«روبین»، بیدار شو.
رسیدن، پایین منتظرمونن.
- سلام. - صبح بخیر، پول نقد همراتونه؟
- چقدر؟ - هزار دلار آمریکا.
وایسا، اینجا گفتن ۲۰۰ تا.
اگه مبلغش زیاده، موفق باشی تو پیدا کردن یه راننده دیگه.
باشه.
بفرما.
- این ۵۰۰ تا. - آره، بقیهاش رو وقتی رسیدیم بهت میدم.
- خیلی خب، بزن بریم. - باشه.
- واسه تو راه آب میگیرم. - آب داریم.
راستش، باید برم دستشویی. یه دقیقه بهم وقت بده.
«داریم هتل رو ترک میکنیم»
- صبحت بخیر. - سلام.
داره هتل رو توی «بانگی» ترک میکنه.
- خبر جدیدی نشد؟ - زدن به جاده.
تا اینجاش که پسره خوب پیش رفته.
من خیلی برای «اوون لابلین» احترام قائلم.
فقط امیدوارم عصبانیت نکنه و اخراجش نکنی.
اونم بدون اینکه با کسی مشورت کنی.
با تصمیمت مشکلی ندارم، طبق پروتکل پیش رفتی، ولی «مارشان»...
بیخیال! اون «کایوتی» رو نجات داد.
سالها وقت گذاشت تا شبکهمون رو توی سازمان «شاخ آفریقا» بسازه، حتی یه لحظه هم تردید نکردی؟
- حتی یه لحظه فکر نکردی؟ از من نپرسیدی؟ - فکر کردم.
فقط به یه چیز، یه کلمه: وفاداری.
«وفاداری»، خب.
کی؟ کی وفادار نبوده؟
«گرملین» رو فرستاد دنبال یه سرنخ امیدوارکننده.
- ما قبلاً باهاش موافقت کرده بودیم. - ولی بعدش چون خیلی خطرناک بود، ردش کردی.
اون صلاحیت گرفتن همچین تصمیمی رو نداشت. یه تصمیم عجولانه گرفت.
سلسلهمراتب رو رعایت نکرد.
اینجور کارها باعث میشه آدمهای خوب به کشتن برن.
سپاه پاسداران «گرملین» رو به خاطر «حسن زمانی» بازداشت کرد.
واسه همین یه بار یکی از مامورامون رو الکی انداختیم تو خطر.
قسر هم در رفتیم.
بعدش «مارشان» فورا به سرش زد که دوباره همون کار رو تکرار کنه.
No comments yet. Be the first to leave one.