ആദ്യത്തെ 143 വരികൾ.
سلطنت شاهزادگی لیچیا
ایشورا شئ جادویی ، شمشیره سحر آمیز
پادشاه اهریمنی حقیقی مُرده
دشمن این جهان توسط یک نفر کشته شد
اما اکنون ، قدرت باقی مانده او به چند بخش تقسیم شده
یک فرد عادی توانایی کنترلش رو نداره
صد ها شورا شبیه به اهریمن ها
بزرگترین شهرجهان ، آرشیا در پی انتخاب یک قهرمانه
اون هم زمانی که رهبر ، سلطنت شاهزادگی لیچیا
تارن محتاط دنبال قانونی جدید ، و حکمفرمانی به وسیله ترسه
ایشورا
ایشورا
قسمت 10 بلای پنهان
قسمت 10 بلای پنهان
این به خاطر شهر مِیجه !
وای ، نه .
شهر مِیج ، خونه ما بود و شماها نابودش کردین .
بمیر !
استاد ، آتیش به اینطرف هم نفوذ کرده .
این آتیش نتیجه شورش شهروند های مِیجه ؟
یا کار یکی دیگست ؟
استاد !
نگاه کن ، زن !
حتما زن های لیچیا هستن !
تمومش کن ، اونا که نظامی نیستن !
کی اهمیت میده ؟
لیچیا شهر ما رو نابود کرد .
اونا هم مقصر هستن !
سرباز های شهر مِیج طرف آرشیا هستن
اگه بخوام از شرشون خلاص بشم
به دلیل خوبی نیاز داریم
خیلی خب ، خانم ها تکون نخورین !
استاد ؟
صبرکن ، کیا!
بزار من اول باهاشون حرف بزنم .
اینجا چه خبره ؟
شما دوتا اومدین سراغ این خانم ها ؟
اونم تو یه همچین موقعی ؟
بنظر جالب میاد ، منم پایم .
این کارا به تو مربوط نمیشه !
خب دیگه ،
شما دوتا هم اهل لیچیا نیستین ، مگه نه ؟
تو کی هستی ؟
حرف نمیزنید نه ؟
از مرده ها هم کمتر حرف میزنین .
اگه کاری کنم که کیا بگه ، بمیر
میتونه اون اسکلت رو بکشه
ولی
یعنی میتونم کاری کنم که زود تر از حرکت اون کلمه رو بگه
من اومدم اینجا . . .
از منطقه ایتا اومدم اینجا تا درس بخونم .
ایشون استاد من هستن .
پس برای همینه که . . .
تو ما رو نجات دادی ، مگه نه ؟
ممنونم .
به هر حال ،
نیازی نبود اونارو بکشی .
کیا !
تو هم همچین فکری نمیکنی ؟
اونا که هنوز کاری نکرده بودن .
من میتونستم بهتر اوضاع رو جمع کنم .
دقیقا .
این دختر کوچولو درست میگه .
سرباز های لیچیا ، سمت شرق دارن شهروند هارو فراری میدن .
اونا کمکتون میکنن .
اونجا آتیش هنوز آرومه .
میشه اسمتو بپرسم ؟
من دیگه اسمی ندارم .
وقتی که زنده بودم اسم داشتم .
از اینطرف ! عجله کن !
عجله کن !
عجله کنید و شهرو ترک کنید !
اول زن ها و بچه ها ، هل ندین !
کیا ، فکر کنم باید شهرو ترک کنیم !
ولی . . .
میدونم که نگران لانا هستی ،
ولی خودت که دیدی چقدر اینجا خطرناکه !
میدونم .
کیا هیچی نمیدونه
اگه من هم قدیما مثل این دختر بودم
اگه فقط یه آدم بزرگسال بود که کمکم میکرد
اگه من هم میتونستم نسبت به شیاطین این دنیا شجاع باشم
نه ، درحقیقت هر کس باید با قدرت خودش به مبارزه ادامه بده
این وظیفه منه تا خوشحالی رو پیدا کنم
به هرحال ، بزار نجاتش بدم .
کیا ؟
من قراره هر کاری از دستم بر بیاد .
امکان نداره من برای نجات جون دوستم ، حتی تلاش هم نکنم .
از اینطرف ! عجله کنید !
اگه الان کاری برای نجاتش انجام ندم ،
میدونم وقتی که بزرگ شدم از اینکارم پشیمون میشم .
پس لطفا با من بیا ، خانم اِلیا .
ببین چجوری کار درست رو انجام میدم .
چون من شکست ناپذیرم .
و میخوام خوشحال باشم .
دیگه نیازی نیست من ، لانا تندباد ماه رو بکشم
بعید میدونم فرصت حرف زدن گیرش بیاد
که بخواد راجب من یا کلمه دنیوی حرفی بزنه
اما اگه بزارم کیا کارشو انجام بده
ممکنه یه نفر متوجه بشه که کلمه دنیوی وجود داره
کیا ، لطفا به من گوش کن . . .
ازت میخوام که پیشم باشی ، خانم اِلیا !
آره ، میدونم .
انگار این تو بودی که یه چیزی بهم یاد دادی !
باعث افتخارمه که تو شاگرد منی ، کیا .
کیا !
برو عقب !
استاد
اوضاع دوباره مثل قبل میشه ، مگه نه ؟
مثل موقعی که صلح وجود داشت .
من مطمئن . . . باید اینطوری بشه
چون شهری که لانا عاشقش بود نابود شد .
اونم درست بعد از اینکه ، همچین تجربه سختی رو پشت سر گذاشت .
براش احساس تاسف نمیکنی ؟
چرا ، واقعا میکنم .
بیا امیدوار باشیم که همه چیز به حالت عادیش برمیگرد۶
راستش از اون فواره خوشم میومد .
جوخه وایورن ها دیگه نابود شده
اونا همه خط های دفاعی رو شکستن داریم شکست میخوریم .
آسیب جدی خوردیم
آتیش خیلی بالا گرفته و نمیشه خاموشش کرد
تازه سرباز های شهر مِیج هم که اومدن
و دارن کشت و کشتار راه میندازن
باقی جوخه ها همه عقب نشینی کردن .
فقط من باقی موندم .
جدی ؟
ممنون که بهم اطلاع دادی .
ولی تو هم باید عقب نشینی میکردی .
شوخیت گرفته .
من گزاشتم اونا عقب نشینی کنن ،
تا سر راه من نباشن .
تو همچین دنیای جالبی ،
فرار کردن خیلی کار بیخودیه .
تمام اینا مال منه .
فهمیدم .
پس تا آخرشو خوب نگاه کن .
ببین چطوری همش قراره با خاک یکسان بشه .
این یه دستگاه
درست مثل چیز هایی که توی ناگان دیدم
یه چیزی هست که این عنکبوت رو زنده نگه میداره
یعنی داخل بدنشه ؟
No comments yet. Be the first to leave one.