ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
داستانی که میخوام براتون تعریف کنم، تاریکترین راز کمپ موس کوچیکه.
اونقدر ترسناکه که اگه پدر و مادرتون میدونستن، اصلاً هیچوقت شما رو اینجا نمیفرستادن.
حالا، پنجاه سال پیش، همینجا توی "موس کوچیک"...
...یه مربی به اسم جری مککرید بود...
...بدجنسترین مربی توی تاریخ کمپهای تابستونی.
اگه برای برافراشتن پرچم دیر میکردی، سرت داد میزد.
اگه از آب میترسیدی، پرتت میکرد تو دریاچه.
اگه آبنبات داشتی، اون میخوردش.
یه روزی، بچههای کمپ تصمیم گرفتن یه کوچولو سر مککرید پیر کلک بزنن.
یه مار تو کولهپشتیش گذاشتن.
و وقتی جری داشت کوهنوردی میکرد، دست برد سمت تنقلاتش...
...و یه مشت مار خزنده گیرش اومد.
مککرید اونقدر ترسید...
...پاش لیز خورد و صاف افتاد پایین از "سقوط شیطون".
تمام راه رو با صورت سر خورد...
...و سرش به هر سنگی خورد.
چی شد براش؟
هیچوقت جسدش رو پیدا نکردن.
ولی افسانهها میگن...
...ضربه شدید به سرش، اون رو دیوونه کرد.
بهش میگن "جنگلبان".
اون جنگلبانه!
عالی بود، دریل.
کاری کردی از ترس مثل فنر از جاشون بپرن.
خیلی خب، همگی، برای امشب کافیه.
برگردید به کلبههاتون.
داستان باحالی بود.
چی؟ منم نترسیدم.
اون چی بود؟
قسم میخورم من اون درو قفل کرده بودم.
اون جنگلبانه! اون واقعیه! آخ!
قایقخانه.
امکان نداره.
بفرما، اسکوب، ۱۸ اینچ ساندویچ بهشتی.
اوه. به به.
اینه که میگن کمپینگ!
دوستای خوب.
و مهمتر از همه...
هیولا نیست.
هیولا.
اوه! اوه! آخ!
ببخشید، داشتم این لباس ضد پشه رو امتحان میکردم.
شاید باید یه سایز کوچیکتر امتحان کنم.
بچهها، دست از مسخرهبازی بردارین. ما اومدیم وسایل برداریم.
میدونین فرد چقدر هیجانزدهست که ما رو ببره کمپش.
من خیلی هیجانزدهام که شما رو ببرم به کمپ تابستونی قدیمی خودم.
نه بابا!
شما عاشق این میشین که مربی کمپ موس کوچیک باشین.
تا حالا براتون تعریف کردم اون زمانی که من و دیوی رینولدز...
...بدون پارو سعی کردیم از رودخونه اشمیت با قایق رد شیم؟
آره.
اونجا بودیم، ده ساله، و حتی یه پارو هم بینمون نبود.
واقعاً از خریدتون ممنونم، بچهها.
ببینم، اگه دارین میرین دریاچه موس کوچیک...
...بهتره سریعتر راه بیفتین.
اون جادههای کوهستانی موقع غروب میتونن حسابی بدقلق باشن.
شگی و اسکوبی کجان؟
مواظب باشین.
اسکوبی، حالت خوبه؟
نگرانش نباشین.
اون روی یه بالشتک بستنی خشک شده فرود اومد.
امم. راکی رود.
موزه تاریخی شهر کمپ.
اون چیه؟
توی این منطقه پر از تاریخه.
اسطورهها، افسانهها.
حتی چند تا داستان روح هم هست.
میخوای یکی بشنوی؟
نه.
طبق جیپیاس من...
...الان باید بتونیم کمپ رو ببینیم.
هی، بچهها، نگاه کنید.
وای، اونجا چقدر قشنگه.
راستش، فرد، من خیلی مشتاق نبودم سختی بکشیم.
ولی فکر کنم از کمپ موس کوچیک خوشم بیاد.
اوه، اون کمپ موس کوچیک نیست.
نیست؟
اون کمپ موس کوچیکه.
اوه، چه حسابی هم بازسازیش کردن!
شوخی میکنین دیگه.
من هزاران تابستون اینجا رو به عنوان یه اردوگذرون سپری کردم...
...ولی حالا، بالاخره قراره مربی باشم.
این شانس منه که تمام سنتهای کمپمون رو منتقل کنم...
...به نسل جدید "موس کوچیک".
اینجا یه مخروبهست.
بکر و قدیمیه.
بابا، من اصلاً برام مهم نیست چه شکلیه تا وقتی که جنزده نباشه.
وایسین. برگردین. اینجا جنزدهست.
هی، مشکل چیه؟
اون واقعیه. تا میتونین از اینجا برین.
من دارم میرم کمپ موس بزرگ.
این دیگه چی بود؟
ولی ما قراره بفهمیم.
کدوم قسمت "فرار کنید، خودتون رو نجات بدین" رو نفهمیدین؟
نظرتون چیه همین یه بار به حرف اون آدم خل و چل گوش کنیم؟
بیاید دیگه، بچهها.
این که استقبال کمپ موس کوچیک نیست.
همه کجان؟
فقط یه داستان کنار آتیش بود، ولی اون اینجا بود.
میشنوی؟
عصبانیتر از خرس گزیده. - صدا از اون پایینه.
داشت میخندید وقتی تبرشو سمتم پرت کرد.
به نظرم بهتره دوره دوم اردو رو لغو کنیم.
خیلی وقته پیشدستی کردم، رنجر ناتسن.
قبلاً به همه پدر و مادرا خبر دادم.
اردوگاه "گوزن کوچک" رسماً برای تابستون تعطیله.
چی؟ تو نمیتونی اردو رو لغو کنی.
وای، اون دستمال گردن رو هر جایی میشناسم.
فردی جونز. بیا اینجا و یه خوشآمدگویی "گوزن کوچولو" بهم بگو.
بالای کوهستان - لای صنوبرها
کنار دریاچه - این اردوگاه "گوزن کوچک"ه.
گوزن کوچولو، گوزن کوچولو، گوزن کوچولو.
اوه، رفیق.
آه. خوشآمدگویی "گوزن کوچولو" همیشه دلمو گرم میکنه.
این قضیه لغو اردو چیه؟ - و قایقخونه چی شد؟
نمیخوام شما بچهها رو بترسونم...
...ولی یه کم با یه دیوونهی تبر به دست مشکل داریم.
اون هیزمشکن بود.
اوه نه، هیزمشکن نه.
هیزمشکن کیه؟
مثل اینکه، نمیدونم، و نمیخوام هم بفهمم.
هیزمشکن؟
اوه، بیخیال، برت، تو که اون داستان قدیمی کنار آتیش رو باور نمیکنی.
نه بابا. قسم میخورم، فرد. با چشمای خودم دیدمش.
ها. احتمالاً فقط یه شوخی از طرف اون از خود راضیهای اردوگاه "گوزن بزرگ"ه.
رقابت بین اردوگاهها رو شنیدم، ولی این یه کم زیادهرویه.
دقیقاً زدی تو خال، خوشگله.
اوه، من چیزی نگفتم.
خب، با تو که حرف نمیزدم.
من؟
بهتره شماها برگردید خونه. بذارید حرفهایها این کارو انجام بدن.
یکی ازت خوشش اومده. - خفه شو.
ولی من قرار بود یه مشاور، یه راهنما، یه قهرمان باشم.
متاسفم، فرد، ولی چارهای نداشتم.
وقتی اردوجو نباشه، اردویی هم در کار نیست.
همه کجان؟
اردو لغو شده. شما بچهها پیامو نگرفتید؟
چه پیامی؟
اون که میگفت به اردوگاه "گوزن کوچک" خوش آمدید.
من فردم. من مشاور، راهنما و قهرمان شما خواهم بود.
از آشناییت خوشبختم، فرد. من لوکم.
ترودی.
دیکن.
نمیدونم این ایده خیلی خوبیه یا نه، فرد.
شاید بهتره این بچهها رو دوباره سوار اون اتوبوس کنیم.
هی. هی. هی، کجا میرید؟ برگردید اینجا!
خب، اول چی؟ اسبسواری؟ نه، نه، نه، فهمیدم.
زیپ لاین.
عالی به نظر میاد.
وحشتناک به نظر میاد.
احساس میکنم فرد داره یه چیزی رو فراموش میکنه.
مثلاً این واقعیت که یه معما داریم دستمون؟
همینه.
مثل اینکه تنها معمایی که من علاقه دارم حلش کنم...
...قضیه اینه که شام چی داریم.
چی میگی بریم آشپزخونه دنبال سرنخ بگردیم، اسکوب؟
خیلی وقته رفتم.
اشکال نداره، دیکن.
هنوز رو زمینی. میبینی؟ زمین.
زمین سفت.
ادامه بده، ترودی. عاشق زیپ لاین میشی.
زیپ لاین چیه؟ من فقط دارم سعی میکنم آنتن موبایل پیدا کنم.
باشه، لوک، هر وقت آماده شدی، فقط از روی--
ووهووهو! - سکو.
آره! هاههاها.
اوه! هیهیها! محشره! هوو!
هوم. یه چیزی از چیلی پنجآژیرم کم داره.
اوه، رفیق، اسکوب، اینا تندترین فلفلای رو زمینن.
خوبی، اسکوبیدو؟ - خوشمزه.
نمیخوام لاف بزنم، ولی من شش سال پشت سر هم قهرمان روشن کردن آتش "گوزن کوچولو" بودم.
و با کمی تمرین، شما هم میتونید این مهارت رو یاد بگیرید.
ببینش. - خیلی خب، لوک.
کار خوبیه. - کی مارشمالو داره؟
هوم.
اوه.
مثل اینکه، اگه هیزم بیشتری نیاریم، چیلی من اینقدر سرد میشه که نمیشه خورد.
گریه نکن، رفیق. کلی چوب تو جنگله.
اوه، پیاز. فکر خوبیه، اسکوب.
آره، شکی نیست. اینا رد پای گوزنن.
اینا یه کم واسه گوزن کوچیک به نظر میان. مطمئنی؟
من یه مشاور اردوگاهم. معلومه که مطمئنم.
اونا رد پای گوزنن.
هیس. فکر کنم گوزن اون طرف این بوتههاست.
چی؟ - اون گوزن خیلی آشنا به نظر میاد.
باشه، بچهها، برگردیم اردوگاه.
وقت هنرهای دستی و کاردستییه.
فرد؟
ولما؟ دافنه؟
هیزمشکن.
شگی!
اوه، اسکوب. وقتی رفتی چوب بیاری...
...نمیدونستم قراره دونه دونه بیاریش.
مرد چوبی. مرد چوبی.
آره، چوب، رفیق. همینه که لازم داریم.
فکر کنم باید خودم برم بیارمش.
هیزمشکن.
دود رو از دودکش دیدم.
فکر کردم شما پسرا به هیزم بیشتری نیاز دارید.
مثل اینکه، ممنون، برت.
شام تقریباً آمادهست.
No comments yet. Be the first to leave one.