ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
سلام و خوش آمدید به برنامه ویژه گرند تور.
که از خالیترین و...
کم تراکمترین کشور از نظر جمعیت تقدیمتون میشه.
مغولستان.
حالا، وقتی به طور معمول به این ماجراجوییها میریم.
یک سری ایدههای مبهمی از کارهایی که ممکنه انجام بشه داریم.
ولی اینبار نه.
حتی یک ذره.
وضعیت اینطوره که ما از
پایتخت مغولستان، "اولانباتور" حرکت کردیم.
برای 2 ساعت و نیم پرواز کردیم.
بر فراز زمینی که همین شکلی بود.
در حقیقت خیلی آشنا بود.
صلح آمیز.
اما کاملا خالی بود.
انگار که از فراز تمام جزیرههای بریتانیا پرواز کنیم
اما هیچ شهری، روستایی، جادهای
برق کشی، معدن یا حتی مزرعه نبینی
از پنجره هواپیما کوچکترین سرنخی از
وجود انسان ندیدیم.
به نظرم توی صفحه سوم از کتاب آفرینش
دنیا تقریبا همچین چیزی بوده باشه.
بعد... ما اینجا پیاده شدیم.
و نمیدونیم چرا.
هیچی نمیدونیم.
گرچه ... تقریبا 1 ساعت بعد.
اون هلیکوپتره.
-اونجا -آره.
چرا فرود نمیاد؟
چیکار میکنه؟
-اونجارو باش -ببین.
وایسا یه لحظه.
اونو ببین.
چی میندازه؟
احتمالا هیزم و منابع و...
-غذا -سرپناه
کلاه.
-کلاه؟ -آفتاب عه خب، لازم میشه
با هلیکوپتر کلاه نمیارن برامون.
خب...این... اونم رفتش دیگه.
فرود نمیاد.
یعنی ما خونه نمیریم؟
جیمز، هلیکوپتر دکمهاش رو زده دیگه.
و با 3تا جعبه از غذا یا چی تنهاییم.
خب بریم یه نگاهی بندازیم.
چیزی که واقعا لازمه وسیله نقلیه اس.
آره میتونه مفید باشه.
توی اونا ماشین نیست.
-نمیشه باشه؟ -نه، زیادی نازکن.
فقط انقدر عرض داره.
-خب بریم ببینیم.... -خب اون باز میشه..
اوه یه دیلم هست اونجا....
خوبه.
خب، از اینجا بلندش کن.
-خودشه -مراقب باش.
-خب.... -آب
-این چیه... - یعنی....
لعنتی، اون موتوره؟
یک موتوره.
یکجور تیدیآی عه.
چراغ ماشین؟
-اینم محور عقبه -آره.
سیلندر اصلیه.
رفقا، نیازی ندارم به اون یکی نگاه بندازم.
موتور داریم، چراغ داریم محور عقب داریم.
قطعات اضافی کافی برای ساخت ماشین رو داریم.
-آره -بیخیال.
چی، اینجا؟
در حالی که اون 2تا سومی رو بازمیکردن
من یک کیسه مرموز پیدا کردم.
اوکی همینطوری. پنجره است.
که تاییدش میکنه.
-آره -رفقا...
چیه؟ لندروور؟
-اون چیه؟ -یک نامه دارم.
نزدیکترین تمدن، شهری به اسم موران عه
-جدی؟ -چه غافلگیری.
صدها مایل فاصله داره.
برای رسیدن به اونجا باید محتوی این جعبه رو بسازید.
برای 7روز آب و غذای کافی دارید.
اون چیه؟
-اونم شهر -موران.
-اونم نقطه شروع -ما اینجاییم.
نوشته، مقیاس صحیح نیست.
چه سورپرایزی.
توسط ارنست شپرد نقاشی شده.
ببین، "مقداری شنی و افسرده"
"رودخانهی عمیق نومیدی"
-"محل سیلابی" -"کلی درخت"
"پل تق و لق" "شکاف بزرگ"
خیلی به درد بخور نیست. مگه نه؟
باید بریم شمال شرق، درسته؟
ولی چقدر فاصله است؟
نمیدونیم فقط گفته صدها مایل.
آره، ولی اول...
چی؟
کاری که باید بکنیم سرهم کردن این ماشینه.
از اونجایی که هیچ راهنمایی وجود نداشت.
می و من رفتیم سراغ وسایل.
این شاسیه؟ ولی 2 تیکه شده.
در حالی که همکار مکانیک نادانمون داشت بدرد میخورد
با غر زدن در مورد وسایل کمپ.
این تخت نیست.
اون تشک عه.
-کجاش تشکه -تشکه
اگه بری مغازه و بگی
میشه تشک بدید؟ این و بهت نمیدن که.
-سنگینترین قسمت موتوره... -آره.
که اونجاست، پس باید بقیه قطعات رو ببریم اونطرف.
-آره فکر خیلی خوبیه. -بریم تو کارش
-جرمی وانمود میکنه روحه -منم وانمود میکنم ترسیدم.
برای اینکه روح باشی اول باید بمیری.
خسته نباشی.
خب اول باید همه چیز رو پهن کنیم.
چطوره که چتر رو مثل زیرانداز بندازیم.
فکر خوبیه.
اگه بندازیمش میتونه بشه کف کارگاهمون.
-اگه موقعیت اورژانسی داشتید.... -نه
-هی هموند -چیه؟
خوشحال میشی بفهمی که موتور لندروور عه.
جدی؟
هی هموند.
چرا یکار مفید نمیکنی؟ یه چیزی باز کن.
هی هموند.
هموند.
در حالی که همکارانم در مورد
چیزهای که نمیفهمیدم زرزر میکردن...
نوشته قسمت میانی شاسی.
یک چیزی پیدا کردم.
سلام.
انتظارش رو نداشتم.
گرچه، یک مشکلی بود.
-یک لحظه بذاریدش زمین -بله.
-این یک قوطی جیره است -بله.
عذر میخوام ولی میتونم قسم بخورم...
خدایا.
-چرا ویلمن اینجوری میکنه؟ -چون شیطانه.
چرا باید یک ماشین تکه تکه برامون بفرسته؟
ماشین تکه تکه برام مهم نیست.
اون در واقع هر دو نفرتون قادر هستید درستش بکنید.
در صورتی که این یک مصیبته.
-چندتا ازش پیدا کردی؟ -یکی.
چرا خودت رو درگیر مسائل مربوط به غذا نمیکنی؟
فکر خوبیه.
همه رو یجا جمع کن که ببینیم چی داریم.
خب یعنی من بشم مدیر غذا و نوشیدنی پروژه؟
-اگه میخوای این اسم رو بذاری -اگه حال میکنی
مثل نقش دنیرو توی کازینو.
چقدرم شبیهی بهش.
اون مدیر غذا و نوشیدنی کازینو بود
منم باید مدیر غذا و نوشیدنی پروژه کوچیکمون باشم.
از الان بهت میگیم رابرت.
چرا همه چیز رو
-یکجا جمع نمیکنی.... -ممنون.
-برو رابرت -اسم میانی منه.
-جناب دنیرو -آره عالیه جناب دنیرو.
در حالی که عنتر بی مصرف سراغ جمعآوری آب و غذا میکرد.
من و جیمز به بازکردن وسائل ادامه دادیم.
وایسا، به اون پدال وصله.
-آره. -پس اون لزوما تیغه میشه.
در نهایت، کیت هوایی بیرون آورده شد.
اونجا میسازیمش.
این کارگاهمونه.
به نظرم صدها تکه قطعات داریم.
بدون چفت و بست .
در این اثناء در قسمت کم باد تپه
منم سرم شلوغ بود
خب. من اقامتگاه رو درست کردم.
2تا چادر برای خرناس کشها
یکی هم برای من اونجا که نشنوم صداشون رو.
این مستراحه. و حالا...
میرم سراغ نهار.
یعنی آتیش درست کردن.
-آره -آره
خواهش میکنم.
خب، جعبه دنده سوار شد.
آره
توی پایگاه کار خوب پیش میرفت.
خودشه.
گرچه جیمز خیلی روی اعصاب بود.
صبر کن فکر کنیم که کجا...
پیچ و مهره رو هنوز آماده نکردیم.
بیا تمومش کنیم. سر همش کنیم.
اوکی.
-خیلی خوبه -تموم کن بره.
هل بده جلو.
ایول.
-هی جیمز -21
شومبول آهنی دارم.
گرچه کاپیتان وسواسی
توی فاز شوخی شومبولی نبود
کدوم گورستونی رفت؟
برای همین برمیگردونی سر جاشون.
آخرین بار که 19 رو برداشتی کجا گذاشی.
-محض رضای خدا... -ضامن.
یک آچار کوفتی دیگه بردار.
بدون هیچگونه کمکی از
فندک فیلمبردار.
زدم به هدف.
No comments yet. Be the first to leave one.