ആദ്യത്തെ 170 വരികൾ.
آنچه در "وايکينگز" گذشت
تو شوهر ، خوشبختيم و دنياي منو گرفتي
من از همه چي ميگذرم
مادرمون کجاست؟
اون مرده ، اوبه
اين ربطي به شماها نداشت
شما پسران راگنار هستيد
زنده نگه داشتن ما يه اشتباه بود
ميخوام برم اينجا
به اين دريا
اما اول بايد از خط ساحلي شما عبور کنم تا به اونجا برسم
فقط اگه به من اجازه بدي که باهات بيام
راگنار کجاست؟
پادشاه اِکبرت اونو به پادشاه اِيلا تحويل داد
ما بايد انتقامش رو بگيريم
يه چيزي بايد بهت بگيم
مادر مرده
لاگرتا اونو کُشت
لاگرتا الان ملکه ي کاتگات هست
ترجمه توسط رسا فيلم ارائه مي گردد
چي ميشه اگه درست باشه؟
چي؟
چي ميشه اگه راگنار مرده باشه؟
راگنار نميتونه مرده باشه
- اما آيوار گفت - آيوار نديده که راگنار مرده
اون اونجا نبوده
اوه ، راگنارم
عشقم
متاسفم
منو ببخش
اما اگه مرده باشه
چي کار ميکني؟
من بايد بار مسئوليت رو بر عهده بگيرم
مسئوليت؟
حاکم بودن
راگنار ازش متنفر بود
اين باعث شد زمين بخوره
شايد حتي اين کشته باشدِش
پس چرا ميخواي خودت اينکارو بکني
به نظرم راگنار منو زير نظر داره
و منم نميتونم نا اُميدش کنم
همچنين نميتونم خودمو نا اُميد کنم
يا تو رو
يا توروي رو
يا هر کدوم از حاميان زنان رو
که به خاطر جنگيدن براي من جونشونو از دست دادند
اگر الان بذارم برَم
اونا درباره ي من توي والهالا چي ميگند؟
ما بايد آماده بشيم
براي چي؟
پسران راگنار
پسران راگنار براي انتقام جويي به زودي مياند
نه روي من
فقط روي اِيلا
اين توافق ما بود
توافقت؟
با يه کافر؟
آره
من و راگنار توي خيلي چيزا شبيه به هم بوديم
من بهش اعتماد کردم
- اون بهم اعتماد کرد - من کاري به راگنار ندارم
دارم راجع به پسراش حرف ميزنم
آيوار؟
- اون يه فلجه - اون يه وايکينگه
تو با آزاد کردنِ اون اشتباه خيلي بزرگي کردي
- اينطوري نگو - حقيقت داره
منظورم اين بود که با پدرت يکي به دو نکن
من به پدرت خيلي اهميت ميدم و بهش اعتقاد دارم
آره ميدونم که داري
و من هيچوقت نميتونم به درستي ازت سپاسگذاري کنم
اما ايتلولف درست ميگه
پسران راگنار بدون هيچ شکي به اينجا بر ميگردند
و هيچ کسي بهتر از تو نيست
پسرم...تا يه ارتش درست کني
و هر آماده سازي اي براي دفاع از خودمون مهيا کني
و
تو چيکار ميکني اونوقت پدر؟
من درسامو با آلفرد ادامه ميدم
اين پسر خيلي مسئوليت پذيره
به خوبي داره باهام پيش ميره
ما قراره چيکار کنيم؟
- اگه پدر مرده باشه - مادر و پدر
گفتم اگه
امکانش هست که لاگرتا نظرشو راجع به زنده نگه داشتن ما عوض کنه
البته که امکان داره
چطوري ميشه به اون اعتماد کرد؟
نميتونيم
اما اگه ما تلاش کنيم و بکشيمش همه خشمشون رو نشون ميدند
و کي از ما حمايت ميکنه؟
مادر و پدر
باورم نميشه
حتي اگه (مرگ) پدر هم درست باشه
ما بايد منتظر زمان مناسب باشيم
اين نشونه ي احمق بودنِ ماست اگه سريع خودمون رو به کشتن بديم
پس ،آيوار چي ميشه؟
اونو چطوري کنترل کنيم؟
تو بهم بگو داداش
مادر
پدر
پدر
- خوش اومدي - لاگرتا
امروز آغاز جديدي براي کاتگات هست
براي همه ي ما
ما نميدونيم سر راگنار چي اومده
يا اينکه آيا اصلا برميگرده يا نه
شما مدت زيادي ميشه که به درستي حکم راني نشديد
و در مورد خيلي چيزا سستي شده
کاتگات توي اين چند سال اخير خيلي تغيير کرده
رشد و رونق پيدا کرده به هر صورت
الان بزرگترين و ثروتمند ترين مرکز تجارت توي نروژ هست
که اين يعني
بقيه به موفقيت ما حسادت ميورزند
و اونا بايد ما رو در نظر داشته باشند
و از خودشون بپرسند که چرا ما انقدر تلاش کمي براي حفاظت از خودمون ميکنيم
اين عقيده ي منه که ما بايد شروع به ساخت استحکامات دفاعي کنيم
کندنِ خندق و درست کردن ديوار دور اين مکان
و اين اميدواريِ منه
به عنوانِ ملکه شما ، که همه ي
مردان و زنان و بچه ها
تندرست يا مجروح
توي اين کار بزرگ شرکت خواهند کرد
اونايي که با من هم عقيده اند بگند آي
آي
آيوار خوش اومدي
من براي عدالت اينجا اومدم
همه ميدونند که تو مادرمو بدون هيچ دليلي کُشتي
فقط به خاطر جاه طلبي
بنابراين ، من تقاضاي عدالت دارم
- آيوار - به من دست نزن ، ترسو
اون ترسو نيست
اما شايد يه چيزايي رو متوجه ميشه که تو نميشي
من همه چيو به خوبي متوجه ميشم
تو با خونسردي مادرم رو کُشتي
من انتقام ميخوام
من تو رو به يه مبارزه ي يک به يک دعوت ميکنم
من قبول نميکنم
تو نميتوني قبول نکني
من جنگيدنِ با تو رو قبول نمي کنم آيوار لاتبروک ، پسر راگنار
چرا؟
نميخوام بکُشمت
کي گفته تو منو ميکُشي؟
ميکُشم
بسيار خب
باهام نَجنگ پس
من اهميتي نميدم ، از اونجايي که ميدوني يه روزي
من تو رو ميکُشم لاگرتا
سرنوشتت تعيين شده
کجاييم؟ به نظرت؟
اسپانيا
تقريبا اينجا
اگه خوش شانس باشيم
يا اگه خدايان بخواند
يا اينکه تو خدايان رو فراموش کردي رولو؟
فلوکي ، به نظرت گم شُديم؟
اوه ، ما گم شُديم
منم همينطور
منظورت چيه؟
من ديگه نميدونم کي هستم
چرا اينجام
هدفم چيه
- تو کشتي ميسازي - اين کافي نيست
حس ميکنم يه رَگ خالي هستم
من تُهي هستم
يه چيزي ميخوام که منو پُر کنه
من خيلي مريض بودم تو فکر کردي که من قراره بميرم
اما من وقت داشتم که راجع به همه چي فکر کنم
و من چي از اين زندگي ميخوام
و من يه بچه ميخوام
- نه هلگا - آره
من يه چيزي بيشتر از اين زندگي ميخوام
No comments yet. Be the first to leave one.