ആദ്യത്തെ 199 വരികൾ.
مسخرهست به خدا
ای بابا، موچاس گراسیاس، میگل
وقتی نمیتونی چیزی بنوشی، اصلاً چه فایدهای داره بیای همچین جایی؟
ببین، تو از اونایی هستی که فقط به فکر مقصدی
همیشه عجله داری برسی به یه جایی که الان اونجا نیستی
من ولی بیشتر اهلِ مسیرم
حال و هوا، فضا
اگه هر از گاهی واینستیم و از مسیر لذت نبریم
خب، اونوقت کلاً زندگی چه فایدهای داره؟
تو که اصلاً بویی حس نمیکنی
آه
زدی تو خال
اگه سنگها آتیش میگرفتن، تو امشب داشتی گر میگرفتی رفیق
ولی حرفِ من هنوز سر جاشه
چی میخوای، ماشینهِد؟
صلح جهانی. یه اسب پونی
اسمم بره توی بوق و کرنا. لیستش همینطوری ادامه داره
سخت نگیر، تایتان
تو باید هر روز صبح با بشکن زدن از تخت بیای بیرون
اونوقت واسه چی؟
چون من و تو غیرممکن رو ممکن کردیم
ما رسماً اژدها رو کشتیم و گنجش رو دزدیدیم
یا پادشاهیش رو
یا حلقه جادوییش یا هر کوفتِ دیگهای که اژدهاها دارن
من زیاد اهلِ کتابای فانتزی نیستم
فقط... و ببخشید که اصلِ مطلب رو دیر میگم
آقای لیو حتی این لطفِ ساده رو در حقمون نکرد که
مرده بمونه
چرت نگو
ای کاش چرت بود، رفیقِ سنگیِ من
ولی معلوم شد که حتی یه گلوله کالیبر ۴۵ توی مغزش هم واسه کشتنِ اون مارمولکِ پیر کافی نبوده
میدونم
قیافهمو ببین
منم اندازه تو تعجب کردم
نکتهی همهی این حرفا اینه که
اون داره میآد سراغت
همین الانشم اومده سراغم
فقط چون «محفل» به من و بقیهی اعضا
یه سری مصونیتها میده که حتی لیو هم نمیتونه از پسشون بربیاد
با اون دندونای تیز و کوچیکِ اژدهاییش
میدونی
هنوز یه صندلی خالی هست که اسمت روشه
پس کلِ این بازیا واسه همین بود
ببین، بذار اینجوری بگم
من یه موزاییکِ خوشگل کفِ حمومِ پنجمم دارم
از این عتیقههای رومی یا یه همچین کوفتیه
ولی یکی از کاشیهاش شکسته
و هر وقت میشینم اونجا که کارمو بکنم
بدجوری کلافهم میکنه
تو، تایتان
تو هم همون شکلی هستی
تو اون کاشیِ شکستهی منی
اون تکهی کوچیکی که مثل بقیه نیست
این یه فرصته که با هم اون تصویر رو درست کنیم
و تو این راه، جونت رو هم نجات بدیم
این کار کاملاً منطقیه
من مثل سگ نجنگیدم که قلمروی خودمو به دست بیارم که بعدش دوباره پسش بدم
خیلی خب
خودت خواستی (فاتحه خودتو بخون)
چون لیو داره میآد
و محضِ یادآوری
اون قبلاً نزدیک بود تو و اون رفیقِ ابرقهرمانِت که لباسِ سرهمی میپوشه رو بکشه
شایدم اون من بودم؟ واقعاً یادم نیست
شانسمو امتحان میکنم
فضا و حال و هوا، آره؟
هوم
همونطور که گفتم، دلم واسه الکل تنگ نشده
دلم واسه اون دورهمیها تنگ شده
با تمامِ احترامی که براتون قائلم قربان
شما هم اگه بودید همین کار رو میکردید
آره. ولی من رگ و ریشهی ویلترامی ندارم، دونالد
من اگه حالم گرفته بشه، نمیتونم با دستای خالی یه سیاره رو با خاک یکسان کنم
انگار مارک این اواخر بیشتر تمایل پیدا کرده به
راهحلهای نهایی و خشن
اول آنگستروم
بعدش کانکوئست
نگو
لعنتی، مگه رُبات نگفت مارک نزدیک بود دخلِ اون یارو «دینوزاروس» رو که تازه زندانی کردیم بیاره؟
قضیهی کانکوئست و آنگستروم توی شرایطِ بحرانی و اوجِ درگیری بود
و از لحاظ فنی، هر دوشون هنوز زندهان
اونا علائم خطر بودن، دونالد
ولی این یکی
این یکی دیگه داد میزنه که اوضاع خیته
و راس یه آدمِ بیگناه بود
این فرق میکنه
این قضیه رو عوض میکنه
من معتقدم مارک هنوز داره کاری رو میکنه که فکر میکنه درسته
بعد از اون همه اتفاقی که از سر گذرونده
دقیقاً
تو هم مثل هر کسِ دیگهای میدونی که چنین تروماهایی آدم رو میشکنه
و آخرین کسی که دلمون میخواد کنترلش رو از دست بده
بازم داری تا صبح کار میکنی؟
من توی تاریکی بهتر کار میکنم
خودت اینو میدونی
میدونم که نیاز داری بخوابی
کار خیلی زیاده
کی میخوای اعتراف کنی که کار نیست که بیدارت نگه داشته؟
همهی شما اونجا بودید
اگه فقط چند ثانیهی دیگه صبر میکرد
شکستناپذیر کار درست رو انجام داد
نمیتونی چنین حرفی بزنی
اگه راس رو نمیکشت، الان کجای کار بودیم؟
سپرِ محافظ نابود میشد، سِکوئیدها سیاره رو میگرفتن
و بعدش باید چند سال میجنگیدیم تا پسش بگیریم؟
اصلاً اگه میتونستیم؟
اگه اون اتفاق میافتاد، چند نفرِ دیگه کشته میشدن؟
سپرِ محافظ دووم میآورد
حتی خودت هم به این مطمئن نیستی
تموم شده، باشه؟
و همهمون باید باهاش کنار بیایم
پس بهتره بریم یه دوشی بگیریم
و خوشحال باشیم که دیگه هیچوقت چشممون به یه سِکوئید هم نمیافته
بذار برات روشن کنم، نابغه
چون انگار متوجه نیستی
یا از دستوراتم اطاعت میکنی یا دیگه پات رو توی عملیات نمیذاری
فهمیدی؟
اگه من وارد فاضلاب نمیشدم
من ازت بهونه خواستم؟
فکر کنم پرسیدم متوجه شدی یا نه
ولی من... متوجه شدی؟
بله
متوجهم
خوبه
عجب آدمِ عوضیایه
در حالی که من با خوشحالی اعتراف کردم
که باعثِ فجایعِ قبلیِ مربوط به سِکوئیدها بودم
فکر کنم همهمون توافق داریم
که من مطلقاً هیچ نقشی در این فاجعهی بهخصوص نداشتم
درسته؟
رفقای مهربون و بخشندهی من؟
عمراً همچین اتفاقی بیفته، پسر
کمک
کمک... کمک
یا ابوالفضل
حالت خوبه؟
از کجا اومد؟
اون
اون توی وجودم بود
من اصلاً حسش هم نکردم
یا عیسی مسیح
فکر کنم راس هم حسش نکرده بود
اگه تو اینجا نبودی
من اینجا بودم
حله
ما بردیم
نه. نه
ما شانس آوردیم
و شانس متغیری نیست که بتونیم روش کنترل داشته باشیم
سِکوئیدها، آنگستروم، دکتر سِیسمیک
ما جلوشون رو میگیریم، ولی همیشه قویتر از قبل برمیگردن
ما با این تهدیدها بهطور قطعی برخورد نمیکنیم
و به همین خاطر، فقط مسئلهی زمانه
که کی شانسمون ته بکشه و اونا شکستمون بدن
شاید حق با مارک بود
اینجا چه خبره؟
هی، من ایو هستم. پیغام بذارید
و من باهاتون تماس میگیرم
در اولین فرصتی که بتونم
هی، ایو
راستش واقعاً
باید... واقعاً باید الان با یکی حرف بزنم
هر وقت تونستی بهم زنگ بزن
دوستت دارم
سلام، مارک
امم، سیسیل میخواد باهات صحبت کنه
لطفاً
دبی؟
یه لحظه
ببخشید. چه خبر؟
اینو نگاه کن
اوه، این خونه روی هوا فروش میره
کی برای فروش میذاریمش؟
فردا. خوشت میآد؟
یعنی فقط متراژ و موقعیتش به تنهایی معرکهست
سه خوابه. تازه بازسازی شده
کانترهای کوارتز
اون آشپزخونهش دو تا جزیره داره؟
مگه بهت نگفتم چقدر از اونا خوشم میآد؟
من خونهمو میفروشم
تو هم مالِ خودتو میفروشی
اونوقت دیگه حتی قسطِ وام هم نداریم
مطمئنم پسرا هم از فضای بیشتر خوششون میآد
آه، تو گفتی که میخوای با هم زندگی کنیم
آره، فقط
من مارک و الیور رو توی خونهی خودمون بزرگ کردم
تقریباً ۲۰ ساله که اونجام
شاید وقتِ یه تغییر باشه؟
در موردش فکر کن
فقط همین رو ازت میخوام. باشه؟
اوه
همه چی ردیفه
فقط چند تا اسکلِ معمولیان
بابایی، چرا بستنی نگرفتی؟
یکمی سرده
واسه بستنی خوردن، دختر بابا
هیچوقت واسه بستنی خوردن سرد نیست
اوضاع آرومه
فقط باید اجازه میدادی اون همه قند بخوره، نه؟
اوه، لعنتی
No comments yet. Be the first to leave one.