ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
زيرنويس از مهدي shine021
آنچه گذشت در ریچر...
دیگه هیچکس نمیتونه کمکم کنه.
من کارآگاه تامارا گرین هستم.
یه عده دیگه با ما تماس گرفتن
ـ میخوان چندتا سؤال ازت بپرسن. ـ دولت از چی اینقدر
نگرانه که شاید بهم داده باشه؟
ـ دنبال چی میگردی؟ ـ فلشدرایو.
رئیست کیه؟
من لیلام.
قول داد هر کاری از دستش برمیاد بکنه تا پدرم رو پیدا کنه، و همین کار رو هم کرد.
یه آدم مهم.
نماینده کنگره، جان سمپسون.
میخوای با اطلاعاتی که
آنا برات از پنتاگون دزدیده، ازش اخاذی کنی.
جیکوب، برادرتزادهت خبر رو چطور پذیرفت؟
هنوز پیداش نکردم.
ظاهراً خواهرت یه سری اطلاعات محرمانه دزدیده بودهـ
کجا میری؟
میخوام هرچی میتونم درباره جان سمپسون بفهمم.
باشه.
ـ بریم. ـ تو هم میای؟
من خوب بلدم نذارم آدما
از زیر کاراشون در برن.
بگیرینش.
اوه.
لعنتی.
به مهمونی خوش اومدی.
چند وقت بیهوش بودم؟
نمیدونم.
وقتی چند ساعت پیش بیدار شدیم، اینجا بودی.
با دارت بیهوشی بهم شلیک کردن.
دو بار.
تو رو چطور گیر انداختن؟
هی.
برادر بزرگ داره ما رو میپاد.
احتمالاً صدامون رو هم میشنوه.
اونا خودشون میدونن چطور اومدی اینجا.
گفتنش به من که ضرری نداره.
رسیدم خونه، همین که اسلحهم رو توی گاوصندوق گذاشتم
حتماً یکی توی خونهم قایم شده بوده.
بوی کلروفرم به مشامم خورد.
و حالا اینجام.
داشتم به سمت ایستگاه اتوبوس نزدیک خونهم میرفتم
تا توی نیویورک بهت ملحق بشم،
که یه سوزش توی سینهم حس کردم،
نگاه کردم پایین و دیدم یه دارت فرو رفته.
دفعه بعد که به خودم اومدم، داشتم به
برگهای درختها نگاه میکردم...
بعدش اینجا بیدار شدم.
فقط منم که بسته شدم.
آره. خودت رو دیدی؟
هیچکدوممون نتونستیم ببینیمشون.
میدونی کی ما رو گرفته؟
شاید همونایی که دیروز بهت حمله کردن؟
سیا.
خودشون بهت گفتن؟
لازم نبود.
نه حقهامون رو بهمون گفتن، نه به قانون میهنپرستی استناد کردن
نه اتهام الکی برامون جور کردن.
یعنی اختیار بازداشت کردنمون رو ندارن.
ولی با دارو بیهوشمون کردن، ربودنمون
و انداختنمون توی جایی که فقط میتونم حدس بزنم
با توجه به بو و نبود نور طبیعی، زیرزمینه.
کدوم سازمان فدرال بیشتر به این توصیف میخوره؟
فکر میکردم سیا اجازه نداره خاک آمریکا فعالیت کنه.
این دیگه خیلی مسخرهست. چون ربودن یه ولگرد
یه چیزه، جسارتاً؛ ولی پلیسها رو دزدیدن؟
پس اینا همه یعنی چی؟
یعنی بدجوری به فنا رفتیم.
- اون چیه؟ - محرکه. ذهنت رو باز میکنه.
ذهنم کاملاً بازه.
من فقط هر کاری بگن میکنم.
بهت گفتن اون سوزن رو فرو کنی توی چشمم؟
چون اگه سعی کنی با اون منو تزریق کنی، همین اتفاق میافته.
مثل اینکه کاملاً بیداره.
بیخیال آمپول شو، دکتر.
گردنت چطوره؟
سرت چطوره؟
شنیدم خماری داروی بیهوشی خیلی عذابآوره.
موفق باشی اگه فکر میکنی میتونی اون دستبندها رو به من بزنی.
اوه، به هر حال بهت زده میشن.
سؤال اینه که به راه راحت میزنیشون یا به راه سخت؟
دوز رو بیشتر کردیم.
خب، میخوای سرسختبازی دربیاری
یا میخوای زود تمومش کنیم، آقای ریچر؟
فقط ریچر.
جک ریچر. اسم وسط ندارم.
پدر و مادرت حوصله نداشتن؟
جک چه جور اسم رسمیه؟ جک که اسم مستعاره.
شما اسمهاتون رو بگین تا با هم مقایسه کنیم.
باشه.
تو وینکنی،
اون بلینکنه، اونم ناد.
از یه لالایی هلندی.
چون خوابتون کردیم این اسما رو رومون گذاشتی؟
این اسما رو صداتون میکنم چون قبل از اینکه از این اتاق برم،
هر سهتاتون رو میخوابونم.
کارشناسهامون کل دادهها رو زیر و رو کردن و تنها چیزی که توش هست
چندتا طرح متوسط از یه دانشآموزه.
چرا؟
شاید خودش رو به زحمت نمیندازه.
چرا فلش اون دست توئه؟
- لازم داشتمش. - برای چی؟
ببین، فکر کنم لازم داشتی از فلشی که گرفتی یه کپی برداری
از آنا مریک، قبل از اینکه توی قطار خودش رو بکشه.
اون فلش کجاست؟
اصلاً نمیدونم داری دربارهٔ چی حرف میزنی.
فقط تو باهاش در تماس بودی،
و فلش هم همراهش نبود.
فکر میکنی ما احمقیم؟
آره.
اون زنی که توی پارک بود کی بود؟
همونی که گذاشتی فلش رو باز کنه و محتویاتش رو ببینه؟
کجاست؟
بذار حدس بزنم.
بیشتر نیرو و امکاناتتون رو صرف من کردین، چون فکر کردین
من دردسرسازم و گرفتن اون آسونه.
بعد هم وقتی منو بیهوش کردین، برگشتین سراغ اون، ولی دیگه رفته بود.
از دست یکی از مأمورهای ردهپایینتون در رفته.
تو همونی نبودی که قرار بود مواظبش باشی، بلینکن؟
قیافهات به احمقی میخوره که گیر بیفته
در حالی که شلوارش پایین و انگشتش توی ماتحتشه.
نظرت چیه لگدم رو بذارم توی ماتحتت؟
امتحانش کن.
الان نه.
باشه، فهمیدیم.
خیلی گردنکلفتی.
پروندهات رو خوندیم.
اما دوستات که بیرونن چی؟
اونا دوست من نیستن.
امروز تازه باهاشون آشنا شدم.
تو و افسر مریک با اون فلش اینور و اونور میرفتین
و قبل از اینکه بازداشتت کنیم، دیدیم با کارآگاه گرین صحبت میکردی.
پس فقط میتونیم فرض کنیم
که اونا همدستهاتن.
اول خواستیم با تو حرف بزنیم، چون فکر کردیم
شاید بخوای همکاری کنی و نذاری بلایی سرشون بیاد،
ولی ظاهراً اصلاً برات مهم نیست چه بلایی سرشون میاد.
هیچکس نمیدونه هر سهتاتون اینجایین.
ما با شما مثل نیروهای دشمن در خاک آمریکا رفتار میکنیم.
هر کاری بخوایم میتونیم بکنیم.
حالا تو...
شاید بتونی تحملش کنی.
یه مدتی.
ولی فکر میکنی اونا چقدر طاقت میارن؟
ببرینش بیرون. اون زن رو بیارین پیش من.
باشه.
باشه یعنی چی؟
به سؤالهاتون جواب میدم.
این بهتره.
پس دوباره امتحانش کنیم.
فلشی که آنا مریک توی قطار بهت داد کجاست؟
گفتم که.
انگار اون تو حسابی درگیری بود، ولی حالا ساکته.
لعنتی.
الو؟ الو؟
یا خدا.
فکر کردیم دارن لهت میکنن.
کجا میری؟
الان ولمون کرد رفت؟
- اینو نگه دار. - باشه.
این تلفن یعنی همون چیزی که فکر میکنم؟
نیروها بهزودی میرسن.
شاید فقط شماره رو اشتباه گرفتن.
حالا دارن به موبایلها زنگ میزنن. به بیشتر از یکی.
یعنی بیشتر از یه نفر دارن میان.
- اسلحههاشون رو برداشتی؟ - اصلاً اسلحهای نبود. حتماً قفلشون کردن.
وقتی تو دستبند داشتی، فکر نکردن به اسلحه نیاز دارن.
اشتباه میکردن.
باشه. اینو امتحان کن.
کیفپولهاتون روی میز اتاق بغلیه.
گرفتمش.
یا مسیح.
پیغام میذارن.
وقتمون داره تموم میشه!
فقط یه کم دیگه.
باید خودت رو از اینجا رد کنی.
فکر کنم گیر کردم.
برو. برگرد پایین، برگرد پایین.
در رو ببند.
برو، برو، برو!
بازم از اینا هست؟
برو سمت کوچه.
سوار شو!
من مأمور سیا نیستم! روی ونم عکس گربه داره!
برو!
تو کی هستی؟
راسل پلام. روزنامهنگار آزاد.
هی، مواظب باش!
اوه، لعنتی!
دیروز دیدم با برانکارد آوردنتون تو، و چند ساعت بعد هم شما دوتا
رو آوردن اینجا. چند هفتهست دارم اون ساختمون رو
- زیر نظر میگیرم. - چرا؟
حدس زدم یه بازداشتگاه مخفی سیا باشه، و درست حدس زده بودم.
دیدم داشتین فرار میکردین، اومدم کمک.
برای چی آخه؟
برای گزارش خودم. میخوایم پرده از اتفاقات اونجا برداریم.
اونجا چه خبره؟
- جوابش رو بده. - من؟ نمیدونم.
No comments yet. Be the first to leave one.