ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
ـ فرمانده. ـ بله، قربان؟
بهشون بگو میخوایم همین حالا وارد سفینه بشیم.
ـ با کمال احترام،
سفیران صدراعظم عالی میخوان فوراً وارد سفینه بشن.
بله، البته.
همونطور که میدونید، محاصرهی ما کاملاً قانونیه،
و با کمال میل از سفیرها استقبال میکنیم.
من تیسی-۱۴ هستم، در خدمتتون.
از این طرف، لطفاً.
سفرا، از حضورتون بسیار مفتخریم.
راحت باشید.
اربابم بهزودی خدمتتون میرسه.
حس خوبی به این قضیه ندارم.
ـ من چیزی حس نمیکنم. ـ مربوط به مأموریت نیست، استاد.
یه چیز دیگهست... یه جای دیگه؛ مبهم و دور.
ذهنت رو درگیر نگرانیهات نکن، اوبیوان.
تمرکزت رو روی همینجا و همین لحظه نگه دار.
ولی استاد یودا گفت باید حواسم به آینده هم باشه.
اما نه به قیمت از دست دادن لحظهی حال.
به نیروی زنده توجه کن، پاداوان جوان.
بله، استاد.
فکر میکنی این نایبالسلطنهی تجاری با خواستههای صدراعظم چطور برخورد کنه؟
این جماعتِ فدراسیون ترسوئن.
مذاکرات زیاد طول نمیکشه.
چی؟ چی گفتی؟
فکر میکنم سفیرها شوالیههای جدای باشن.
میدونستم.
اومدن مجبورمون کنن به توافق برسیم.
سرگرمشون کنید. من با لرد سیدیوس تماس میگیرم.
مغزت از کار افتاده؟
من با دو تا جدای نمیرم اون تو.
یه دروید بفرست.
عادتشونه اینقدر منتظرمون بذارن؟
نه. برای چیزی به این بیاهمیتی مثل این اختلاف تجاری، ترس عجیبی حس میکنم.
چی شده؟
نقشهتون شکست خورده، لرد سیدیوس.
محاصره تمومه. جرئت نداریم جلوی این جدایها بایستیم.
نایبالسلطنه، دیگه نمیخوام این لجنِ کوتوله رو جلوی چشمم ببینم.
این چرخش اوضاع تأسفآوره.
باید نقشههامون رو جلو بندازیم. فرود نیروهاتون رو شروع کنید.
ارباب، این کار قانونیه؟
قانونیش میکنم.
و جدایها چی؟
صدراعظم نباید پای اونها رو به این ماجرا باز میکرد. فوراً بکشیدشون.
بله. بله، ارباب. هر طور شما بخواید.
فرمانده، نگاه کن!
سپرها رو فعال کنید!
ببخشید.
دیوکسیس.
تا حالا باید مرده باشن.
هر چی ازشون مونده نابود کنید.
اوه! ببخشید.
ـ یه نگاهی بنداز، سرجوخه. پوششت میدیم. ـ چشم، چشم.
اوهاوه. بزنیدشون.
اون پایین چه خبره؟
ارتباط قطع شد، قربان.
تا حالا با یه شوالیهی جدای روبهرو شدید، قربان؟
خب، نه، ولی من... پل فرماندهی رو مهروموم کنید.
ـ بله، قربان. ـ این کافی نیست، قربان.
همین حالا درویدکاها رو بیارید بالا!
از این جون سالم به در نمیبریم.
درهای ضدانفجار رو ببندید!
این نگهشون میداره.
هنوز دارن میان تو.
غیرممکنه!
پس اون درویدکاها کجان؟
استاد! نابودگرها!
مولد سپر دارن!
بنبسته. بریم.
جلوی درویدکاها شانسی ندارن.
قربان! از کانال تهویه رفتن بالا.
ـ درویدهای جنگی. ـ این یه ارتش تهاجمیه.
برای فدراسیون تجاری حرکت عجیبیه.
باید به نابو هشدار بدیم و با صدراعظم والوروم تماس بگیریم.
از هم جدا میشیم. سوار دو سفینهی جدا میشیم و روی سیاره همدیگه رو میبینیم.
استاد، دربارهی یه چیز حق با شما بود.
مذاکرات واقعاً کوتاه بود.
قربان، از سیاره پیام داریم.
خود ملکه آمیدالاست.
بالاخره داریم نتیجه میگیریم.
باز هم در برابر ما ظاهر شدید، علیاحضرت.
وقتی حرفم رو بشنوید دیگه اینقدر خوشحال نمیشید، نایبالسلطنه.
تحریم تجاری سیارهی ما تموم شده.
من از چنین شکستی خبر نداشتم.
خبر دارم سفیران صدراعظم همین حالا پیش شما هستن...
و دستور دارید به توافق برسید.
من از هیچ سفیری خبر ندارم.
حتماً اشتباه میکنید.
حواستون باشه، نایبالسلطنه.
این بار فدراسیون زیادهروی کرده.
ما هیچوقت بدون تأیید سنا کاری نمیکنیم.
بیش از حد مطمئنید.
خواهیم دید.
ـ حق با اونه. سنا هرگز... ـ دیگه خیلی دیر شده.
ـ فکر میکنی به حمله شک کرده؟ ـ نمیدونم.
ولی باید سریع عمل کنیم و همهی ارتباطات اون پایین رو قطع کنیم.
مذاکرات شروع نشده چون سفیرها اونجا نیستن؟
چطور ممکنه درست باشه؟
صدراعظم به من اطمینان داده بود که سفیرها رسیدن.
حتماً... کارِ... مذاکره... سفیرها...
ـ هیچکس نمیتونه... ـ سناتور پالپاتین.
چه اتفاقی افتاده؟
مولد ارتباطات رو بررسی کنید.
قطع ارتباط فقط یه معنی میتونه داشته باشه: تهاجم.
فدراسیون جرئت نمیکنه تا این حد پیش بره.
سنا امتیاز تجاریشون رو لغو میکنه و کارشون تمومه.
باید همچنان به مذاکره تکیه کنیم.
مذاکره؟ همهی ارتباطاتمون قطع شده.
پس سفیرهای صدراعظم کجان؟
اوضاع خطرناکه، علیاحضرت.
نیروهای داوطلب امنیتی ما حریف ارتش جنگدیدهی فدراسیون نمیشن.
من اقدامی رو که ما رو به جنگ بکشونه تأیید نمیکنم.
ـ بله، نایبالسلطنه؟ ـ فرمانده، سفینه رو گشتیم،
و هیچ اثری از جدایها نیست.
ممکنه سوار یکی از ناوچههای فرودتون شده باشن.
اگه این پایین باشن، قربان، پیداشون میکنیم.
احتیاط کنید. این جدایها رو دستکم نگیرید.
ـ اوه، نه! ـ برو کنار! از اینجا برو!
ـ بخواب زمین!
آییییی! واا!
اون چی بود؟ هی، صبر کن!
اوه، موییمویی! دوستت دارم!
نزدیک بود ما رو به کشتن بدی. مغز نداری؟
ـ میسا حرف میزنه. ـ توانایی حرفزدن دلیل باهوشبودنت نیست.
ـ حالا برو از اینجا. ـ نه، نه، میسا میمونه.
میسا جارجار بینکسه. خدمتکارِ فروتن یوسا.
ـ لازم نیست. ـ اوه، چرا، لازمه.
خدایان دستور دادن؛ باید همینطور باشه.
ـ اوه، نه! ووو! ـ سرت رو پایین نگه دار!
باز هم میسا رو نجات دادی.
ـ این چیه؟ ـ یه بومیه.
ـ قبل از اینکه درویدهای بیشتری بیان از اینجا بریم. ـ بیشتر؟
گفتی «بیشتر»؟
ببخشیدا، ولی امنترین جا شهر گانگاست.
همونجایی که بزرگ شدم. یه شهر مخفیه.
ـ شهر؟ ـ اوهوم.
ـ میتونی ما رو ببری اونجا؟ ـ اوه... بهتره بگم نه.
ـ راستش نه. ـ نه؟
یهکم خجالتآوره،
ولی میسا... میسا رو تبعید کردن.
یادم رفته بود. رئیسها کارای خیلی بدی باهام میکنن.
ـ اگه برگردم اونجا، بلاهای وحشتناکی سر میسا میارن.
ـ اون صدا رو میشنوی؟ ـ آره.
صدای هزار تا بلای وحشتناکه که دارن میان این طرف.
اگه پیدامون کنن، لهمون میکنن،
ریزریزمون میکنن و میفرستنمون به نیستی.
اوه. حرف یوسا حسابیه.
از این طرف. زود باشید!
ـ چقدر دیگه مونده؟ ـ ویسا باید بریم زیر آب، باشه؟
آها، میسا هشدار داده باشه.
گانگانها غریبهها رو دوست ندارن، پس انتظار استقبال گرم نداشته باشید.
نگران نباش. امروز از هیچجا استقبال گرمی ندیدیم.
آر، آر، آر! اوه، اوه، اوه، اوه، اوه!
حالا دنبال میسا بیاید، باشه؟
آخ که خونه چه خوبه!
ـ اوه، میسا گوسا. ـ هاتا-هاتا.
ـ هی، یوسا.
ـ همونجا وایسا! ـ هیاودِیلز، کاپیتان تارپالز.
میسا برگشته!
باز نه، جارجار. یوسا میری پیش رئیسها.
این دفعه حسابی توی دردسر افتادی.
اوه.
آی، آی.
چه بیادب.
تکتکتکتکتک! یوسا نمیتونه اینجا باشه.
اون ارتش ماشینها بالای سرمون چیز تازهایه.
یه ارتش درویدی داره به نابو حمله میکنه. باید بهشون هشدار بدیم.
ویسا نابوها رو دوست نداریم. تکتکتکتک.
نابوها فکر میکنن خیلی زرنگن.
فکر میکنن خیلی مغزگندهان.
وقتی اون درویدها سطح سیاره رو بگیرن، شما رو هم زیر سلطه میبرن.
میسا اینطور فکر نمیکنه.
اونا از ویسا خبر ندارن.
شما و نابو یک چرخهی همزیستی تشکیل میدید.
اتفاقی برای یکیتون، روی اون یکی هم اثر میذاره. باید این رو بفهمید.
ویسا نابو برامون مهم نیست.
پس کمک کنید زودتر راه بیفتیم.
ویسا زود راهیتون میکنیم.
یه وسیلهی نقلیه لازم داریم.
ویسا یه بونگو به یوسا میدیم.
ـ هوم؟ ـ سریعترین راه به نابو...
از هستهی سیاره میگذره.
حالا...
برید.
ممنون از کمکتون. با صلح میریم.
استاد، بونگو چیه؟
امیدوارم وسیلهی نقلیه باشه.
اونا دارن یوسا رو میفرستن توی دردسر.
رد شدن از هستهی سیاره؟ خیلی بدجوره.
هوم... یه کم کمک اینجا بد نیست.
استاد، وقت زیادی نداریم.
برای عبور از هستهی سیاره یه راهنما لازم داریم.
این گانگان شاید به دردمون بخوره.
چه بر سر جارجار بینکس میاد؟
بهزودی مجازات میشه.
ـ اوه. ـ من جونش رو نجات دادم.
اون چیزی رو بهم بدهکاره که شما میگید «دِین جان».
خدایان شما حکم میکنن که حالا جانش متعلق به منه.
بینکــــس،
No comments yet. Be the first to leave one.