ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
تسرکت بیدار شده.
اون روی یه سیارهی کوچیکه، یه دنیای انسانی.
اونا میخوان قدرتشو به کار بگیرن.
اما متحد ما طرز کارش رو جوری میدونه که اونا هیچوقت نمیفهمن.
اون حاضره رهبری کنه.
و نیروهامون، چیتاوریها، ازش پیروی میکنن.
یه دنیا مال اون میشه.
جهان، مال تو.
و انسانها، جز سوختن چی کار میتونن بکنن؟
همهی پرسنل.
دستور تخلیه تأیید شده.
چقدر اوضاع بده؟
مشکل اینه، قربان. ما نمیدونیم.
دکتر سلویک چهار ساعت پیش یه جهش انرژی از تسرکت دریافت کرد.
ناسا به سلویک اجازه نداده بود بره مرحلهی آزمایش.
داشت آزمایشش نمیکرد. حتی توی اتاق هم نبود.
یه اتفاق خودبهخودی.
خودش روشن شد؟
سطح انرژی الان چقدره؟
داره بالا میره. وقتی سلویک نتونست خاموشش کنه، دستور تخلیه دادیم.
چقدر طول میکشه همه رو خارج کنیم؟
محوطه باید تا نیم ساعت دیگه خالی بشه.
بهتر عمل کنین.
قربان، تخلیه ممکنه بیفایده باشه.
باید بهشون بگیم برن بخوابن؟
اگه نتونیم انرژی تسرکت رو کنترل کنیم،
ممکنه حداقل فاصلهی امنی وجود نداشته باشه.
باید مطمئن بشی
نمونههای اولیهی فاز ۲ ارسال بشن.
قربان، واقعاً این الان اولویته؟
تا زمانی که دنیا به پایان برسه،
طوری رفتار میکنیم که انگار قراره همینطور ادامه پیدا کنه.
وسایل فنی پایین رو خالی کنین.
هر تکهی فاز ۲ رو بذارین توی کامیون و ببرین.
بله، قربان.
با من بیا.
با من حرف بزن، دکتر.
مدیر.
چیزی هست که ازش مطمئن باشیم؟
تسرکت داره بدرفتاری میکنه.
یعنی باید خندهدار باشه؟ نه، اصلاً خندهدار نیست.
تسرکت فقط فعال نیست، داره کار خودش رو میکنه.
فکر میکنم برقشو کشیدی.
اون یه منبع انرژیه.
ما برقشو قطع میکنیم، خودش دوباره روشنش میکنه.
اگه به حداکثر سطح برسه،
ما برای این آماده بودیم، دکتر. مهار کردن انرژی از فضا.
ولی ما مهارکننده رو نداریم.
محاسبات من هنوز خیلی مونده تا کامل بشن.
و داره تداخل و تشعشع ساطع میکنه.
هیچی مضر نیست... سطح پایینی از پرتو گاما.
اون میتونه مضر باشه.
مأمور بارتون کجاست؟
هاوک؟
بالا تو لونش، مثل همیشه.
مأمور بارتون، گزارش بده.
من این مأموریت رو بهت دادم
که حواست به اوضاع باشه.
خب، من از دور بهتر میبینم.
چیزی دیدی که ممکنه این چیزو تحریک کنه؟
دکتر، دوباره داره اوج میگیره.
هیچکس نیومده و نرفته.
سلویک پاکه.
نه تماسی، نه پیام فوریای.
اگه دستکاریای بوده، قربان، از این طرف نبوده.
"از این طرف"؟
آره، مکعب یه دروازهست به اون سر فضا، درسته؟
درها از هر دو طرف باز میشن.
هنوز نه.
قربان، لطفاً نیزه رو بذار پایین.
تو دل داری.
لطفاً نکن.
من هنوز به اون نیاز دارم.
لازم نیست از این بدتر بشه.
البته که میشه.
من برای چیز دیگهای بیش از حد پیش اومدم.
من لوکی هستم، از آسگارد.
و من مأموریتی باشکوه بر دوش دارم.
لوکی.
برادر ثور.
ما با مردم تو دعوایی نداریم.
یه مورچه با یه پوتین دعوا نداره.
یعنی قصد داری روی ما پا بذاری؟
من با خبرهای خوش اومدم.
از دنیایی که آزاد شده.
آزاد از چی؟
آزادی.
آزادی دروغ بزرگ زندگیه.
وقتی اینو، ته قلبت قبول کنی،
آرامش رو تجربه میکنی.
آره، تو میگی "آرامش"،
اما من یه جورایی فکر میکنم منظورت یه چیز دیگهست.
قربان، مدیر فیوری داره وقت تلف میکنه.
اینجا قراره منفجر بشه.
و صد فوت سنگ روی سرمون بریزه.
قصد داره ما رو دفن کنه.
مثل فرعونهای باستان.
حق با اونه. پورتال داره روی خودش فرو میریزه.
شاید دو دقیقه وقت داریم قبل از اینکه اوضاع بحرانی بشه.
خب، پس...
من به این ماشینها نیاز دارم.
اون کیه؟ به من نگفتن.
فیوری در رادیو؛ هیل!
میشنوی؟
بارتون طرف اونا شده.
تسرکت دست اوناست! جلوشون رو بگیرید!
باشه، بریم. نه، ولش کن. برو!
بالا اوضاع امنه، قربان. باید برید.
مدیر؟
مدیر فیوری، میشنوید؟
تسرکت دست نیروهای متخاصمه.
مامورام افتادن. هیل؟
خیلی از نیروها هنوز گیر افتادن.
نمیدونم چند نفر زنده موندن.
اعلام وضعیت عمومی کنین.
میخوام هر جنبندهای که تو کار نجات نیست...
...دنبال اون کیف بگرده.
مفهومه.
کلسون، برگرد پایگاه. این وضعیت سطح هفت محسوب میشه.
از همین حالا...
...ما در جنگیم.
چیکار کنیم؟
من نمیخواستم امشب اینطوری پیش بره.
من میدونم دلت میخواست امشب چطور پیش بره.
باور کن...
...این بهتره.
برای کی کار میکنی؟
لرمنتوف، درسته؟
اون فکر میکنه...
...ما باید از طریق اون اقدام کنیم...
...برای جابجایی محمولهمون؟
من فکر میکردم ژنرال سولوخوف مسئول تجارت صادراته.
سولوخوف؟
یه دلاله، یه پوشش.
اطلاعات قدیمیت لو داده تو رو.
بیوه سیاه معروف...
...و معلوم میشه اونم فقط یه چهرهی قشنگ دیگهس.
واقعاً فکر میکنی من خوشگلم؟
به لرمنتوف بگو که ما بهش احتیاجی نداریم...
...برای جابجایی تانکها.
بهش بگو که کارش تمومه.
خب،
شاید مجبور شی بنویسیش.
این برای اونه.
دقت کن چی میگم.
تو طبقهی سوم، میدان سایلنسکی ۱-۱۴ هستی.
یه اف-۲۲ دقیقاً هشت مایل باهات فاصله داره.
زن رو بذار پای تلفن وگرنه این بلوک رو منفجر میکنم...
...قبل از اینکه بتونی به لابی برسی.
ما میخوایم بیای اینجا. شوخی میکنی؟ من سر کارم.
این موضوع اولویت داره.
من وسط بازجوییام.
این احمق داره همه چیزو لو میده.
من همه چیزو لو نمیدم.
ببین، الان نمیتونی منو از این کار بکشی بیرون.
ناتاشا!
بارتون لو رفته.
اجازه بده بذارمت پشت خط.
بارتون الان کجاست؟
نمیدونیم. ولی زندهست؟
فکر میکنیم آره. وقتی برگشتی، همه چیزو بهت توضیح میدم.
ولی اول، لازمه که با اون مرد گنده حرف بزنی.
کلسون، خودت میدونی که استارک در حدی بهم اعتماد داره که بتونه پرتم کنه.
آه، استارک با من. تو برو سراغ اون مرد گنده.
شما کی هستید؟
برو بیرون!
اینجا یه بیماری هست!
شما دکتر هستید.
پدرم بیدار نمیشه!
تب داره و ناله میکنه.
ولی چشماش باز نمیشه.
آرومتر.
پدرم...
مثل اونها؟
لطفاً.
باید همون اول پولت رو میگرفتی، بنر.
میدونی، برای مردی...
...که قرار بود از استرس دوری کنه...
...جای جهنمی رو برای زندگی انتخاب کردی.
دوری از استرس راز نیست.
پس چیه؟ یوگا؟
منو آوردی لب شهر. زرنگ.
حدس میزنم کل اینجا محاصره شده.
فقط من و تو.
و اون رفیق بازیگرت؟
اونم جاسوسه؟ از این سن شروع میکنن؟
من کردم.
شما کی هستید؟
ناتاشا رومانوف.
اینجا اومدی که منو بکشی، خانم رومانوف؟
چون اون موقع برای هیچکس خوب تموم نمیشه.
نه، البته که نه. من از طرف شیلد اومدم.
شیلد؟
چطور منو پیدا کردن؟
ما هیچوقت شما رو گم نکردیم، دکتر.
فقط فاصلهمون رو حفظ کردیم.
حتی کمک کردیم بعضی از گروههای دیگه رو...
...اجازه ندیم رَدِتون رو بگیرن.
چرا؟
به نظر میاد نیک فیوری بهتون اعتماد داره.
No comments yet. Be the first to leave one.