Brooklyn 45

Brooklyn 45

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ ഡൗൺലോഡ് ചെയ്യുക

റിലീസ് വിവരങ്ങൾ

Brooklyn45(2023)[720p][WEBRip][YTS MX]
കമന്ററി എഴുതിയത് EHSANSB3

ടാഗുകൾ

webrip
web
720p
720
BRip
TS
YTS
1080
x265
x264
പ്രസിദ്ധീകരിച്ചത്: 2023-06-23
ഡൗൺലോഡുകൾ: 16
ശ്രവണ വൈകല്യമുള്ളവർക്ക്: No

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ പ്രിവ്യൂ

ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.

‫لازم به گفتن نداره که بابا نوئل...

‫به ایالات متحده بهترین ‫هدیه ممکن رو...

‫در این کریسمس داده، اولین ‫فصل تعطیلات‌مون...

‫با هیتلر که زیر زمین ‫خوابیده و لاشه شده...

‫و مردان جنگجوی ما به خونه ‫و پیش عزیزان‌شون برگشتن.

‫و سال جدید برای سال ۱۹۴۶ ‫چی در نظر داره؟

‫رفاه و امید به آینده‌ای روشنتر!

‫ ‫

‫- بذار کمکت کنم عزیزم ‫- بیخیال.

‫خودم می‌تونم، باب، نگران نباش.

‫می‌دونم خودت می‌تونی، ولی ‫چه جور مردی میشم...

‫اگه حداقل پیشنهاد کمک ندم؟

‫خب، مثل هر مرد دیگه‌ای روی زمین.

تو دوست داشتنی هستی به همین دلیل من با تو ازدواج کردم

هی، پرنده های عاشق

فکر کردم گفتی اونو نمیبینیمم

نه تو گفتی

اون یکی از بهترینن دوستای منه

‫جنایتکار جنگی هم هست.

‫اون کاری نکرده.

‫تو چطوری؟

‫تو چطوری؟

‫مثل همیشه هوشیار، و شوهرته؟

‫باب هستم.

‫اسمتو می‌دونم، بابو.

‫دارم سر به سرت میذارم. چطوری؟

‫خوبم، همون باب بگی خوبه.

‫باید در مورد اون آلمانی که ‫توی هامبورگ حسابشو رسیدی بهم بگی.

‫مصاحبه‌تو در روزنامه ینک خوندم...

‫ولی منتظر بودم جزییات رو...

‫مستقیم از دهن خود اسب بشنوم.

‫به من میگی اسب؟

‫نه بابا، اونو باش.

‫دختر منو ببین! بیشتر از هر ‫زنی در تاریخ آمریکا...

‫از زیر زبون آلمانی‌ها به زور حرف کشیده.

‫بازجویی با شکنجه فرق داره.

‫هر طوری دوست داری فکر ‫کنم تا شبها خوابت ببره، بابو.

‫بگو باب. فکر نمی‌کردم امشب ‫اینجا ببینیمت.

‫خب خدا رو شکر که معجزات ‫کوچیک پیش میاد، نه؟

‫- فقط یه بطری اوردی؟ ‫- پاولی عاشقش میشه.

‫حرف از آدم‌های بی‌کلاس شد، ‫هنوز نیومده اینجا؟

‫نظر خودت چیه؟

‫دی‌فرانکو، تن لشتو بیار اینجا.

‫خفه خون بگیر! دارم نوشیدنی می‌ریزم.

‫از ساعت دو ظهر اینجاست.

‫خب، معلومه که اینجا بوده.

‫و باید به یه مسئله ‫کاری کوچیک رسیدگی می‌کردیم.

‫البته.

‫هاک.

‫پاولی.

‫پاول.

‫می‌بینی؟ به هاک گفتم دیر میای.

‫عزیزم، گفت ساعت هفت! ‫خیلی هم به موقع اومدیم.

‫اوه، آره، گمونم ساعتم ‫یکم جلو افتاده.

‫آره، پنج ساعت جلو افتاده!

‫شنیدم که تمام روز ‫اینجا بودی، آقای ذوق‌زده.

‫- حال و روزت چطوره، باب؟ ‫- خوبه، کلایو، مرسی.

‫زندگی خیلی خوب باهامون تا می‌کنه.

‫هوم.

‫واقعا در پنتاگون خوشحاله؟

‫عاشقشه. دفتر و منشی خودشو داره.

‫دفتر؟

‫به درد نشستن توی دفتر نمی‌خوره.

‫می‌دونی، سال ۴۳ دیدم ‫انگشت یه آلمانی رو...

‫چنان خم کرد که ناخن انگشت ‫طرف رفت پشت دستش.

‫پسره پشت سر هم استفراغ می‌کرد.

‫بازم، چیزی که لازم بود رو بهمون گفت.

‫خب، عاشق واشنگتن ـه.

‫خب، تو اونجا به دنیا اومدی، باب.

‫چاره‌ای نداشتی.

‫ولی هیچوقت درک نمی‌کنم چطور...

‫بهترین بازجوی آمریکا ‫دست از همه چی کشید...

‫تا بیاد توی اون باتلاق زندگی کنه.

‫خب...

‫فکر کنم به نفع خودش تموم شد.

‫به پنج تا قاره سفر کرده و ‫شش زبون بلده.

‫باهوش‌ترین فرد در ارتشه.

‫نه اینکه من نمی‌دونم.

‫و شرط می‌بندم هرگز نمیذاره فراموش کنی.

‫می‌دونی وقتی رسیدم اینجا، ‫اون دو بطری رو خالی کرده بود.

‫نه.

‫یه ریز از سوزان حرف می‌زنه.

‫هوم.

‫فکر کنم شاید تنها بودن ‫در تعطیلات خیلی ناراحتش کرده.

‫آره.

‫و سعی داشته تمام ‫روز یه چیزی رو بهم بگه...

‫ولی انگار نمی‌تونه به خودش ‫جرات بده بهم بگه...

‫چی شده... واقعا بهم ریخته‌س.

‫- سرگرد. ‫- سرگرد.

‫بی‌شرف خوش‌تیپی هستی.

‫ممنونم. اوووه!

‫حالت چطوره؟

‫دوباره هفته آینده با کمیته جلسه دارم.

‫هر کاری بتونیم انجام میدیم.

‫انگار کار به دادگاه می‌کشه.

‫اولین افراد جنگ.

‫رسانه‌ها حسابی دارن ‫باهاش خوش می‌گذرونن.

‫هزاران چپی و نازی فراری شدن...

‫ولی تایمز بیشتر می‌فروشه ‫اگه عنوانش اینطوری باشه...

‫سرگرد نبراسکایی ذرت‌خور ‫تبدیل به جنایتکار جنگی شده.

‫مامانم خیلی سخت ‫باهاش کنار میاد، می‌دونی؟

‫نگران نباش آرچی، هاک و من...

‫حواسمون بهت هست.

‫مامانت می‌تونه از این ‫بابت خیالش راحت باشه.

‫شاید مجبور بشه.

‫و چیزیت نمیشه آرچی. ‫بهار که بیاد...

‫نیویورک تایمز بزرگترین...

‫و گنده‌ترین عذرخواهی در ‫تاریخ خبرنگاری رو چاپ می‌کنه.

حتما اینکارو میکنن مطمئنم

بیا اینجا

خدای من، چه خوب شد شماها رو دیدم

آخرین باری که همتون دور هم جمع شدین کی بود؟

آخرین باری که باهم بودیم؟

همم- ممنون-

شت، حتما روز عروسیتون بوده

آره

گندش بزنن، فکر کنم حق با تو باشه، دیفرانکو

باید با چشای خودمون میدیدیم

"مارلای بی رحم با منشی پنتاگون ازدواج میکند"

حالا عنوان خبری داغ واسه تایمز جور شد

ببخشید آرچ، ولی وقتی مرکزت بمب گذاری شد

و هیچ افسر کوفتی ای نیومد تو رو از اونجا بکشه بیرون

نظرت راجب مردا خیلی سریع تغییر کرد

منظورم اینه که، خب صدمه دیدم

کمک میخواستم

و تنها چیزی که با اون گوشای خونیم میشنیدم

صدای اون بزدلایی بود که فرار میکردن

الان احترام بیشتری واسه آلمانیا قائلم

تا افراد اون مرکز

لعنت به آلمان

آره، لعنت به المانیا، هوک

ولی حالا که سر این بحثیم، نمیشه فقط

تمومش کنیم، ها؟

جنگ دیگه تموم شده

منم واسه همین دوستت دارم

‫- گور بابای همه‌شون. ‫- گور بابای همه‌شون.

‫خب، این شعار آدم‌های ‫کثافت و ترسوست، درسته آرچی؟

‫چند سالی بود.

‫بعدش یه جلسه داشتیم ‫و عوض کردیم...

‫اگه بازم بهمون بگین کثافت ترسو...

‫دندون‌هاتونو می‌ریزیم توی دهنت!

‫بچه‌ها لطفا، میشه...

‫تقریبا جلوی خنده‌مو گرفتم.

‫مزخرفه. تو جلوی ‫هیچی رو نمی‌تونی بگیری.

‫بیا، از سرو نوشیدنی خسته شدم.

‫دوباره برام بریز، پسرجون.

‫تا حالا در مورد اون دفعه گفتم که...

‫توی تپه السنبورن ‫گیر کرده بودم، و تنها راه...

‫گرم نگه داشتن بدنم ‫خوردن اورویل کچام بود...

‫- که تامی از لندن اورده بود؟ ‫- زیاد یادم نمیاد.

‫هر چی دلت می‌خواد در ‫مورد تامی بگو...

‫ولی واقعا نوشیدنی‌های گرمی دارن.

‫باورش سخته که یه سال پیش بود.

‫از همه‌تون ممنونم که اینجایین.

‫بدون سوزی سخت ‫میشه زمستون رو شروع کرد.

‫- به افتخار سوزان. ‫- به افتخارش.

‫- برای سوزان ‫- برای سوزی.

‫سوزی.

‫خب، بودن شما در اینجا کمک می‌کنه.

‫هیچوقت فکر نمی‌کردم یه کریسمس ‫رو بدون اون ببینم.

‫هیچکدوم فکرشو نمی‌کردیم، هاک.

‫الان از وقتی که رفته ‫شش هفته می‌گذره.

‫کلی کتاب خوندم...

‫تا زمان بگذره و عقلم سر جاش بمونه.

‫با روانشناسی شروع کردم، می‌دونی...

‫گفتم شاید بفهمم ‫چرا اون کار رو انجام داد.

‫ولی بعدش رفتم سراغ متافیزیک.

‫تا حالا این کلمه رو شنیدی؟ ‫من که نشنیده بودم.

‫آره، به اشباح و چرندیات مربوط میشه. ‫مزخرفات عجیب و غریب.

‫می‌دونی، فقط برای اینکه امیدوار بمونم.

‫- امیدوار؟ ‫- آره.

‫داستانهایی از افرادی که می‌تونن ‫با مرده‌ها حرف بزنن گفته بود...

‫واسطه‌ها، روشن‌بین‌ها، ‫آدم‌هایی که روح می‌بینن.

‫شیادها، در جنگ بزرگ، ‫عموی من که خوب نبود...

‫از مردم یه سکه پنج سنتی می‌گرفت...

‫تا از بچه‌های مرده‌شون ‫بهشون پیام‌هایی رو بده.

‫می‌خوان حس کنن که ‫یه چیز دیگه هم وجود داره.

‫می‌ترسن.

‫همه‌ش بی‌معناست.

‫خب می‌دونین، ولی بین ‫هر صد مورد...

‫که غلط از آب در میان، ‫یکی دو مورد رو واقعی میشن.

‫خب، یه جامعه کامل دارن...

‫که در انگلستان به همه ‫چی رسیدگی می‌کنه.

‫بیخیال هاک. از وقتی که هشت سالمون بود...

‫تو رو می‌شناسم.

‫قبلا به آدم‌هایی که این ‫چرندیات رو می‌گفتن می‌خندیدی.

‫خب، نمیگم که بهش باور دارم.

‫ولی گوش کنین، شما ‫همه امشب اینجایین و...

‫خیلی خاصه.

‫و می‌خواستم بدونم این ‫لطف رو در حقم می‌کنین یا نه.

‫خب احتمالا همه فکر می‌کنین ‫یه مشت مزخرفه.

‫ولی مسئله احضار روح...

‫مدارک بسیار محکمی براش هست.

‫هاک، من...

‫سرهنگ، می‌دونم که از ‫عید شکرگزاری به بعد سخت بوده...

‫ولی این جوابش نیست.

‫این کار، خیلی احمقانه‌س.

‫حتما، خب شاید برای خنده خوب باشه.

‫خنده، هاک؟

‫خنده‌دار نیست.

അഭിപ്രായങ്ങൾ

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left