ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
« آنتونی جسلنیک »
« آنتونی جسلنیک » « آتشسوزی در بخش زنان و زایمان »
...حالا
،زن بهترین دوستـم تازه مسیحی شده
و ما اصلاً با هم نمیسازیم
،اون روز، زنگ زد بهم که سرم داد بزنه
بگه من تأثیر افتضاحی روی شوهرش میذارم
چون بهش بدوبیراه گفته
«گفتم: «چی؟ هرزه صدات کرد؟
«گفت: «نه، آنتونی. از کلمۀ هدار استفاده نکرد
«گفتم: «اُاُ
«ج×ـده صدات کرد؟»
،گفت: «نه». گفتم: «خب «پس از دهن من نشنیدتش
آره، اون تقریباً بهترین جوک آغازین تمام دورانهاست
،چون حتی اگه تابحال چیزی از من نشنیده باشید
...که شک دارم
به اون جوک اول گوش میدید و توی .دلتون میگید: «اوه، میفهمم
«اون رودست نداره
خواهرم تازه بچهدار شد
خواهرم بچهدار شد تا سعی کنه رابطه رو نجات بده
ولی من همچنان باهاش حرف نمیزنم
بچهها، این تا ابد طول میکشه
...آم
زندگی گاهی اوقات میتونه خندهدار باشه، خیلیخب؟ مثلاً، الان نمیتونم وارد جزئیات بشم
ولی اوایل این هفته، عالیترین تماس تلفنی عمرم رو دریافت کردم
و بعد پنج دقیقۀ بعدش، یه تماس دیگه باهام گرفته شد
بهم گفتن که بابام بیمارستانه
«منم گفتم: «آره، همین الان شنیدم
منظورم اینه، ببینید، نمیخوام تصور اشتباه بهتون بدم، میدونید
من از پدرم متنفر نبودم
پدرم مرد بدی نبود
بعنوان مثال، من هیچوقت یه بار هم، نه حتی یه بار، هیچوقت، هرگز ندیدم بابام، مادرم رو بزنه
...منظورم اینه، فرز بود و نمیشه
.سرعت رو نمیشه یاد داد اون از اینجا ناشی میشه
یادمه زمانی که 13 سالـم بود، تشخیص داده شد که مادرم پارکینسون داره و بابام بلافاصله تسلیم شد
گفت: «من نمیتونم با این دستوپنجه نرم ،«کنم، من نمیتونم اینجوری زندگی کنم
و وسایلـش رو جمع کرد ریخت توی ماشین
،پس، بعنوان یه پسربچۀ 13ساله
مجبور بودم کسی باشم که آستینهام .رو میزنم بالا و میگم: «خیلیخب
.به گمونم با بابا میرم
«مثل اینکه مامان احتیاج داره یه مدت تنها باشه
...و به نظرم، مثل خیلی مردها
هیچوقت تنها دفعهای که آلت بابام رو دیدم فراموش میکنم
«گفتم: «بابا، از اینجور پُخها برام پیامک نکن
زمانی که بچه بودم، خانوادهام زیاد جابجا میشد
ولی حالا همهشون خپلـن
...واسه اینکه یه ایده بهتون بدم
واسه اینکه یه ایده از اینکه خانوادۀ من چقدر بیعقله بدم، من حتی بزرگترین بیشعور خانوادۀ خودم نیستم
یه فامیل دارم
،همه از این فامیله متنفر بودن خانوادۀ خودم از این فامیله متنفر بود
و بعد چند سال پیش، این فامیلـم از روی اسب افتاد
و گردنـش رو شکست
ما همه به این اتفاق بعنوان حادثۀ سوپرمن» اشاره میکنیم»
چون اون اسبه یه قهرمانه
زمانی که دبیرستان بودم، دبیرستانـم یه مستخدم نابینا استخدام کرده بود
صد در صد کامل نابینا
و باقی بچهها به شوخی میگفتن که از استمنإ زیاد کور شد
و اون موقع، باور کردم
بچهای بیش نبودم، حالیـم نبود
تازه بزرگتر که شدم، داناتر شدم، متوجه شدم که یه ...حرف خالهزنکی بود که قدیما ازش استفاده میکردن تا
سعی کنن توجیه کنن که چرا همیشه در حال استمنا بود
یکی از دوستهای خوب من حملۀ خواب داره
حملۀ خواب. دیوانهوارترین چیزه
،یه دقیقه، داریم صحبت میکنیم مثلاً، اوضاع کاملاً عادیه
،و بعد یه مرتبه
دارم سکس میکنم
...چیزه
همه اونیکی رو گرفتن؟
اگه اون جوک آخریه رو نگرفتید، نگران نباشید
جوک بعدی عین همونه
فقط کندذهنانهتر
یکی از دوستهای قدیمیـم از دبیرستان حالا بعنوان دکتر توی اورژانس کار میکنه
یه بار بهم گفت که 25% کارش
بیرونکشیدن اشیای عجیب از کون ملته
ما دیگه زیاد صحبت نمیکنیم
ولی تمام مدت میبینمـش
،اگه هیچکدوم از دو تا جوک رو نگرفتید چطور از نتفلیکس سر درآوردید؟
من لسآنجلس زندگی میکنم
جوری که از خداته بتونی
!آره
من از مکانـم خوشم میاد
اونقدرا دیوونۀ همسایههام نیستم
مثلاً، با سه تا خانوادۀ مختلف از «شاهدان یهوه» توی یه خیابون زندگی میکنم یکی از شاخههای یکتاپرستیِ مسیحیت که سعی میکنند ] [ داوطلبانه وقت گذاشته تا مردم را با کلام خدا آشنا کنند
،و صرفنظر از اینکه چندبار بهشون بگم: «نه :مطلقاً نه»، بازم هفتهای دو بار میان و میگن
آنتونی، توروخّدا دست از سنگ» «پرتکردن به خونههای ما بکش
«دینـت رو به من تحمیل نکن»
و حتی اونا بدترین همسایههام نیستن
یکی از همسایههای دیواربهدیوارـم یه پیرمرد 90سالهست که از آلزایمر رنج میبره
،و هر روز صبح ساعت 9 درـم رو میزنه و ازم میپرسه آیا زنـش رو دیدم
...که یعنی
هر روز صبح ساعت 9 باید به یه پیرمرد 90ساله که از آلزایمر رنج میبره بگم که
زنـش خیلی وقته که مُرده
حالا، من به نقل مکان فکر کردم
به این فکر کردم که فقط ،صبحها درِ خونهام رو باز نکنم
ولی بخوام روراست باشم، همینکه لبخند روی صورتـش رو ببینم ارزشـش رو داره
آره، بنا به دلیلی، اون جوک حضار رو خوشحال میکنه
مادربزرگـم در حال حاضر از زوال عقل رنج میبره
،یادش میره کیه
با سرگردونی از خونه درمیاد و به مدت چند ساعت گم میشه
یه مشکله
...پس کاری که کردم
اینه که یه زنگوله بستم دور گردنـش
غیر انسانی به نظر میرسه، البته
ولی مشکل حل شد
...منظورم اینه، اون وسیله
خیلی سنگینه
...اگه الان نمیخندید
مشکل از قوۀ تخیلتونه...
چون نمیدونید زنگولهها چقدر میتونن گنده بشن از دست من عصبانی نشید
یادمه، تقریباً، چند هفته ،بعد از مرگ پدربزرگـم
پدرم گنجینۀ عظیمی از پورنوگرافی اعلا پیدا کرد
روراست بگم، تعداد خجالتآوری پورنوگرافی اعلا
در نتیجه ا نداختمـش گردن پدربزرگ
پدربزرگ من چند سال پیش مُرد
ولی مثل یه سلطان مُرد
حتی کسی ناراحت هم نبود
پدربزرگ من در چیزی که باید بهترین حالت ممکن باشه مُرد
پدربزرگ من توی یه تختآویز، در یه ساحل توی هاوایی در طول غروب آفتاب مُرد
من دلم میخواد اونجوری بمیرم
از خفگی بمیرم
آخه باحال به نظر میرسه
...میدونید، گاهی اوقات
گاهی اوقات برام سؤال میشه که آیا میتونم کسی رو بکُشم
مثلاً، تواناییـش رو دارم که جون یه انسان رو بگیرم؟
...و بعد یادم میاد
اوه، آره، دبی احتمالاً اشاره به شخصیت خیالی «دبی دَوْنِر» از ] مجموعۀ «پخش زندۀ شنبه شب» دارد که دائماً [ در حال پخشکردن خبرهای بد و انرژی منفی بود
...چطور
چطور دبی رو فراموش میکنی؟
اون استثنایی بود
،حرف از استثنایی شد، چند هفته پیش رفتم دکتر
فهمیدم که استثناییام
رفتم دکتر، یه آزمایش خون ازم گرفتن
نتایجـم برگشت
دکتر بهم گفت که گروه خونیـم «اُ منفی»ـه
میدونید اون یعنی چی؟
یعنی من دومی ندارم
یعنی من یه اهداکنندۀ جهانیام
یعنی میتونم خونـم رو به هرکس دیگهای توی دنیا که اونـم اِیدز داشته باشه بدم
آها
،من از گفتن این هراسی ندارم
من تقریباً از تکتک دینهای دنیا متنفرم
بذارید تکرارش کنم
من تقریباً از تکتک دینهای دنیا متنفرم
میدونستید یه دین وجود داره ،«به اسم «علم مسیحی
که اعتقاد دارن حتی اگه بچۀ خودشون مریض و روبهموت باشه
و تنها کاری که باید برای نجاتشون ،انجام بدن یه خرده دارو باشه
اعتقاداتشون بهشون اجازه نمیده اون دارو رو به بچۀ خودشون بدن
تنها دین خوب همونه
من گفتم: «یه لیوان برام بذارید «که بتونم مسواک بذارم توش
،خیلیخب، بچهها، گوش کنید
شوخیها هیچ مشکلی ندارن
دوست دارم همین الان چند دقیقه وقت بذارم و دربارۀ چیزی که برای من مهمه صحبت کنم
و این رو با گفتن این شروع میکنم که در حال حاضر افراد زیادی ،وجود دارن که میگن استندآپ کمدینها فقط باید بچسبن به کمدی
و دربارۀ چیز دیگهای حرف نزنن
من مخالفام
به نظر من لزومی نداره استندآپ کمدی همیشه خندهدار باشه
لزومی نداره استندآپ کمدی همیشه سرگرمکننده باشه
گاهی اوقات، دربارۀ حقیقتگویی به قدرته
،گاهی اوقات
،دربارۀ خاطرنشانکردن اشتباهات دنیاست
حتی با اینکه ممکنه محبوب نباشه
پس خواهش میکنم، باهام مدارا کنید
با تمام چیزهای وحشتناکی که در حال حاضر توی آمریکا ...در جریانه، و دقیقاً میدونید دربارۀ چی زرزر میکنم
با تمام چیزهای وحشتناکی که در حال حاضر توی این کشور در جریانه، چیزی که بیشتر از هر چیز دیگهای من رو دیوونه میکنه
آدمهاییان که اتفاقافتادن تمام این چیزهای وحشتناک رو میبینن، و همچنان سر چیزهای کوچک از خود بیخود میشن
امروزه آزاردهندهترین چیز در آمریکا برام
آدمهاییان که تمام این چیزهای وحشتناکی که در جریانه رو میبینن
و با اینحال همچنان به چیزهایی که اهمیت ندارن واکنش الکی نشون میدن
...بعنوان مثال
تابحال بچه از دستتون افتاده؟
!تو روحـش، ملت شلوغـش میکننا
،امروزه توی آمریکا یه بچه رو بندازی
قسم میخورم حتی قبل از اینکه بچه کف زمین رو لمس کنه ملت قاتی میکنن
و چیز مهمی هم نیست
از کجا میدونم؟
چون تمام مدت انجامـش میدم
،در حقیقت
...فکر نمیکنم تابحال بچهای رو
تا آخرش نگه داشته باشم
،و ممکنه توی دلتون بگید: «آنتونی «چطور میتونی یه بچه رو بندازی؟
تابحال بچه بغل کردید؟
چطور میتونید نندازیدش؟
خیلی راحته
یه فرآیند دومرحلهایه
شایدم کمتر
اگه بپرسید: «آنتونی، آخه چرا یه «نفر باید بذاره بچهش رو بغل کنی؟
جوابـش سادهست
کوتاهی
عاشقـشم
یه سرگرمیه
تنها نکتۀ منفیـش، تنها :ایرادش، اگه نظر من رو بخواید
خجالتزدگیـشه
ملت وقتی بچهشون رو میندازی ...سعی میکنن خجالتزدهت کنن
حتی با اینکه من تقریباً همیشه... کاری میکنم اتفاقی به نظر برسه
واسه همین انقدر عالیه. تابحال اینکارو کردید؟
...تابحال یه بچه رو انداختید
و قبل از اینکه کسی ببیندتون سریع از روی زمین جمعـش کنید؟
،بیشوخی
بهترین حس دنیاست
راحت بچه رو پسشون میدی و هیچکس متوجه نمیشه
No comments yet. Be the first to leave one.