ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
رد داده بابا.
پی. برگ دو امتیاز عقبه.
پنج ثانیه تا سوت پایان مونده.
توپ رو پاس میدن به لانی جی.
دفاع رو جا میذاره...
...میره عقب پشت خط سه امتیازی و شلیک میکنه...
...و چسبید به تور!
بیزر بیتر! پی. برگ بازی رو برد!
اوه.
اوه!
یالا، بپر بالا!
ایول! خانوما!
یالا دیگه!
پسر، زندگیمو نجات دادی.
نمیدونم این چه آهنگیه،
ولی اون لامصب رو زیادش کن!
ایول!
ایول!
ایول. - وای خدا...
ایول، عجب حرکاتی میزنه!
بیخیال بابا. خیلی خب، حله.
باشه.
اوه!
دو تا شیشتایی...
...یه بطری اسکرودرایور...
...و یه ورق سیگار.
و یه آبنباتچوبی. - و یه آبنباتچوبی.
و یه آبنباتچوبی.
عجب تیکهایه!
باشه، بابا.
نه بابا.
ایول، ایول!
نه بابا، عمراً!
فکر میکردم تا الان دیگه ریق رحمت رو سر کشیده باشی.
کمک!
خب...
...هرچی تازهتر باشه، بهتره.
خاموشی!
امشب قرنطینهست.
آره. وقتی برگشتی میبینمت.
راهتو برو!
جانسون!
سه بار اعزام شدی عراق،
نشان قلب ارغوانی و مدال شجاعت هم که داری.
برگشتی خونه و به خاطر ضرب و شتم، دو سال حبس برات بریدن.
جرمم ضرب و جرحه، اونم واسه اینکه نذاشتم همسایهم...
...زیر دست شوهر مستش تیکهپاره بشه.
اون یارو رو فرستادی کما، پسر.
یه سال دیگه هم واسه پایین آوردن فک یه زندانی بهت حبس دادن.
آخه داشت قلدربازی درمیآورد.
خب تو دیگه چه صیغهای هستی؟ مثلاً قهرمانی چیزی هستی؟
نه داداش، من اصلاً تو این فازا نیستم.
خیلی خب. تو یکی از صفحههای پروندهت نوشته که خیلی مخی.
درک مطلب، دایره لغات، ریاضی...
اونم تو یه سطح خیلی بالا.
یه صفحه دیگه هم هست، نوشته زود از کوره در میری،
تو کنترل خشمت مشکل داری.
دارم رو خودم کار میکنم.
به لطفِ شلوغیِ بیش از حدِ زندانها،
و اون یه سالی که خوشرفتاری کردی،
و، اِم... اون سابقه نظامیِ درخشانت...
...باعث شد با پنج سال آزادی مشروط ولت کنن.
پس فعلاً اینجا زیرِ نظرِ من گیر افتادی، اونم بدونِ هیچ آدرسی.
مجبورم بفرستمت به یه خونهیِ بینراهی.
اوهایو چی؟
من تو اوهایو خونواده دارم، حاجی. من... اِ...
اینجا، من...
هیشکی رو ندارم یا هـ...
جایی رو ندارم که برم.
من واسه کشورم جنگیدم.
من جام توی قفس نیست.
میدونی...
یه دوره توی کویت خدمت کردم.
واسه بیشترمون، برگشتن به خونه اصلاً راحت نبود.
بعضیهامون شانس آوردیم که وارد نیروی پلیس شدیم.
تهش اکثر ماها آوارهی خیابون شدیم،
ولی این دلیل نمیشه بزنی تو کار خلاف.
این حقیقت رو که یه سابقهداری پاک نمیکنه.
ولی... یه درخواستی میدم...
...واسه انتقالیت.
تا اون موقع...
...بیا، اینم یه آدرس واسه تو.
مگه اینجا پاتوق سربازای موجی نیست؟
یه سری واسه همین اونجان.
بقیه هم چون جای دیگهای ندارن برن، اونجان.
دولت دیگه قیدشونو زده.
کسی نبود؟ - خیلی چیزِ ردیفیه.
هی، تو هم میخوای؟ - آره...
میدونی که... میدونی که هواتو دارم.
...بهم خبر بده. منم همیشه پیشتم.
خودت که میدونی داستان چیه. باشه. - دمت گرم.
بعداً میبینمت. - حله.
آره. وقتی برگشتی میبینمت.
بیا، اینم از این. - آره.
هی، با توام!
کی یه قاشق شکلات تهِ قوطی ول کرده؟
ای بابا...
طرف رد داده، نه؟ - هان؟
حاجی، چرا اون وامونده رو تا ته نخوردین؟
آخه با یه قاشق چطوری میخوام شکلات درست کنم؟
اون لعنتی...
بیخیال پسر.
باید یه کم آروم بگیره. - دیگه از این مسخرهبازی خسته شدم.
یه قاشق شکلات
کل لیوان شیرت رو عوض میکنه.
واسه همینه که اینو بهت میگن.
اونا از تغییراتی که ایجاد میکنی میترسن.
یه قاشق شکلات
کل لیوان شیرت رو عوض میکنه.
«یه روز صبح، اتفاقی غلت زدم...»
نمکدون سرِ میز صبحونه.
تا جُنبیدم یه مشت ازش بردارم...
که بپاشم پشت شونهی چپم...
تا نحوستش رو دور کنم، ولی...
میس واتسون زودتر از من دستبهکار شد،
قیدمو زد.
میگه: «دستاتو بکش، هاکلبری.»
همیشه یه گندی بالا میاری.
بیوه واسهم ریشسفیدی کرد...
ولی اینا قرار نبود جلوی بدبیاری رو بگیره.
آره دیگه، من مرخصم بچهها.
دیگه وقتشه برم کپه مرگمو بذارم.
بزن مشتو.
شب خوش، شب خوش، شب خوش.
اینم از این.
بگو دیگه.
مستر خاص...
...خیلی باحالی.
دمت گرم، رفیق.
پس وسیلههاتو جمع کن و صبح بزن به چاک.
آره. نمیدونم، اِممم...
...چی بگم یا چطوری ازت تشکر کنم، ولی...
حالا میخوای ازم تشکر کنی؟
از کلهت استفاده کن، نه از زورت.
نرو اون بیرون و خودتو تو دردسر ننداز.
آخه بدشون نمیآد جوری تو اون کوهها گم و گورت کنن که،
حتی عیسی مسیح هم نیاد سراغت.
مسئله اینه که...
...دردسر آخرین چیزیه که بهش فکر میکنم.
خوبه.
خیلهخب، پی.او بیم.
هی، رندی.
واسه ردیف کردن اون انتقالیت کلی رو انداختم.
میدونم که جنمشو داری سرباز. ناامیدم نکن.
پیتسبورگ، لطفا.
پیتزبورگ، بیزحمت.
پیتزبورگ، بیزحمت.
لابد اونجا همایشی چیزی به پاست.
هوم. - اوهوم.
پیتزبورگ، بیزحمت.
دمت گرم.
یه بلیط یه سره واسه اوهایو.
یه خط میزنی؟
نه، ردیفم.
خود دانی.
ولی خدایی آهنگِ باحالیه.
دمت گرم.
میبینم که اهلِ کتاب و این حرفایی.
یه کتابِ مشتی هم واسهت دارم، رفیق.
یه نگاه به اون بنداز.
ردیفه، دمت گرم.
ببین، اینا رو ۵۰ چوق میفروشم، اونم قیمت عمدهشه.
اون نسخه رو واسه تو ۲۵ تا حساب میکنم.
من نماینده منطقهایِ شرکتم.
یه قرارِ مهم تو پیتسبورگ با یه مشتریِ کلهگنده دارم.
نه، دمت گرم.
پیتسبورگ!
آره، مراقب خودت باش.
داری میری سمت اوهایو، نه؟
میخوام یه معاملهای باهات بکنم.
یه جلد از این کتاب رو مفتی بهت میدم
اگه چندتا از کارت ویزیتامو پخش کنی
واسم، وقتی رسیدی اوهایو.
یه معاملهی عادلانهست.
ممنون. - خواهش میکنم.
این مملکت خیلی جای بهتری میشد
اگه همهمون طبق همین مرام زندگی میکردیم
لعنتی
آره والا
پسرخاله!
اووه، رامز!
حرف همینه... - حرف خودشه حاجی.
از همینجا ردیفش کردم. - خوشتیپ شدی.
میبینمت. بذار اینو بردارم. یالا.
آره. - آره. حالا بیا دیگه.
بیا اتاقتو بهت نشون بدم.
لعنتی. خیلی وقت بود ندیده بودمت، پسر.
آره، واقعاً.
ای بابا.
هیچجا خونهی خود آدم نمیشه، نه؟
اینجا قبلاً اتاقِ لانی بود، ولی خب...
...خودت که میدونی...
بیشترِ وسیلهها رو ریختم تو گاراژ.
فکر نمیکردم زیاد با این کاپها و جایزهها مشکل داشته باشی.
نه نه، بیخیال دیگه داداش.
این کاپها، اونا...
حرکت قشنگی بود. - شک نکن.
یه چیز دیگه هم برات گرفتم.
مونده بودم این چیه،
مثلاً کارت هدیهای چیزیه؟
No comments yet. Be the first to leave one.