ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
سلام، من مایک فلینتم.
داری داستان منو میبینی.
وقتی جوون بودم، مرد باایمانی نبودم.
در سن ۵۹ سالگی، یه شانس دوباره بهم داده شد
با خانوادم و با ایمانم.
امروز، عشق، خدا، و فوتبال رو عزیزترین چیزام میدونم.
و داری یه فیلم میبینی درباره هر سهتاشون.
از فیلم لذت ببر. خدا حفظتون کنه.
رسانه اینترنتی مووی پووی تقدیم میکند
MoviePovie. Com
فوتبال.
بعضیها میگن بزرگترین بازیه
در تاریخ بشر.
اینجا توی تگزاس، بیشتر از این حرفهاست.
بیشتر از افتخار. بیشتر از حق پز دادن.
بیشتر از... حتی زندگی و مرگ.
یه شانس برای جاودانگیه.
و اگه درست انجامش بدن،
تنها چیزی که روی اون زمین میمونه
خون، عرق، و اشک
هر دوشونه...
و حریفاشون.
اما این داستان فقط درباره فوتبال نیست.
کمتر از دو دقیقه مونده به پایان ربع چهارم.
سول راس لوبوز اینجا نیاز به یه توقف بزرگ دارن.
وای، چه ضربهای!
مایک فلینت با...
آره!
بیست و دومین تکل شبش رو میزنه.
ضربه کثیف! بذار کنار!
اووه، حالا دیگه انقدر شجاع نیستی، ها؟
عقب بکش، ۷۵!
و دوباره شروع شد!
فلینت آدمی نیست که باهاش دربیفتی.
این مارو بیرون میندازه.
فکر کنم مربی خوشش نمیآد اینو ببینه.
این بابامه. مایک فلینت.
۷۵؟ اون نمیتونه اینجوری باهام حرف بزنه.
لاینبکر میانی
و کاپیتان تیم سول راس لوبوز.
آیلین.
و این مامانمه، آیلین.
- هی. - هی.
بازی امشب رو، اه، دوست داشتی؟
عالی بازی کردی.
اون ضربه آخر، اه... برای تو بود.
خب، باشه،
نرو به مامان اون پسر بگو.
دشمن نمیخوام.
آخ.
واقعاً عاشق زدن آدمایی، ها؟
فقط اگه بتونن تلافی کنن.
و اینجاست که داستان ما شروع میشه.
تماشا کن و حالشو ببر — مووی پووی
خب، پسرا، این خوبه.
صبح روش کار میکنیم.
باشه، مایک.
- کار خوبی بود. مرسی. - آره، مایک.
خب، اسکار، کار خوبی بود. صبح میبینمت.
از سر راه برو، پیرمرد!
هی، تکون شو!
بیا دیگه، تکون شو!
بعضیامون باید بریم سر کار!
هر کاری از دستم برمیآد میکنم.
از سر راه برو قبل اینکه بیام بیرون
و خودت رو جابهجا کنم!
- هی، مانی؟ - آره.
مشکل ماشین داری؟ کلیداتو بده ببینم.
- اینم. - مرسی، داداش.
هی!
- هی، رفیق. یه ایده دارم. - آره؟
چرا کلیداشو نگیری و ماشینشو روشن نکنی
و من تو وانتت بشینم و بوق بزنم، ها؟
این به تو ربطی نداره.
هی، مرد! اون کهنهسربازه.
چرا احترام نمیذاری؟
چرا از جلوم نری
و اون جیآی جو پیر و دیوونه ماشینو الان جابهجا کنه؟
یه چیزی بهم بگو، عزیزم.
کونت به صندلی چسبیده؟
یا فقط ترسیدی پیاده شی؟
- چرا دوباره نگی. - اوه، چسبیده نیست، ها؟
نترسیدی.
- هی، آفتاب! - هی، بابا.
کجا داری میری؟
کلاس اسپین.
اوه، میکا تو شهره. داره میآد.
برای شام؟
نه، فقط داره با دوستاش اینجا میگرده،
به همین خاطر من غیبمو میزنم
چون هر وقت دوستاش تو شهرن،
میخواد من مثل راهبه بپوشم.
خب، هی، پسرم محافظهکارتر از منه!
فکر نکنم لازم باشه مثل راهبه بپوشی
تا وقتی دانشگاه بری.
دو ماه دیگه لازم نیست نگرانش باشی.
اوه، یادم نیار.
عالیه.
این چیه؟ یه چیز جدیده؟
چطور این کارو میکنی؟
آروم.
که چیزی نیست
که تو چیزی ازش بدونی...
- مایک، اون چیه؟ - هیچی نیست.
چی شد؟
به خاطر شما مووی پووی
پس، فکر میکنی بتونی تُنُر بگیری؟
من فقط مدرسام، پس نه-نه الان،
اما بعداً.
اون-اون هدفه.
میتونی برای شام بمونی؟
نه، نمیتونیم. دکر و پسرا...
- دکر. - آره.
قرارِ بیان منو بردارن.
دکر داره تو، اه... بریوهوس بازی میکنه.
اوه.
آره، باید بیای.
خب، اگه بتونی باباتو قانع کنی،
شاید بتونیم با هم بیایم.
هی، بابا.
هی، بابا؟
بابا!
هی.
هی، میکا.
میخوای نوبتتو بگیری؟
اه، نه، خوبم.
کار چطوره؟
کار خوبه.
- مامان میگفت... - خوبه.
فریم تقریباً تمومه.
اون مدرسهت چطوره؟
اون بچهها اذیتت نمیکنن؟
مدرسه خوبه.
آهان.
بیا دیگه. چرا نوبتتو نمیگیری؟
میدونی، ورزش برات خوبه.
شخصیت میسازه.
شخصیتم خوبه.
از چی میترسی؟
کیسه سنگین بهت آسیب نمیزنه.
اینجا. قبلاً چپ خوبی داشتی.
مگر اینکه وقت گذاشتن تو اون مدرسه
داره از دستت بده.
گفتم نمیخوام.
بیا دیگه، پسرم. مرد باش.
چند تا ضربه بزن.
دستاتو بالا نگه دار.
بزن!
نمیخوام ببینم گریه میکنی.
بیا، مایک. اشک نریز. اشک نریز!
بیا، مرد باش. نلرز.
میخوام بهم بزنی. بیا. بیا!
میخوام بهم بزنی، مایک!
تو کوتولهای، مایک.
تو کوتولهای و همیشه خواهی بود.
اما میتونی بزنی.
پس قوانین رو برات توضیح میدم.
اول از همه، اگه یه احمق شروع به دعوا کنه باهات
و عقب بکشی،
وقتی خونه بیای کتکت میزنم.
دوم، مهمتر از همه،
اگه دعوا کنی و نبری، کتکت میزنم.
بله، قربان.
برو داخل.
اون خونو بشور قبل اینکه مامانت ببینه.
🅳🅾🆆🅽🅻🅾🅰🅳 🅵🆁🅾🅼 🅼🅾🆅🅸🅴🅿🅾🆅🅸🅴
اون دماغ منه!
اینو با اون پسربچه عوض میکنم.
نه، هنوز نه.
باشه. خب، هفته بعد،
بهت یاد میدم چطور بطری موشک روشن کنی.
و من بهش یاد میدم به کی نشانه بره.
- آره، باشه. - شب بخیر.
مرسی، عزیزم. مرسی. مرسی. ماوا!
متاسفم که امشب میکا رو ندیدم.
کی داره برمیگرده به ناکسویل؟
نمیدونم. نگفت. نه، چیزی نگفت.
- چون نذاشتی بگه. - بس کن.
باشه، خب، فکر کنم میبرمش بخوابه.
آره، چون تو تحریکش کردی، پس...
- خداحافظ! خداحافظ! - شب بخیر، بچهها.
- دوست دارم! - نانی دوست داره.
داری چیو نگاه میکنی؟
فقط نامههای آشغاله.
هی.
آشغال. آشغال.
آشغال.
آشغال.
بیا دیگه.
- هی. - هی.
چطوری؟
دارم یه کلاسیک رو دوباره میبینم. بازی خوبیه.
اوه، آره؟
میدونی، اینو پیدا کردم
تو سطل آشغال.
خب، اینجوری منو متهم نکن.
دختر غرب تگزاسم. دمتو میذارم.
بعضیاشون دیگه رفتن.
دیو کوپر. جسی نونز.
زندگی کوتاهه، مایک.
No comments yet. Be the first to leave one.