ആദ്യത്തെ 172 വരികൾ.
ای بابا
ای بابا، ای بابا، ای بابا، ای بابا، ای بابا، ای بابا
ها ها
وقتشه
برو کنار، برو کنار گیبور! ها ها
ممنون ابیرا. ممنون یالا
اوه! هی، هی، هی، شیرا
نگران نباش، هواتو دارم
یکم زود اومدی، مگه نه دختر؟
همه برن عقب
گله داره یه کم بزرگتر میشه
چیزی نیست دختر، خوبی
فقط نفس بکش
این کوچولو رو میاریم بیرون
اونوقت قول میدم
که میبرمت خونه
پیش هم بمونید
اگه نزدیک هم باشیم، به هم بچسبیم
اون نمیتونه هیچکدوممون رو تنها گیر بیاره
تنهایی از پسش برنمیام
نه، صبر کن
فقط ساکت بمون دختر
اون تو رو ندیده
همینه
چشمت به من باشه
فقط
به من
نه، نه، نه، نه
نه
نه
خدا با من حرف زد
خب، پیامبر بودن این چیزا رو هم داره
اوه
اون خیلی واضح به من گفت
که باید بیام به همین خونه
و یکی از پسرهای یسی رو مسح کنم
تا پادشاه بعدی بشه
اما
هیچکدوم از اینها نیست
البته اون یکی استعدادش رو داشت
مگر اینکه... شاید پسر دیگهای هم داشته باشی؟
اوه، نه
شیرا
شیرا
نه
شیرا
واقعاً متاسفم
هان؟ چی؟
شیرا؟
شیرا، تو زندهای؟
اوه
اوه، هو، هو
اینم درس عبرتی که دیگه با گوسفندهای من درنیفتی
ایول
خیلی خوشحالم که حالت خوبه
و این وروجک کیه؟
اوه. اوه، این برهی منه، مگه نه؟
تالی
خب تالی
بیا بریم تو رو به بقیه معرفی کنیم و ببریمت خونه
همینجا منتظر بمون دختر
هووو
ایول! ها ها
خب، بقیه کجان؟
هی! هی، طوری نیست، اون رفته، جاتون امنه
دیگه میتونید بیاید بیرون
نمیخواید بیاید بیرون؟
بچه جدید رو ببینید؟
میدونم ترسناک بود
اما حس نمیکنید زندهترید؟
و میدونید چیه؟
من یه مشت گوسفند ترسو نمیبینم
میدونید من چی میبینم؟
اسبهای قدرتمند! آماده برای تسخیر دنیا
منم بعضی وقتها میترسم
اما یه جایی اون اعماق، میدونم
هووو! بسیار خب
خب بچهها
پس تا سه میشمارم
همه با هم میدوییم
من... من هنوز نگفتم سه
بچهها
باشه، آرومتر! اومدم
تو دیوونهای
از سر راه برو کنار
اوه نه
وای، غذاها! لطفاً نه غذاها
واو! دارم میام
اوف
داوود
بز؟ ما کی بز گرفتیم؟
هان؟
هوم
ام. شـ... شالوم
کـ... کار من نبود
و اگه بود، میتونم توضیح بدم
شاید
ام، چه خبره؟
یادته بهت گفتم خدا نقشههای بزرگی برات داره؟
خب، شاید حتی بزرگتر از اونی باشن که من فکر میکردم
داوود
پسر یسی
برای یک ماجراجویی بزرگ آمادهای؟
ام، بله
به عنوان پادشاه اسرائیل
چی؟ نه
نه؟
نه، نه، نه، نه
داوود، این فرصت رو برای من خراب نکن
اگه تو پادشاه بشی، اونوقت منم پرنسس میشم
من نمیتونم پادشاه بشم
ما همین الانش هم پادشاه داریم
درسته
که یعنی این کار خیانته
اوه، حالا شد خیانت؟
و، ام، وقتی داشت تو رو در نظر میگرفت چی بود؟
اه، من سرباز ارتش شائول هستم
من همیشه به پدرم وفادار بودم
به پادشاه شائول، و به خدا
این عالیه
به همین کار ادامه بده
نمیتونی کوچکترین پسر رو برداری
و اون رو بالاتر از بقیهی ما قرار بدی
میخوای من جاش رو بگیرم
و دوباره چوپانیِ گله رو بکنم؟
نه، اوزم چوپانی رو به عهده میگیره
صبر کن، چی؟
نه. نتانئیل میتونه انجامش بده
من انجامش نمیدم
دوقلوها میتونن انجامش بدن
پای ما رو وسط نکش. آره
پسرها. هرچی
به من نگاه نکن
آفرین. دمت گرم داوود
پسرها
ببخشید
خوشم اومد. دوباره انجامش بده
من همینطوری و بیدلیل اینجا نیومدم
قلبِ تکتک مردم در خطره
تاریکی سرزمین رو فرا گرفته
فلسطینیها؟
شکی نیست که فلسطینیها یک تهدیدن
اونا با قدرت و غرور بر ما سروری میکنن
اما با خطرِ جدیتری روبرو هستیم
عمالقیها؟
عمالقیها چیزی جز لاشخور نیستن
و همیشه در حال تماشا کردنن
همیشه در سایهها منتظرن
درست مثل وقتی که به ضعیفها و آسیبپذیرها حمله کردن
موقعی که از دست فرعون فرار کردیم
منتظرن تا ما متفرق بشیم
تا گوسفندها پراکنده بشن
و اونوقت دوباره ضربه میزنن
اما نبرد واقعی ما با گوشت و خون نیست
بلکه در قلبهای ماست
آیا دشمنانمون باعث شدن از خدا روی برگردونیم؟
نه. ما خودمون پادشاه خواستیم
پس خدا ملک شائول رو به ما داد
کسی که عشق به تاج و تخت، وجودش رو بلعیده
و حالا داریم بهای اون رو میبینیم
بهای ایمان آوردن به انسان
فلسطینیها، عمالقیها
شائول
از هر طرف تحت فشار هستیم
اما بالاخره
خدا شخص دیگهای رو برگزیده
کسی که قلبش با قلبِ خدا یکیه
اما من نمیخوام پادشاه بشم
این اتفاقاً معیار خیلی خوبیه برای یک پادشاه
من فقط یه چوپانم
مردم راهشون رو گم کردن، داوود
سرگردون در دل طوفان
No comments yet. Be the first to leave one.