ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
آنچه در «نماد گمشده» گذشت...
گروه برادری پدرت
چیزی رو در اختیار داره که متعلق به خودشون نیست.
هر دو امروز فرار میکنیم.
چندتا آدم کشته شدن!
تو دیگه اینجا جایی نداری.
قراره زودتر از موعد بازنشست بشی.
باید مطمئن بشیم که معما حل نشده...
باقی میمونه.
زکری
چطور پسرم تبدیل شد به یه...
هیولا؟
اون عتیقهها رو میخوایم.
یه تلفن همراهش بود
داریم رمزش رو میشکنیم
تا حرکات اخیرش رو بازرسی کنیم و اونها رو پیدا کنیم.
تو میدونی چه اتفاقی افتاده؟
خودش چی میگه؟
چیزی نمیگه، اصلا نمیتونه حرف بزنه.
بهت نگفتن؟
- چی رو نگفتن؟ - گلوش پاره شده
دکتر گفت اگه یذره عمیق تر بود به استخون گردنش برخورد میکرد.
سلام.
سلام.
چه اتفاقی افتاد؟
کار کی بود؟
نه.
هنوز...
تموم...
نشده.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
« نماد گمشده »
« ترجمه از: صاحب » .:: @SAHEB2485 ::.
هنوزم خوابه؟
کتاب میخونه
«رامیانا» به زبان سانسکریت.
نشونهی خوبیه.
«سیماتیکس»
دانش صداهای قابل مشاهده.
پدیدههای ارتعاشی.
درسته
گالیله و وینچی از ارتعاش صدا استفاده کردن
تا الگو و شکل تولید کنن.
- اینم همونه؟ - آره.
برادرم داشته اینو مطالعه میکرده.
نمیدونم چرا.
اصلا با عقل جور در نمیاد
اون بچهای بود که توی امتحاناتش تقلب کرد
و از دانشگاه پنسیلوانیا اخراج شد.
از چیزهای زیادی بیخبرم.
شاید این چیز خوبی باشه.
نه. آخه اصلا از کجا پول این چیزا رو آورده؟
خودت که اون خونه رو دیدی. فقط پول تجهیزاتش...
شاید از قبل پول پسانداز داشته
نه، وقتی مرد پولش برگشت به پدر مادرم
یا نمرد درواقع.
یه بار از مرگ برگشت.
اگه دوباره برگرده چی؟
از ارتفاع 30 متری افتاد.
- اونا که جنازهش رو پیدا نکردن - آب اون رودخونه...
میریزه به رود پوتوماک. ممکنه هرگز پیداش نکنن.
چی شده؟
میخواستم بهتون زنگ بزنم، ولی گفتم شاید بهتر باشه
شخصاً بهتون بگم.
چی رو بگی؟
برگشته، مگه نه؟
مکان پاکسازی شده.
اون زن مامور سیا تحت درمانه.
مامورهامون چی؟
به خانوادههاشون غرامت پرداخت میشه.
تا الان چقدر هزینه روی دوش من افتاده؟
هزینه باید آخرین اولویتمون باشه.
موقعی که این کارو شروع کردین هیچ مشورتی با من نشد
پس هزینهش برای من مهمه.
این برنامه در راستای ماموریت بزرگتر ما بود. محافظت از...
لازم نکرده درمورد ماموریت بزرگترمون واسه من سخنرانی کنی.
من خیلی قبلتر از تو توی این گروه بودم.
اون موقع این داستانها رو نداشتیم.
مجری خصوصی در کار نباشه، سیا در کار نباشه.
اون موقع دوران صلح بود.
ولی الان ما وسط جنگ هستیم.
کسی با پیتر سالومون حرف زده؟
- باید با اون حرف بزنیم. - مطمئن نیستم...
که حرف زدن با اون کمکی بکنه.
موضوع پسرشه.
ممکنه عتیقهها هنوز دست پسرش باشه.
که در این صورت، شاید پیتر بتونه کمک کنه
تا بتونیم اونا رو پس بگیریم...
پاول؟
تصویرت گیر کرده.
یعنی لوایاتان
اونو گرفتن و زندانیش کردن
تا بتونن عتیقهها رو ازش پس بگیرن؟
آره.
یه جور ارتش خصوصی دارن.
مجریها. منابعی که به ندرت خبرشون میکنیم.
آره، ولی خب چندتا از اون منابع الان مُردن
به لطف ملک یا زکری یا...
حالش خوب میشه؟
مامور ساتو؟
خوب میشه. یعنی...
احتمالا هرگز نمیتونه مثل قبل حرف بزنه.
نزدیک بود حنجرهش رو له کنه.
اگه هنوزم زکری اون بیرون باشه، باید هوای خودتون رو داشته باشید.
مامان جواب نمیده. فکر کنم خودم باید برم بهش سر بزنم.
- ممکن نیست به مادرت آسیب بزنه. - از کجا میدونی
ممکنه هرکدوم از ما رو هدف بگیره.
ببین، من میتونم یه ماشین بفرستم پیشش...
- فکر خوبیه. - نه نه. پلیس نه.
وضعیت عاطفی خوبی نداره.
تو که پیشش نبودی
نمیدونی چقدر بهش سخت گذشته.
- باشه، پس بریم. - بابا نباید تنها باشه.
خطرناکه.
- مشکلی نیست. - وای خدا!
نمیخواین این قضیه رو جدی بگیرین؟
من هستم. من میتونم پیشش بمونم
یعنی، اگه مشکلی نیست.
باشه.
بیا بریم.
این تصویر واسه همه توی شبکه پخش شده.
- ویروسه؟ - یه ویروس باهوش.
کاملا دست ما رو کوتاه کرده.
از چی؟
آرشیو، صندوق مرکزی.
صندوق...
مثلا گروه قراره از اینجور حملهها...
- در امان باشه. - فقط از چیزهایی که
خارج از شبکهست در امانه.
گوشی ملک، پر از تروجانـه
به محض اینکه رمزگشایی کردیمش، پخش شد توی سیستم
و دسترسی ما رو گرفت.
یعنی خودش میخواست ما رمزگشاییش کنیم؟
ظاهراً آره.
پس یعنی دستگیر شدنش هم خواستهی خودش بود.
همش نقشهی اون بود.
تمام مدت یه قدم از ما جلوتر بود.
- وارد شدیم. - پولها رو پیدا کردین؟
پولها، رازها... دنیاشون در اختیار توئه.
داشتن یه شبکه مخفی ایدهی محشریه
تا اینکه یه نفر اون شبکه رو هک کنه.
چطور این کارو کردی؟
لیست اعضا رو بهم نشون بده.
اون، ویلیام آسترمن. اطلاعاتش رو بیار.
اون چیه؟
ما به تلفنهاشون هم دسترسی داریم.
باهاش تماس گرفته شده. اگه خواستی میتونیم ردش رو بزنیم.
لازم نیست.
- سلام. - پیتر سالومون هستم.
پیتر، الان میخواستم بهت زنگ بزنم
- ببخشید زودتر بهت سر نزدم. - مشکلی نیست.
میدونم سرت خیلی شلوغ بوده.
تو توی دوران نقاهت بودی. نمیخواستم مزاحمت بشم.
- اون پسرمه. - بله
همچنین تنها دلیلیه که باعث شده ما توی این وضعیت گیر کنیم.
خب اگه به من میگفتی چه نقشهای دارین
بهتون هشدار میدادم.
حقیقت داره که اون مامورها رو کشته؟
بله، ولی موضوع فقط این نیست.
شبکه ما رو هک کرده.
به صندوق ما دسترسی داره، اطلاعات خصوصی ما رو در اختیار داره
همینطور تاریخچهی معاملات.
اعتراف میکنم خیلی کارش خوبه.
میدونی دلیلش برای این کار چیه؟
نمیدونم. تا یه جور نفوذ ایجاد کنه؟
شاید میخواد ما رو نابود کنه.
فکر نکنم موضوع به این سادگی باشه.
قربان، یه اتفاقی داره میفته.
پیتر
باید همو ملاقات کنیم
همهمون.
خوب هوای خونه رو داشته.
خونه خوب هوای اونو داره.
اومدن به اینجا یه جورایی جونش رو نجات داد.
مامان؟
مامان؟
مامان؟
- مامان - یا خدا!
ببخشید
صدات رو نشنیدم.
«سلین»
خیلی خوشحالم کردی.
- رابرت - سلام، ایزابل
چی شده؟ دوباره بین شما خبریه؟
نه.
- آها. - مامان.
موضوع زکـه.
چی شده؟
شاید بهتره بریم داخل حرف بزنیم.
فکر خیلی خوبیه.
میتونید شام پیش من بمونید.
نه مامان، نمیشه بمونیم. باید بریم.
کاترین، خواهش میکنم.
خب بگو ببینم پروفسور، هاروارد چطوره؟
زکری زندهست.
نمیدونیم چطور این اتفاق افتاده
- یا چطور این کارو کرده. - اون جراحی کرده
صورتش... دیگه اصلا شبیه قبل نیست.
یعنی تو باهاش حرف زدی؟
رابرت زده.
No comments yet. Be the first to leave one.