ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
ترجمه تقديم مي شود به دوستان عزيزم مجتبي ذوقي، امين قدمي و بروبچه هاي استوديو رازان فيلم امين علي نيا / خرداد 95
يک روز صبح مثل هر روز ديگري در مونيخ
شهري که سنت و مدرنيته، شادمانه در جوار يکديگر وجود دارند
اين تابستان، شهر زيباي ما
ميزبان بيستمين دوره بازيهاي المپيک خواهد بود
آنجا، در مرکز محوطه آينده المپيک برج المپيک قرار دارد
و در کنار آن ميدان مسابقات المپيک است
براي بسياري از بازديدکننده ها مونيخ به نوعي بهشت آلمان محسوب مي شود
ما مطمئنيم، شما هم با ما موافق خواهيد بود
خب، کسي نمي تونست پيش بيني کنه بعدا چه اتفاقي خواهد افتاد
از طريق امواج آسوشيتدپرس و یونایتد پرس اینترنشنال
عصر شما بخير اين پل مندل هست که گزارش ميده
يک ضرب الاجل ديگه هم سر رسيد و گذشت
اونها دستهاشون رو از سمت جلو بسته بودند دستهاشون اين شکلي بسته شده بود
کاملاً يک تجربه ترسناک بود
يه فيلم جيمز باندي نبود اون يک اتفاق واقعي بود
ـ من فقط مي خوام بدونم چه اتفاقي افتاد ـ بازي ها بايد ادامه پيدا کنه
به نظر مياد ضرب الاجل براي ما تا کمتر از يک دقيقه ديگه فرا مي رسه
ـ باورنکردنيه ـ اسپيتز يه يهوديه، و بيم اون ميره که
يه نيت مي تونه حمله کردن به اون باشه
پشت اونها يه چريک عرب بود با يه جور سلاح توي دستش
همه چيز به نظر مي رسه که
تنها يک سال و سه ماه بود که من با آندره اسپيتزر زندگي کرده بودم
اما اين ازدواج يک جورهايي تاثير عظيمي بر من گذاشت
جوري که گاهي اوقات يک عمر به نظرم مياد
من به کلاس شمشيربازي رفتم و اون تصادفاً استاد شميربازي من شد
من به هيچ وجه نمي دونستم که اون اسرائيلي بود
اون هلندي صحبت مي کرد اما با يه لهجه جزئي
خب من فکر کردم شايد اون اهل اروپاي شرقي يا يه جايي شبيه به اينه
آنکي اسپيتزر
اون چيزي در وجود خودش داشت که واقعا من تجديد نظر کردم
اون صلح و صفاي خيلي زيادي نسبت به خودش داشت
و البته همينطور با مردم دور و برش
اين براي من خيلي جذاب بود چون
من خيلي اهل صلح و سازش با بقيه و هرکسي نبودم
و مطمئناً نه با خودم
با شخصيتي که اون داشت سخت بود که عاشقش نشي
من عضوي از يک خانواده فلسطيني هستم
که در سال 1948 از روستايمان در جليله از دست گروههاي صهيونيست گريختيم
به عنوان پناهنده، خانواده ام از اردوگاهي به اردوگاه ديگر نقل مکان کرد
قبل از اينکه نهايتاً تو اردوگاه شتيلا در بيروت به پايان برسه
وقتي که بزرگ مي شدم با خودم مي گفتم آينده اي براي ما وجود نداره
مگراينکه ما به فلسطين برگشته باشيم
اگر ما بازنگشته باشيم من مثل يک پناهنده تمام زندگي ام رو
محروم از هر نوع حقوق انساني خواهم گذراند
بنابراين من به جنبش آزادي بخش پيوستم
و يک تفنگ بهم دادند و آموزش ديدم که چطور ازش استفاده کنم
براي اولين بار در زندگيم احساس غيرت کردم احساس کردم حقيقتاً يک فلسطيني ام
نه تنها يک پناهنده پست و رنجور نبودم
بلکه يک مبارز انقلابي براي يک جنبش بودم
من از سال 1967 به انقلاب پيوستم
ـ کدام انقلاب؟ ـ انقلاب فلسطين
اين دوره باقي زندگي ام رو تحت تاثير قرار داد
شما فقط ببينيد من چه شکلي مجبورم اين مصاحبه رو انجام بدم
سالهاي سال بعد هنوز در خفا و پنهاني
ما در شمالي ترين نقطه بين لبنان و اسرائيل زندگي کرديم
و راه خروج به هيچ جايي نبود
اونها تصميم گرفتند تا آکادمي شمشيربازي شون اونجا باشه
اون (آندره) مدام در حال رفتن از شهري به شهر و از روستايي به روستاي ديگه بود
تا تلاش کنه به جوان ترها آموزش بده
بواسطه هنر شمشيربازي آموزش بده که به همديگه احترام بگذارند
چون شمشير بازي يک ورزش خشونت آميزه
شما يک اسلحه در دست داريد قراره شما به يک نفر حمله کنيد
اگر صحيح بهش حمله کنيد، اونوقت شما امتياز کسب مي کنيد
اما اون (آندره) سعي کرد به جوان ترها آموزش بده
چطور از ميان اين خشونت راهي باز کنند
براي احترام گذاشتن به حريفشون
زندگي در اونجا سخت دشوار بود اما من سالي که اونجا زندگي کرديم رو
بعنوان زيباترين و شگفت انگيزترين سال تمام زندگي ام به خاطر دارم
من به شکل موظفي چندتايي تور آموزشي توي لبنان گذروندم
بعد رهبري ما رو براي گذروندن دوره آموزش ويژه به ليبي فرستاد
دوره آموزشي سخت و پيشرفته بود
ما براي مدت يک ماه اونجا بوديم
به نظر من اومد که ما داريم آموزش خيلي ويژه اي مي بينيم
ما داشتيم احساس مي کرديم که يک چيز بزرگي در راهه
اون هميشه در خواب مي ديد که يک بار در المپيک حضور داشته باشه
سال ها قبل قبل از اينکه بشناسمش
اون گفت که در مورد اين فکر مي کرده که يک بار به بازيهاي المپيک بره
سال 1972 تيم المپيک اسرائيل
چون من فکر مي کنم براي هر ورزشکاري اون اوج زندگي حرفه اش باشه
براي آندره و باقي تيم اسرائيل
برگزاري المپيک 1972 اهميت ويژه اي داشت
چون اونها در مونيخ برگزارش مي کردند در آلمان، محل تولد نازيسم
حسي وجود داشت که گويا اين يک رويداد عظيم براي تيم اسرائيل بود
تا برن و حضور زيبنده داشته باشند
و از اين رو حضورشان در دهکده المپيک
همانا حضور آنها در جشن افتتاحيه
وقتي تيمشان زير پرچم ستاره داوود رژه مي رفت
لحظات بسيار عاطفي بودند
آلماني ها اين بازي ها را مثل فرصتي ديدند
براي زدودن خاطرات منفي بسياري که هنوز تا آن زمان از المپيک 1936 برلين وجود داشت
المپيکي که نازي ها براي مقاصد تبليغاتي از آن سوء استفاده کرده بودند
بيست و هفت سال پس از پايان جنگ
مونيخ يک فرصت ايده آل براي نمايش دادن چهره اي دموکراتيک جديد
از آلمان به تمام دنيا بود
اغراق در خودماني شدن بود
يک جور تلاش گسترده بود که مستقيم توي ذوق شما مي زد
جرالد سيمور گزارشگر خبري شبکه تلويزيوني ايديپندنت
تا همه چيز باز، مدرن و عاري از گذشته به نظر برسه
برای کمک به ترویج این تصوير جديد غیر نظامی از آلمان
مسائل امنيتي تعمداً شل و ول گرفته شد
ورود پليس به محوطه المپيک ممنوع گشت
و بجاي آنها 2000 افسر امنيتي غير مسلح بودند
ملبس به تجهيزات و لباسهاي مخصوص طراحي شده
ژاکوف اسپرينگر مربی وزنه برداری اسرائیل
.
اما براي بعضي از نفرات تيم اسرائيل پاک کردن گذشته کار ساده اي نبود
پدر من، 5 بار در بازيهاي المپيک شرکت کرده بود
پنج دفعه چيز خاصيه
او سال 1921 در لهستان متولد شد
و پدرش (پدربزرگم) اصالتاً اهل آلمان بود
و فکر مي کردند چون اون آلماني حرف مي زنه پس اتفاقي براي اونها نخواهد افتاد
الکس اسپرينگر
بنابراين تمام خانواده در طول زمان جنگ توي لهستان موندند
اما پدر من به روسيه گريخت
اون نخواست بمونه چون از اين ترسيده بود که چيزي براي اونها اتفاق خواهد افتاد
و تمام خانواده
برادرهاش، خواهرهاش و پدر و مادرش
در لهستان کشته شدند
اون تنها کسي بود که زنده مانده بود
سي و شش سال بعد از المپيک نازي ها
داخائو، اولين نمونه از اردوگاه هاي مراقبت، انتخاب شده
برای یک مراسم یادبود در المپیک
تيم اسرائيل به محل تشريفات آمده
همراه با رقبایي از بسیاری از کشورهای اروپایی
داخائو تنها 6 مايل از استاديوم مونيخ فاصله دارد
من فکر مي کنم اين براش خيلي سخت بود با تمام خاطراتي که داشت
از خانواده اش و آنچه که آلمانها بر سرشون آوردند
من فکر مي کنم اون چنين احساسي داشت
اما شايد اينطور هم بود براش که
چيزي رو نشون آلمان ها بده
که "بفرما، اين منم که برگشتم" به بازي هاي المپيک
و شما
شما واقعاً نمي تونيد من رو نابود کنيد
اسپيتز هنوز اونها رو عقب نگه داشته اون نيم متر جلوتر از بقيه است
اون سمت نزديک يکي.. اما اسپيتز قصد داره تمومش کنه! بله، اسپيتز برنده مدال طلا شد
مارک اسپيتز، ايالات متحده آمريکا
و اون سوت بهرحال به صدا درمياد و ايالات متحده آمريکا
رکورد شکسته نشده خودش رو حفظ کرد مگر اينکه
داور ميگه سه ثانيه ديگه بازي ادامه داره
تنها راهي که اونها مي تونن امتياز کسب کنن اينه که از پرتابهاي بلند استفاده کنند
و اونها بدستش آوردند خداي من، اينو باور نمي کنم
اصلا اينو باور نمي کنم روسها مدال طلا رو گرفتند
براي نخستين بار اتحاد جماهير شوروي پيروز شد
کاملا فوق العاده اس دختره عاشق تک تک اين لحظه هاس
خودم و دو نفر ديگه از ليبي به آلمان سفر کرديم
دو روز قبل از عمليات
ما به هتلي رفتيم که رهبر گروه قبلا آدرسش رو بهمون داده بود
اونجا ما بقيه اعضاي تيم رو ملاقات کرديم
گروه هاي ديگه از سه و دو سرکرده که چند وقتي بود توي مونيخ بودند
روزهاي بعد من و دوستم
رفتيم به تماشاي يکي دوتا از بازي هاي واليبال توي پارک المپيک
هنوز به ما نگفته بودند که هدف عمليات قرار بود چي باشه
بعد از یکی از مسابقات اون گفت هي! يه تيم لبناني هم اينجاست
من مي خوام برم اونور که يه سلامي بهشون بکنم
و من که از هلند رسيده بودم بهش گفتم مگه عقلت رو از دست دادي؟
اونها لبناني هستند
اسرائيل يه جورايي با لبنان در جنگ بود
اون گفت: آنکي، اين دقيقاً تمام چيزيه که المپيک قراره باشه
اينجا من مي تونم برم پيششون و باهاشون حرف بزنم و اين چيزيه که المپيک ها بخاطرش برگزار مي شن
بعد اون رفت اونطرف و پرسيد نتايج شما چطور بودند؟
و من اهل اسرائيل هستم و بازيها چطور پيش ميره؟
من در کمال حيرت ديدم که اونها هم بهش پاسخ دادند
اونها با آندره صحبت کردند و باهاش دست دادند
آنکي اسپيتزر
و اونها هم از آندره در مورد نتايجش پرسيدند
من هرگز فراموش نمي کنم وقتي رو که اون گشتي در اطراف زد و به سمت من برگشت
و با لبخند بزرگي که به صورتش داشت به من گفت
ديدي؟ اين همون چيزي بود که هميشه روياش رو داشتم
بعد از ده روز، شمشيربازهاي آندره مسابقاتشون رو تموم کردند
و آندره و آنکي به هلند سفر کردند تا وقتشون رو با بچه شون «آنوک» بگذرونند
بچه اي که مراقبتش رو به والدين آنکي سپرده بودند
صبح روز بعد ساعت 10 اون مجبور بود سوار قطار مونيخ بشه
آندره يه کم دير از خواب بيدار شد
ما به ايستگاه قطار رفتيم و قطار اونجا رو ترک کرده بود
من مستاصل و درمانده بودم چون فکر مي کردم اون قراره تو دردسر بيافته
براي اينکه اونها (تيم) اونجا منتظر بودند تا آندره برسه به مونيخ
آندره گفت خب، يه روز ديگه با توام
من گفتم: نه! بيا ايستگاه قطار ديگه رو که 30 مايل جلوتره امتحان کنيم
بعد ما به سرعت به ايستگاه بعدي رفتيم
و در آیندهوون تو هلند بود که آندره پريد توي قطار
بدون بليت قطار هنوز توي ايستگاه بود
من هنوز خودم رو به ياد دارم که کنار قطار در حال دويدن بودم
و آندره اونجا رو ترک کرد
و اون آخرين بار بود که من ديدمش
شب چهارم سپتامبر شبي که آندره به دهکده بازيها رسيد
هيئت اسرائيلي شب رو بيرون از دهکده با تماشاي
نمايش «نقب زن در سقف» مي گذروند
اونها نيمه هاي شب به دهکده برگشتند
شب عمليات
ما براي صرف شام به رستوران ايستگاه راه آهن رفتيم
اونجا ما با سردسته سازمان آشنا شديم
کسي که براي اولين بار به ما گفت هدف عمليات ما چي بود
من خيلي احساس افتخار کردم
که براي اولين بار قادر بودم با اسرائيل مقابله کنم
پاسپورتها و وسايلمون از ما گرفته شد
براي اينکه هيچ سرنخي وجود نداشته باشه که ما چه کساني بوديم
بعد همگي به دهکده بازي ها رفتيم
همين که داشتيم از حصار بالا مي رفتيم
به گروهي از ورزشکاران آمريکايي برخورديم
No comments yet. Be the first to leave one.