ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
کاری از ریش قرمز
نویسندهها خواننده رو گروگان میگیرن
تو داری کسی رو مجبور میکنی که 5، 6، 7 یا 8 ساعت رو در مغز تو بگذرونه
مردم الان اونقدر زمان ندارن
مردم الان اونقدر زمان ندارن
ده سال پیش یه کتاب نسبتا پرفروش داشتی
ده سال پیش یه کتاب نسبتا پرفروش داشتی
اما الان مردم از حجم اطلاعات اشباع شدن
اونا کلی بهانه برای نخوندن دارن
واقعیت اینه که
نویسندهها الان اعتبار کمتری دارن
نسبت به هر زمانی در گذشته.
نسبت به هر زمانی در گذشته.
نمیخوام ناامیدت کنم
اما ده سال قبل زمان اشتباهی بود برای اینکه
اما ده سال قبل زمان اشتباهی بود برای اینکه
ول کنی و روانشناس بشی
ول کنی و روانشناس بشی
حالم خیلی بد بود. انگار خودکشی کرده بودم.
حالم خیلی بد بود. انگار خودکشی کرده بودم.
یه جور هدر دادن استعداد از عمد.
انگار که خودمو از نظر احساسی ناقص کرده باشم
درسته.
ببخشید که اینقدر رُکم.
نه، بگو.
اما باید نتیجه رو بدونی
اما باید نتیجه رو بدونی
تو میگی نویسندگی دوباره اولویتت شده
تو میگی نویسندگی دوباره اولویتت شده
تو میگی نویسندگی دوباره اولویتت شده
این عالیه.
این عالیه
اما هر دو میدونیم که الهامات دروغن
و کار سخت بینتیجهست.
آدما مثل دیوونهها مینویسن
و آخرش به هیچی نمیرسن.
با خودشون فکر میکنن یه ایدهای تو ذهن دارن
با خودشون فکر میکنن یه ایدهای تو ذهن دارن
اما قصه در حقیقت یه موضوع نیست
بلکه عناصریه
که منجر به یه فرایند میشن
یا میتونه فرایندی ازقبلموجود باشه
یا میتونه فرایندی ازقبلموجود باشه
مثل یه خبر.
مثل یه خبر.
این میتونه جواب بده.
جولیان دارس در مورد یه آمریکایی نوشت
که هماتاقیش رو تو ایتالیا میکشه،
و بین دو نظام قضایی گیر میفته.
یه پروندهی معرکه، زیبایی در محاکمه...
آدل سیمونی یه کتاب نوشته
در مورد پرونده قتل پیامکی.
این دختر مدام به دوستش که میل به خودکشی داره پیام میده
تا زمانی که اون خودشو میکشه.
این نمادگرایی زنانهست
از توصیهت ممنونم بازیل.
گوش کن من اینجام تا بخونمت
خوشحالم که برگشتی
- کاراتو برام بفرست - عالیه
بوریس، گفتن حرفایی که دارم ساده نیست.
به دلایل شخصی،
باید به جلساتمون خاتمه بدم.
واقعا متاسفم. این قضیه به خاطر تو نیست.
انتخاب دیگهای ندارم.
من همکارای خیلی شایستهای دارم
که میتونن تو رو ببینن.
اونا میدونن.
میتونم برات بهشون زنگ بزنم.
تو هیچ اهمیتی نمیدی.
فکر میکنی اینجا اومدم دنبال شایستگی؟
کمکت میکنم همه چیز رو به آرومی بگذرونی
به اندازهی کافی ترسناک نیست که همچین زندگیای رو پشت سر گذاشته باشی؟
و مهمتر ازون
مجبور باشی همشو به یه غریبه بگی؟
یه جور دیگه بهش نگاه کن. تو دیگه خودت رو تکرار نمیکنی.
تو دهن منو سرویس کردی!
داری کارامو میدزدی!
هفت سال از زندگیم!
داری اونا رو با خودت میبری.
داره حالم بهم میخوره!
چراغای خاموش! این بازیا دیگه قدیمی شده بود.
یه هدیه برات دارم
ممنون.
خواهش میکنم.
خبر بعدی این که
دارم دوباره می نویسم.
بیشتر مریضامو ول کردم.
چرا باید همچین کاری بکنی؟
تا بتونم تمام تمرکزمو روی رمانم بذارم.
این تنها راهه.
بنظرم عالیه.
اما مریضات چه حالی دارن؟
فرض کن یه جراح وسط عمل کردن بگه "خدافظ، میرم یکم بنویسم"
یکم احساس گناه کسی رو نمیکشه
فقط یکم.
الو
شب بخیر
همکارتون تو بیمارستان شمارهتونو بهم داد
ببخشید، میدونم دیروفته ولی حالم خیلی بده!
همه چی خراب شده
باید یکی رو ببینم.
معذرت میخوام، اما من دیگه مریض نمیگیرم.
هنوز به بیمارستان خبر ندادم.
عذر میخوام، اما شاید بتونید دوباره بهشون زنگ بزنید.
اونا درمانگرای خیلی خوبی دارن.
معذرت میخوام، ببخشید مزاحم شدم.
- عیب نداره. - من درمان نمیخوام.
من فقط میخوام یه تصمیم بگیرم.
می فهمم.
اما شما باید با کسی صحبت کنید که بتونه پیگیر شما باشه.
متوجهید؟
امیدوارم درست بشه.
بازم معذرت میخوام.
خداحافظ، موفق باشی.
رابرت دِرست میلیاردر به صورت اتفاقی در تلویزیون به اشتباهاتش اعتراف کرد
اینا دو نفرن
که میتونید بهشون زنگ بزنید
اگه لازم باشه میتونم اسامی دیگهای رو هم بهتون بدم.
من دوماهه باردارم اما نمیتونم نگهش دارم.
خیلی ترسیدم! نمیتونم بهش بگم.
کارمو چیکار کنم؟
هرچی که تا الان ساخته بودم فرو میریزه.
دیگه از دروغ گفتن خسته شدم!
تو رویاهام,
آدما نقابمو برمیدارن.
میترسم که بخوابم..
پدرش کیه؟
یه بازیگر.
پس بازیگره.
معروفه، نمیتونم اسمشو بگم.
چند نفرشونو کنسل کردی؟
هنوز 5 تا دارم.
هنوز 5 تا دارم.
حس میکنم دارم مریضامو از شیر میگیرم.
حس میکنم دارم مریضامو از شیر میگیرم.
چنتایی رو نگه داشتم. میخوام ریاضت بکشم.
چنتایی رو نگه داشتم. میخوام ریاضت بکشم.
- تحریک نمیشی الکل مصرف کنی؟ - اصلا
من تو موقعیت امیدوارکنندهای هستم. بیشتر درگیر نوشتنم.
اینم یه جورایی نشئهت میکنه. ولی به جای مواد کلمه داریم که بی ضرره.
نمیخوام مثل مادرم باشم..
با شکستهای خودم کمر بچهمو خم کنم.
به خاطر توهماتم اونو مقصر بدونم.
هیچ وقت نمیخوام فکر کنه اون باعث شده من رشد نکنم.
دوست دارم از خودخواهیم رنج بکشم تا از ایثارم.
اگه بندازیش اون هیچ زجری نمیکشه.
به نظر میرسه تصمیمتو گرفتی.
به اندازه کافی قوی نیستم که نگهش دارم.
باید کار کنم.
اگه این کارو از دست بدم، همه چی رو باختم.
قضاوتت نمیکنم،
ولی وقتی بهم زنگ زدی
گفتی که باید یه تصمیم بگیری.
بخش سخت ماجرا اینه که تنها تصمیم بگیری؟
متوجه نیستی. اون این نقشو برام جور کرد.
من خیلی بهش بدهکارم.
چرا بهش نگفتی؟
از چی میترسی؟
اون دیوونهی منه.
میخواد ازم بچه داشته باشه.
اون خسلی حساسه. از پسش برنمیاد.
و فکر میکنی این ممکنه نقشتو تو فیلم به خطر بندازه؟
نگفته بودم که اون با یه نفره.
کارگردان فیلم.
مریضاتو کنسل میکنی که بنویسی، ولی باز این دختره رو میگیری؟
مریضاتو کنسل میکنی که بنویسی، ولی باز این دختره رو میگیری؟
وضعیتش بحرانی بود.
سخت بود که ردش کنم.
تو رد نمیکنی، هدایت میکنی.
تصمیم گرفتم به دفترم هدایتش کنم.
پس تصمیم خودت بود.
همهمون به بعضی مریضا علاقهی بیشتری داریم درسته؟
قطعا، ولی علاقهی تو نوشتنه.
قطعا، ولی علاقهی تو نوشتنه.
نمیشه این دوتا رو با هم جمع کرد؟
شغلم ایجاب میکنه که بگم نه.
تو عاشقی؟
نمیدونم.
دوست داری در مورد سکس حرف بزنیم؟
فکر نمیکردم...
من میخوام
هیچ موضوعی خط قرمز ما نیست.
یه بار بود که...
شرمنده، بنظرم نمیتونم.
اگه شروع کردی...
یعنی ممکنه مهم باشه.
ما خوابیده بودیم.
بیدار شدم و دیدم اون داره بهم نگاه میکنه.
میلشو حس کردم.
حرف نزدیم.
انگار منتظر من بود.
شروع کردم به لمس کردن خودم.
اونم همینطور.
سعی کرد نزدیک بیاد، اما بهش گفتم عقب بمونه.
سعی کردم به نگاه کردن به در هیجانم رو کم کنم.
اما نگاه خیرهش،
خود همین قضیه که اونجوری به من خیره شده بود
اونقدر قوی بود
که من قبل اون به ارگاسم رسیدم
جلو رفتم تا ببوسمش.
No comments yet. Be the first to leave one.