ആദ്യത്തെ 138 വരികൾ.
اسم من ليزاست
من اهل روستاي لوپو هستم
ميخوام دکتر بشم
در خونه منو زدي
چون ميخواي سر کشاورزاي بدبخت جادو جمبل بکني
منو با يه جادوگر اشتباه نگير
تمام افراد ديگه اين اشتباه رو کردن
..من به علم اعتقاد دارم،اما
بايد بيشتر بدونم
از گزينه هاي ديگه قطع اميد کردم
و تمام افسانه ها ميگن مردي که اينجا زندگي ميکنه
يک دانش سرّي داره
من ولاد دراکولا تپش هستم
و ملاقات کننده هاي زيادي هم ندارم
در ازاي دانش من چي
داري که رو کني
ليزا از لوپو؟
شايد بتونم کمکت کنم دوباره آداب معاشرت يادبگيري
مدتي هست به خونه ات وارد شدم
ولي اصلا نه پيشنهاد نوشيدني بهم دادي و نه در آوردن کُت ام
اگه من يه جرعه از خون تو رو بنوشم چي؟
يا از روي خرافات و ترس خودت رو با نقره و صليب
سير مورد محافظت قرار دادي؟
ممکنه يه چند تا دونه سير روغني خورده باشم
اين به منزله بي ادبيه؟ تنها چيزي بود که برام باقي مونده بود
من به خرافات اعتقادي ندارم
يا به بودن يه زن داناي عاقل
که با نان و نعناي آب پز سر مردم کلاه ميزاره
من ميخوام مردم رو درمان کنم
ميخوام ياد بگيرم
کمکم ميکني؟
تو قطعا فرق ميکني
با ديگر انسانهايي که اخيرا باهاشون ملاقات کردم
شايد بتونم بهت ياد بدم چطور مثه انسانها دوباره رفتار کني
يا حداقل چطور تحملشون کني
يا يادت بدم ديگه سرشون رو نزني
اينکارو ديگه خيلي وقته گذاشتم کنار
روستاي لوپو کجاست؟
زياد اهل سفر نيستي
ميتونم سفر کنم.تمام اين ساختار برا خودش يه پا ماشين زمانه
ولي...سفر نميکني
مگه نه؟
شايد بهتره بکني دنيا داره تغيير ميکنه
سفر کن مثل افراد ديگه ممکنه خوشت بياد
من 2 دقيقه است تو رو ميشناسم
و تو بهم پيشنهاد ميدي که مثل کشاورز هاي عادي برم و روي زمين قدم بگذارم
در حالي که من بهت دانش زندگي جاودانه رو ميدم
علم حقيقي
عجب
اگه تو بهشون آموزش بدي ديگه کشاورز نيستن
اگه داروي واقعي داشته باشن ديگه چنين زندگي کوتاه و رقت انگيزي نخواهند داشت
اگه بفهمن واقعا دنيا چطور کار ميکنه ديگه خرافاتي نخواهند بود
چرا بايد چنين کنم؟
تا دنيا رو به جاي بهتري تبديل کني
با من شروع کن و من هم با تو شروع خواهم کرد
فکر کنم شايد تو رو بتونم بپذيرم
پس تو خونه اش موتورهاي شيطاني پيدا کردن بيشاپ(اسقف)؟
با چشم هاي خودم ديدم
و شيشه هايي به شکلي که هيچگاه نديدي نازک مثل کاغذ
براق
علف هاي عجيب و غريب ابزارآلات
اشياء جادوگري
از تمام جادوگراني که ريشه اشون رو خشکاندم
هيچکدوم چنين مجموعه اي در اختيار نداشتن
و بايد کارش به اينجا ختم ميشد؟
به تمام اين دم و دستگاه ها ميگفت علم
ليزا تپش از لوپو خيلي وقته مُرده
فقط خودش نميخواست ببينه تمام روحش رو به شيطان تقديم کرده
من مقداري مطالعه روي علم شيمي انجام دادم ميدوني
فقط مطالعه البته
هرگز عملي کردن اونها به ذهنم خطور نکرد
اسقف اعظم ترجيح ميده زندگي در والکيا
همچنان ساده و بدون دردسر دنبال بشه شهردار
بدون دردسر
بدون پليدي
و خوب
بهشون آسيب نزن اونها نميفهمن
با کي داره حرف ميزنه؟
به نظرم شيطان رو مورد خطاب قرار ميده که از ما انتقام نگيره
که به نظرم تقريبا براي يه جادوگر قابل ستايشه
شايد بعدا براش دعا خوندم
يه کوچکشو
..ميدونم اين تقصير تو نيست،ولي
...اگه صدامو ميشنوي
اونها نميدونن دارن چيکار ميکنن
بهتر از اونها باش،خواهش ميکنم
:ترجمه از benz1372 (بهنام) ID Telegram :@BehnamMH7
شما آقاي تپش هستين؟
درباره شما صحبت کرده بود
چه اتفاقي افتاده؟
همسرم کجاست؟
اسقف دستگيرش کرد
به گفته خودش به جرم جادوگري
بستنش به ستون چوبي و سوزوندنش
با من خوب بود،همسرتون
يک دکتر خوب
بلايي که سرش اومد حقش نبود
کجا مراسم رو بر پا کردن؟ کليساي جامع(کليسايي که اسقف در آن کار ميکند)؟
نه جناب
تا الان بايد ديگه مرده باشه
چي؟
نميتونستم اونجا باشم
برام مهم نيست اونها چي ميگن
نميتونم از اينکه زني توسط کليسا کشته ميشه لذت ببرم
به جاش اينجا خاطرشو زنده نگه ميدارم
بهم گفت
اگه ميخواي منو مثل انسان دوست داشته باشي پس مثل يک انسان زندگي کن
سفر کن مثل يک انسان
گفت شما در حال سفر هستين
بودم
مثل يک انسان واقعي
آرام
نه بيشتر
اين رو به عنوان آخرين لطف به خاطر نام او ميکنم
اونکه شما انسانها رو دوست داشت و درد و رنجتون براش مهم بود
خانوادتو بردار و همين امشب والکيا رو ترک کن
وسايلتو جمع کن و برو ...و هرگز پشتت هم نگاه نکن
ديگه هيچگاه مثل يک انسان سفر نميکنم
اينم از اين عجب نمايشي
نوشيدني؟
بايد به محضر اسقف اعظم برسم
متاسفم از اينکه مدت زيادي نميتونه در کنار ما باشه در حقيقت
در کنار او تا رسيدنش به بهشت،آره؟
به گمونم اين هدف نهايي براي شما کشيش ها باشه
خدمت به خدا در خانه او و همين
بخوام راستشو بگم در مورد من هنوز اين موضوع صدق نميکنه
واقعا؟
کارهاي زيادي در زمين مونده که بايد انجام بشه
والکيا ميتونه قلمروي خود خدا بشه
اون هم زماني که من تمام شياطيني
اينجا پنهان شدند رو بسوزونم
چيکار کرديد؟
شيطان
چه بلايي سر همسرم آوردين؟
...،به نام پدر،پسر
من ولاد دراکولا تپش هستم
و شما به من خواهيد گفت چرا چنين بلايي سر همسر من اومد
نه ،خدايا
No comments yet. Be the first to leave one.