ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
همه چیز درباره ایو
سلام؟
وو-جین؟
تو اتاق سونمی چی کار میکنی؟
قسمت ۱۴
میپرسی سونمی و وو-جین چرا باهمن؟
خب، وو-جین... من و خبرنگار کیم بهم زدیم.
کسایی که با یه نگاه عاشق میشن، واقعاً عجیبان.
ولی هر چقدر هم که تلاش کردم...
نتونستم به پای وقتی که وو-جین و سونمی با هم گذرونده بودن برسم.
شاید سونمی فکر کنه من وو-جین رو ازش دزدیدم.
ولی این من بودم که ضربه خوردم.
چرا هیچی نمیگی؟
خب...
اگه سونمی با وو-جینه، فکر کنم تو هم خوشحال نیستی.
برام مهم نیست.
نمیتونم کسی رو مجبور کنم دوستم داشته باشه.
میبینی؟ برای همینه که میتونیم با هم حرف بزنیم.
دلیلی برای مجبور کردن کسی وجود نداره.
خوشحالم که میتونم قوی باشم.
چون الان یه چیزی هست که قبل از مرگم واقعاً میخوام به دست بیارم.
مادرت در مورد این میدونه؟
فکر کنم داشت دنبال خونتون میگشت.
و بعد شاید حسش کرد.
شاید به خاطر اینه که هر روز مینوشم.
اون فکر میکنه یونگمی رو نادیده گرفته.
این فقط...
متأسفم.
من فقط میخواستم روی خوبمو بهت نشون بدم.
آره، باید متأسف باشی.
این دیگه چیه؟ اگه باهاش بهم زدی، نباید خوشحال باشی؟
چرا اینجوری ولت کرد؟
بهتره یه کم استراحت کنی.
یونگمی چرا این کارا رو میکنه؟ چرا عوض شد؟
شاید یه مرد بهتر پیدا کرده.
یکی که بتونه کمکش کنه موفقتر بشه.
فکر میکنی این منطقیه؟
این پسره کیه؟ میدونی کیه؟
خب که چی اگه بدونم؟
باید دخالت کنی و بهش بگی که یونگمی دوستدخترته.
یونگمی.
وو-جین... اون حتی برای تو سقط جنین کرد.
دیشب دیر برگشتی؟ فیلمبرداری تموم شد؟
تو اینجا چی کار میکنی؟
باید باهات حرف بزنم.
به جز تو به هیچ چیز دیگهای نمیتونستم فکر کنم.
چی شده؟
واقعاً نمیدونم چی کار کنم.
به خاطر وو-جین، اونا باید با هم کنار بیان.
تمام شب رو نوشید.
اگه مادرش از این موضوع باخبر بشه چی؟
تو همیشه به خاطر وو-جین گریه میکنی.
دیگه نمیخوام اینطوری ببینمت.
باشه، بیا اینطوری برنامهریزی کنیم.
من بهشون یه فرصت آخر میدم.
همه چیز به خودشون بستگی داره. بعد از اون...
دیگه هرگز نباید به خاطر اون گیج بشی.
چطور میتونی مجری اصلی رو ببری؟
یونگمی مجری اصلی ماست.
بفرستیش لندن برای یه هفته؟ اجازه نمیدم.
تازه، اون حتی خبرنگار هم نیست.
پس میگی نمیتونه چون...
خبرنگار نیست یا چون مجری اصلیه؟
هر دو.
میدونم، معمولاً نمیتونی این کارو بکنی ولی لطفاً بیا اینو حلش کنیم.
ای بابا!
سونمی.
تو هستی که منو میفرستی لندن، درسته؟
واقعاً که تو هم آدمی هستی.
جوری رفتار میکنی که انگار وو-جین تنها مرد زندگیت بود.
ولی حالا داری از مدیر یون استفاده میکنی که ما رو بفرستی دور؟
یونگمی، لطفاً وو-جین رو ترک نکن.
ازت خواهش میکنم. نمیتونی این کارو بکنی.
تو براش خیلی عزیزی، خودت میدونی.
ولم کن.
اگه اینقدر دوستش داری، میتونی برش داری.
فکر نمیکنم الان وقت مناسبی برای رفتن به لندن باشه.
چرا کس دیگهای رو نمیفرستی؟
میدونم منطقی نیست ولی باید تو رو میفرستادم.
میخواستم به تو و وو-جین یه فرصت دیگه بدم.
میخواستم بهت یه کم وقت بدم تا فکر کنی.
این چیزیه که واقعاً میخوام.
احساسات واقعی من چی میشه؟
خب، تا وقتی تو رو ندیده بودم فکر میکردم وو-جین رو دوست دارم.
وقتی تو رو دیدم، متوجه شدم که...
تمام زندگیم منتظر تو بودم.
نمیدونم چی بگم.
چون تو بهم دستور دادی، میرم.
ولی فکر نکن من و وو-جین با هم خواهیم بود.
هرگز اینطوری فکر نکن.
درست پشت سر من ساختمان مجلسه.
روسای جمهور کره جنوبی و شمالی با هم سخنرانی خواهند کرد
فردا ساعت ۷ عصر.
اینکه روسای جمهور کره شمالی و جنوبی در یک مراسم واحد سخنرانی میکنند
مهمترین موضوع برای تمام کشورها خواهد بود.
انتظار میرود تمام دنیا شاهد باشند
و گوش فرا دهند به آنچه ممکن است فردا کره شمالی بگوید.
میتوانم حس کنم که اتحاد بسیار نزدیک است.
MBS فردا در اخبار ساعت ۷، پوشش کامل سخنرانی را ارائه خواهد داد
از مقابل ساختمان مجلس.
من هو یونگمی از اخبار اِمبیاس هستم.
عالیه. حالا میریم به کاخ باکینگهام.
و دوربینها رو تنظیم میکنیم. یک ساعت دیگه ضبط رو شروع میکنیم.
یک ساعت دیگه؟ بله.
فهمیدم.
چهره جدید امبیاس؟
اون که نمیتونه فقط به خاطر اینکه یکی پشتشه این کارو بکنه.
اون به خاطر تلاشش به دستش آورد.
خب، به هر حال، یو جو-هی حتماً نگران شده.
اوکی، آماده باشید. شروع کنید.
خبر بعدی.
تعداد کاربران اینترنت به بیش از ۱۰ میلیون نفر رسید.
کامپیوترهایی که هنوز کار میکنند، تو خیابون رها شدن.
یعنی ووجین اونجا داره دوربینش رو دستش گرفته؟
بهتره یه سری به مرکز پخش بزنی.
البته که دلم میخواد.
تو هم میتونی بیای.
بعضی وقتا دلم برای پسرم تنگ میشه.
پس بهتره یه تلویزیون با صفحه بزرگتر بخری تا بتونی ببینیش.
به نظرت این خندهداره؟
حتماً داره تو لندن خوش میگذرونه.
اون که بهت زنگ نمیزنه، نه؟
نه، درست میگی. اون هیچوقت به من زنگ نمیزنه.
وای، چقدر باحاله!
ممنون، شب خوش.
چرا یه آبجو نمیخوریم؟ این آخرین شبمون تو لندنه.
من یکم خستهام. بهم استراحت بدید.
خب، همه دلمون میخواد اینجا باشی.
آره، بهتره یکم استراحت کنی.
ممنون.
من اول میرم.
هی، تو زیادی باهاش مهربونی.
اگه آدم بهتری از یون هیونگ-چول پیدا بشه چی؟
اون وقت مثل من ولش میکنی؟
دلم برات میسوزه.
برام مهم نیست.
ما اوقات خوبی داشتیم، اما من نظرم عوض شد.
اگه مرد یا زن تغییر کنه، رابطه تموم میشه.
نمیفهمی؟
من دخالت میکنم.
نه، هیچوقت نمیذارم شما با هم باشید.
من تو رو میشناسم. تو نمیتونی بدجنس باشی.
تو از اون آدما نیستی.
تو نمیتونی با من بد باشی.
چون دوستم داری.
نه، اشتباه میکنی. من میتونم.
میتونم تو رو مال خودم کنم.
اگه به خاطر اون یه شب اینقدر مطمئنی، اشتباه میکنی.
چیکار میکنی؟
این همون چیزی نیست که تو میخوای؟
هر کاری که میخوای با من بکن.
اما هیچکس نمیتونه جلومو بگیره.
میخوام کسی رو که دوستت داره بکشم.
زود اومدی.
شاید دیگه زیادی پیر شدم که بیشتر بخوابم.
وای، کی میتونم قهوهات رو بدون نگرانی بخورم؟
اونا فردا برمیگردن.
بله.
امیدوارم حالشون بهتر شده باشه.
جدی میگم.
خیلی تلاش کردم درباره ووجین حرف نزنم.
اما تو بودی که اول بحثش رو پیش کشیدی.
میتونستی بفهمی که حسودی میکردم؟
بله.
میتونی در موردش حرف بزنی.
میدونم چه حسی داری.
اما با این حال، اگه رابطهشون سر نگرفت، زیاد ناراحت نشو.
عشق رو نمیشه به زور به دست آورد.
بهتره بری سر کار.
هر کی تو شرکت علاف باشه، اخراجش میکنم.
باید برای جلسه آماده شم. دارم میرم.
بله.
این دقیقاً خودِ تویی.
خب، اگه من جای تو بودم، پامو تو کلیسا نمیذاشتم.
خدا که مرد نیست.
میخواستی خدا رو هم گول بزنی؟
دعا کردم، دعا کردم که گم بشی.
این آخرین آرزوی منه.
برام مهم نیست این سیاره از هم بپاشه.
فقط از دیدنت خستهام.
پس میخوام تو و دوربینت برای همیشه گم بشید. لطفاً.
خب، ممنون.
که بهم اجازه دادی تا وقتی میمیرم با دوربینم باشم.
کیه؟
منم، پیدی (کارگردان).
داشتم میرفتم پایین.
ووجین رو دیدی؟
چرا درباره اون از من میپرسی؟
اون با دوربینش ناپدید شده.
چی؟
اون تو لندن گم شده؟
اون واقعاً شاهکاره!
اون اونجا هیچکسو نمیشناسه.
اون اینجوری نیست.
حتماً خیلی ناراحته.
پس چه بلایی سرش میاد؟
چرا مردهای خوب همیشه آسیب میبینن؟
وضعیت ویزاش چی میشه؟ حالا کارش تمومه.
میدونی اون کیه؟
خب، من همیشه میخواستم بدونم. اون کیه؟
No comments yet. Be the first to leave one.