ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
یکی کارنی رو زد.
تنها شاهرگ حیاتیِ لعنتیم...
همین الان دخلش اومد، مایک.
لازم نیست نگران این باشی، کایل.
خب، حالا من باید چیکار کنم؟
راههای دیگهای دارم که برت گردونم اینجا.
افسر زندان، داگ کارنی، دوست من بود.
بیرون از محوطه اتفاق افتاد.
هیچ ربطی به زندان من نداره.
ما داریم با KPD کار میکنیم.
همه جا رو زیر و رو میکنن.
فهمیدم. چی داری میگی؟
مدیر زندان فاسده یا چی؟
هرکی با کارنی دربیفته...
...با کایل درافتاده و اونم با من درافتاده.
بانی داره اسلحه قاچاق میکنه.
اون میخواد ازش محافظت کنه.
چیزی که بهت پیشنهاد میکنم...
...حمل و نقل مرزیه.
وقتی چیزی برای از بین بردن نشونگذاری بشه...
...دیگه وجود نداره.
هیچکس هیچوقت نمیپرسه چرا چیزی...
...به زبالهدونی نرسید.
چه غلطی میکنی میری دنبال اِوِلین؟
جلوی همه، اونم وسط روز روشن؟
اونجا کار داشتم لعنتی.
اونم اومد تو رویِ لعنتی من.
هر کاری که داری میکنی...
...داره جلوی برگشتنت رو میگیره.
فهمیدی؟ پس دست از این درگیریها بردار.
بانی رو تازگی دیدی؟ نه. چرا؟
خب، بعضی از آدماش رو پیدا کردیم.
کارتل داره پرچمِ لعنتی خودش رو میزنه.
من گوشت و خون و استخوونشون رو میگیرم.
و تو اجازه میدی که من این بار رو به دوش بکشم.
باید یکی مرده باشه یا در حال مرگ باشه.
مایکی، همه اینجا مردن لعنتی!
کل پاتوق کلمبیاییها دود شده رفته هوا.
کارتل مرده دارم، دو تا آدمکشِ لعنتیِ مرده دارم.
اونا یه شعلهافکنِ لعنتی استفاده کردن.
اوه، صبح بخیر به تو هم، ایان.
میام اونجا.
اوه، ببخشید.
نه، این...
صبح بخیر. صبح بخیر.
امم، این... آره. امم.
باید برم.
منم باید برم.
نه، لازم نیست. بمون... میتونی بمونی.
نه، من خوبم.
باید به بچههام غذا بدم.
میتونم برات یه قهوه دم کنم.
نه، نه، خوبم. ممنون.
باشه.
حالت خوبه؟ آره.
متاسفم باید برم.
امم، یه کارای کاری دارم که باید انجامشون بدم.
شعلهافکنهای لعنتی.
وانمود کن نشنیدی، ها؟
آره. بدی رو نشنو، بدی رو نبین.
آره.
کاش میشد.
فکر میکنی میتونی... امم...
وقتی میری، در رو برای من قفل کنی؟
آره.
ممنونم ازت.
وای خدایا.
خیله خب.
خب، ببین سیندی، امم...
بهت زنگ میزنم.
باشه. عالیه.
باید جای دیگهای باشی؟
گربه لعنتیم باید آمپول بزنه.
دوباره میگی؟ گربه؟
دیابتیه. به آمپولش نیاز داره.
از کی تا حالا؟ همیشه همینطور بوده. بهت گفته بودم.
یادم میموند.
نه، استیوی، من بهت گفته بودم.
تو گوش نمیدی.
هی، مایک.
چه خبر، کینو؟
بوینوس دیاس. آره.
کلمبیاییهای لعنتی، مایکی. این شوخی نداره.
اونا شوخی ندارن.
باشه.
مایکی، اونا لعنتی...
نصفِ این محله لعنتی رو تصرف کردن.
امم. شش تا مرده میشمارم.
مایکی، نمیدونم چند نفر فرار کردن.
آره، خب چند نفر دارن میان، ایان؟
مثل یه منطقه آمادهسازی نظامیه.
اون دو تا آدمکشِ جلو، محلی نیستن.
اهل دیترویتن.
مایکی، تو میدونستی که این اتفاق داره میفته.
ما رو مجبور کردی مراقبت کنیم. چه کوفتیه؟
امم، بعضی وقتا باید ذهنم رو تقسیمبندی کنم.
گورت رو گم کن، تو مثل دوستدخترِ لعنتی منی.
هی. چیه؟ ما که نمیتونیم کمک کنیم
اگه ندونیم چی شده، مایکی.
مایکی، بانی که نمیتونه لعنتی
کل بلوکهای لعنتی شهر رو بترکونه.
میدونم. ببین، فقط بانی نیست. باشه؟
اون شریک شده
با فرانک موزس.
آه، لعنتی.
آره، روسهای کنار ریل رو حذف کرد.
مگه چند سالشه، استیوی؟ صد سالش شده؟
یا حضرت مسیح!
اِم، تقریباً همین حدودا.
هی، مایکی. آره.
شاید قیافهش مثل یه واعظ باشه اما اون خود شیطانه
در لباس مبدل.
آره، خب، من که شیطان رو دیدم.
میدونم چه جور آدمیه. بانی هم میدونه.
ببین، این شراکت فقط به خاطر مصلحته براش.
باشه؟
و با کارتلی که تو شهره،
شاید برای ما هم همینطور باشه، نه؟
باید این بچه سیکاریوی لعنتی رو پیدا کنیم.
اگه به آتیش کشیده نشده باشه.
خب، یکی اون دو تا مزدور بیرون رو اعدام کرده.
هر کی که بود، شاید پیداشون کنیم، نه؟
آره.
بجنبید.
ایان. ایان.
کت که نمیمیره.
آره، آره.
امم.
باشه. باشه.
اوه، لعنتی.
حرفتو بزن، مایک.
اومدی تشویق کنی یا سرزنش؟
من برای مشاوره اومدم.
ما یه ارتش لعنتی تو شهر داریم.
و تو فرستادی
دو تا آدمکش
تا با یه گروهان لعنتی سر و کله بزنن، فرانک.
تلفات هیچوقت خوشایند نیست، اما این هزینهی کارمونه.
حالا میدونیم با چی سر و کار داریم.
اونا دیدهبان بودن و داشتن میدان نبرد رو بررسی میکردن.
چیزایی رو به ما یاد دادن که نمیدونستیم.
آره، حتماً.
پلیس کینگستون رو گذاشتم دنبالش.
پس اونا قراره با کارتل توی خیابونها سر و کله بزنن.
ما تو خودمون کارایی داریم که باید حلشون کنیم.
اگه خیانت از خود خونه باشه،
باید بدونیم کیه، نه؟
یا باید با احتیاط پیش بریم.
طبق حساب من، ما جلو هستیم.
اگه میخوایم همینطور جلو بمونیم،
باید محکمتر عمل کنیم و همین الان انجامش بدیم.
اگه خبر از داخل میاد،
اون روبرتو کروزه.
همون عوضی که منو باهاش وارد معامله کردی.
خب، حالا دیگه میدونیم با چی سر و کار داریم.
زندان قلمرو توئه، دی.
تو اون رو حل کن، من از شهر نیروی بیشتری جمع میکنم.
قدرتت بیشتر شد.
بگو.
آره، اون عوضی داره عرض اندام میکنه، مطمئناً.
راف شماره کروز رو داره.
من درستش میکنم.
ما یه جنگ دیگه نمیخوایم.
فقط این کثافتکاری رو همین الان ریشهکن کن تا تبدیل به جنگ نشه.
هی، تریس.
باشه.
باشه، الان میام اونجا.
همین الان دارم میام.
عادت میکنی بهش، داداش.
روی بیحسی تمرکز کن.
روی بیحس شدن تمرکز کن،
نه روی درد.
صندوق پستیت رو چک کن.
این دیگه چه کوفتیه؟
بینش، داداش.
اینو بین میلهها نگه دار، نه زیاد دور.
همیشه میتونی ببینی چی داره از پیچ میاد.
داره میاد.
اوه. تحویل داره انجام میشه.
گرفتمش. آه، ممنون.
چطوری؟
خوبم.
اوممم. بیا اینجا.
اون کُصِ شیرین رو بیار اینجا پیشم. آخ!
بیا، بذار یه ذره مزه کنم.
معلومه که خیلی چیزا به چشمت خورده.
دوستدختر جدید کیه؟
بذار مزهش کنم! بذار مزهش کنم!
خفه شو، وگرنه تکتکِ
این سلولهای لعنتی رو باز میکنم و میشونمت روی صندلی با یه کیسه مدفوع!
اون که میدونه داره چه غلطی میکنه، مگه نه؟
بابت این شرمندهام، سیندی.
نه بابا، اشکالی نداره. من پوستکلفتم.
آره، اصلا شک نکن.
حرص درمیاره، میدونی؟
اینجا مثل نگهبانای باغوحشیم.
بزن ۱۶!
خب، خودش باید کاراشو انجام بده.
اما بهداری یه پرستار میفرسته.
تا عوضشون کنه.
No comments yet. Be the first to leave one.