ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
پس آره، هنوز یه کسبوکار کوچیکیم.
یه جور خانوادگی، اگه بخوای.
میدونی، بخش بزرگی از این کار حرف زدن با مردمه.
و... این کاریه که دوست داری انجام بدی؟
آره.
- خوبه. - فروختن لاستیکه دیگه.
چقدر میتونه سخت باشه؟
- خیلی سخت. - درصد بستن فروشت چقدره؟
- درصد شخصی خودم؟ - آره.
من... این...
اِ... میدونمش.
پس دوست دارم بشنوم چرا فکر میکنی متقاضی خوبی هستی.
نصف مواد شیمیایی که شماها استفاده میکنین نانوبات دارن، باشه؟
و دولت ازشون برای کنترل ذهن استفاده میکنه.
هوم.
باشه، فرض کنیم توی یه مهمونی تازه همدیگه رو دیدیم. سلام.
سلام.
وقتی کفش میفروختم، حداقل 85% فروشهام رو میبستم.
کسبوکار لاستیک خیلی با کفش فرق داره.
چطور؟
خب، دو تا کفش داریم. چهار تا لاستیک.
اونا...
- مردم باید... - آها. میتونی بگیش.
- هر وقت بخوام میتونم بگمش. - آره. همین.
پس میگی کار رو گرفتم یا نه؟ گرفتمش؟
نه.
چرا فقط شمارهت رو نمیذاری و من خبرت میکنم؟
آره، شرط میبندم خیلی دوست داری.
من یه زن متأهلم.
اگه هیچکس دیگهای از اون در نیاد تو که حتی ذرهای دوستداشتنی باشه،
کار مال توئه.
باشه.
جورج؟
چه خبر؟
شین، چطوری؟
خوبم مرد. اینجا اوضاع محشر بوده.
کار پنجرههات چطور پیش میره؟
دیگه اون کار رو نمیکنم.
ورشکست شدیم. ظاهراً سیاست آزار و اذیتمون،
که من فکر میکردم فقط پیشنهادیه، کاملاً جدی و لفظبهلفظ بوده.
و حالا کسبوکاری که کل عمرم با زحمت خودم ساختم
یه توده خاکستر دودکنندهست.
یا عیسی.
خب، حداقل خودکشی نکردی.
- آره. - هی، جورج؟
- آمادهای؟ - آره.
برای این کار مصاحبه میکنی؟
معلومه که آره.
آره که آره.
- پس... - وجدان کاری من بیرقیبه.
و وفاداریم تا حد افراطه.
من همون آدمیام که توی تیمت میخوای.
واو. خب، فقط یه سؤال ازت دارم.
کی میتونی شروع کنی؟
همین الان شروع کردم.
به تیم خوش اومدی!
- حالا من یه سؤال دارم. - بپرس.
بیشترین تعداد فروش
که یه نفر توی یک روز کاری اینجا داشته چقدره؟
سؤال عالیایه. فکر کنم یه بار چهار تا داشتم...
عالی. امروز رکوردش رو میزنم. قول میدم.
باشه. موفق باشی.
- نیومدم که ببرم... - بفرمایین. لذت ببرین. با احتیاط برونین.
- خواهش میکنم. - نیومدم که ببازم...
تبریک، ماشینتون آمادهست. خوب راه میره. همهچیز مرتبه.
اومدم رقابت کنم...
این مال شماست. لذت ببرین. باشه.
- با احتیاط برونین. - اومدم رقابت کنم.
اومدم رقابت کنم.
داداش، باور میکنی جورج از صاحب کسبوکار خودش بودن
و اون همه پول درآوردن رسیده به این؟ رقتانگیزه.
خب، داره دوباره سوار اسب میشه، پس دمش گرم.
نه، خوب نیست. خجالتآوره.
هی، اول اون کار رو به خودت پیشنهاد دادم.
بحث کار نیست.
چرا، هست. انگورترشه.
انگورترش دیگه چه کوفتیه؟
داستان روباهه که انگور میخواست ولی خیلی بالا بود.
گفت: «اصلاً نمیخوامشون. ترشن.» تو هم همونی.
من انگورها رو نمیخوام. میتونم بگیرمشون، نمیخوامشون.
- خوبه، چون الان جورج گرفتهشون. - خوب.
چون تنها کاری که من کردم این بود که بارها انگورها رو بهت پیشنهاد دادم.
- دقیقاً. هر بار گفتم نه. - گفتی نه.
پس فکر میکنی الان برام مهمه؟
- آره، چون جورج داره میخورتشون... - اصلاً برام مهم نیست.
باشه. میشه برگردم به کارم لطفاً؟
اصلاً داری چیکار میکنی؟
دارم برای کنفرانس یه اتاق هتل رزرو میکنم.
- میخوای با من یه اتاق باشی؟ - یه اتاق، دو تخت.
سوئیت ماهعسل بگیر. جکوزی هم داشته باشه.
نه، شین. این جشن انجمن دانشجویی نیست.
فقط بذار توی یه بستوسترن 150 تا آبجو بخورم، خواهش میکنم.
150 تا آبجو نمیخوری. این...
من 150 تا میخورم. تو هم 150 تا میخوری.
شاید اصلاً به کنفرانس نرسیم. سه روز مستیم.
حتی نزدیک چیزی که قراره بشه هم نیست.
- خودت میدونی من داغون میشم. - باید خوب استراحت کنیم.
دستگاه آپنه خوابم رو میارم.
یا خدا. با ماسک آپنه خواب کنار من جق میزنی.
- نه. - شبیه خلبان جنگنده میشی.
دنبال هواپیمای دشمن میگردی. فقط...
بیداره؟
فشار 9 جی میگیرهت. بعد...
«بکش بالا.»
«زمین.»
«بکش بالا.»
- راستش قراره بامزه باشه. - شاید بهتره دو تا اتاق جدا بگیرم.
ویل، باید یه چیزی نشونت بدم.
- نگاهش کن. - زیاد رانندگی میکنین؟
- دارم به چی نگاه میکنم؟ - جورج کوک زده.
- کیلا، بیخیال. - پسر، عاشق صبحم.
کاملاً جدیام.
همهی پسرعموها و دخترعموهام از طرف مامان و بابام کوک میزنن.
وقتی ببینم میشناسم.
تازه یه کار جدید شروع کرده.
احتمالاً هیجانزدهست. میخواد رکورد فروش رو بزنه.
دیدی؟
یا دماغشه، یا خارش گرفته، یا یه چیزی. بیخیال. ولش کن.
- اوه! - اوه، یه ریمجاب کوچیک.
تو از این چیزا سر درمیاری.
- بیخیال! - صبر کن.
چی؟
اون چیه؟
داداش!
این رو ببین.
اون لاکپشته؟
اینجا چیکار میکنی؟
هیچوقت فکر نمیکردم مردِ لاکپشتی بشم، ولی این بهترین دوستمه.
- میخوای نگهش داری؟ - معلومه که نگهش میدارم.
اون «چیز» نیست. اسمش جروم بتیسه. رفیقمه.
- یه لاکپشته. - همین الان بیشتر از تو دوستش دارم.
چی؟
الو؟
هی، نمیتونم از فکر کردنت دست بردارم.
خیلی حشریام.
فکر کنم شماره رو اشتباه گرفتی، ولی اگه اون یارو جواب نداد دوباره زنگ بزن.
کلیام.
- چه خبر؟ - اوه، سلام.
هیچی. اِ... فقط...
- تو چه خبر؟ - چیز خاصی نیست.
فقط، اِ... دارم برای جشن تولد یه بچه کترینگ میکنم،
و یکی از بچهها توی قلعه بادی توی شلوارش ریده،
پس داریم جمع میکنیم.
- تجربهش کردم. - گرسنهای؟
یه عالمه هوگی و نصف کیک خوردهشده داریم.
اگه بخوای میتونم بیارمش.
حالا من شدم منحرف حشری لعنتی. آره!
باشه.
زیادی بود. بهزودی میبینمت.
باشه، میبینمت.
اوه!
هی، اِ... هی جورج؟
میشه یه لحظه حرف بزنیم؟
انجامش دادم. رکورد رو زدم.
پنج تا فروش اضافه.
- همین الان؟ - آها.
واو! ساعت 1:00 بعدازظهره.
آسون بود. زیادی آسون.
رکورد بیشترین فروش هفتگی مغازه چقدره؟
فکر کنم 16 تا؟
میزنمش. امروز میزنمش. ممنون که خط پایان جدید بهم دادی.
وقتی هدف و انتظارها خیلی واضح بهم گفته بشن بهترین عملکرد رو دارم.
16 تا خیلیه.
17 تا.
قرار نیست مساوی کنم. میخوام بزنمش!
17 تا؟
- پول خیلی زیادیه. - قول میدم.
- باشه. - لعنتی برات میمیرم.
- کوک نزده! - جدی میگی؟
- کوک نزده! الان باهاش حرف زدم. - مسخرهست.
از کارش هیجانزدهست. همینه.
کی از این کار هیجانزده میشه؟
اِ... کسی که قراره کلی پول دربیاره.
باشه.
- باشه، ممنون. - قابلی نداشت.
ممنون که اینو آوردی. عالیه.
خواهش میکنم. قبلاً برای دوستپسر سابقم توی زندان ساندویچ میبردم.
یه جورایی همین حس رو داره.
شوخی کردم.
اوه!
یا خدا.
خیلی از زنها از ساندویچ برای قاچاق جنس به زندان استفاده میکنن.
- اینا واقعاً خوشمزهان. - نه؟ اسلایدر پولینزیاییان.
از محبوبهامن.
اوه، پولینزیایی. زن جورج پولینزیاییه.
- واقعاً؟ - آره.
منم همین فکر رو میکردم، ولی اینو بشنو.
یه روز میاد تو و بهم میگه: «جورج،
دوستت ندارم،
و هیچوقت هم دوستت نداشتم.»
خب...
اِم...
میدونم تازهواردم،
و باید احترام و... اعتماد همهتون رو به دست بیارم،
ولی بهش میرسم.
آخ!
خوبه.
خوبه.
برای تفریح چیکار میکنی؟
No comments yet. Be the first to leave one.