ആദ്യത്തെ 150 വരികൾ.
World Masterpiece Theater
آسمان آبی رومئو
" به سوی آسمان..."
Forums.Animworld.Net
مترجم:
Lilac
دنیای انیمه تقدیم می کند
...نگاه کردن به خونه ها و مغازه ها
.از بالاترین نقطه ی ممکن
...چیزهایی مثل اشک و اندوه
به سرعت ناپدید میشن.
پرنده ها، باد، و آفتاب...
... همگی دوستان تو هستند.
من این رویا رو به دور دست ها می برم.
.بدون اینکه به مسافت اهمیت بدم...
آسمان آبی از ته دلم می خوام در
با بالهایم آزادانه پرواز کنم ...
،آسمان آبی دور
به سوی فردا جریان پیدا می کند.
Takara Fansubs Original translation: TechnoGirls
برادران سیاه و گله گرگ، آلفردو و بیانکا رو دزدکی به عمارت بردن.
در حالیکه رومئو مراقب آلفردو بود، اون زندگیش رو به خطر انداخت.
رومئو حالا منتظره تا آلفردو با شاه ملاقات کنه.
اپیزود 29:
بدرود آلفردو
اونا دیر کردن. دارم عصبی میشم.
همش تقصیر منه اگه اتفاق بدی بیفته.
احمق نباش. رومئو با آلفردوست. اتفاق بدی...
اگه کنتس مونتورنی اینجا نبود، همتون رو پرت می کردم توی زندون.
پس دیگه ریخت نحستون رو اینجا نبینم!
چه بدعنق!
رومئو!
چطور پیش رفت؟
آلفردو و بیانکا دارن می رن پادشاه رو ببینن.
پس...
احتمالا الان داره حقیقت رو به پادشاه می گه.
اون موفق شد! آلفردو بلاخره موفق شد!
موفق شد!
ما موفق شدیم، درسته رومئو؟
آره.
موفق باشی، آلفردو.
اینکه اینطوری در مقابل پادشاه بهمون تهمت زده بشه...
... و همینطور درباره یادگاری پدرم...
اصلا جالب نیست، حتی اگه یه شوخی مسخره بچگونه باشه!
پس، کنت مارتینی، من این مدالی که روی سینه تون نصب شده رو بر میدارم...
این مدال مارتینیه. بله. برادرم ویتوریو اون رو بهم داده.
نه اون نیست. مدال پدرم اینجاست. من بهتون اطمینان میدم.
عالیجناب، معذرت می خوام که این رو می گم، ولی...
آلفردو یه بچه یاغی بود...
... و حتی با وجود اینکه بچه بود، همش برای پدرش دردسر درست می کرد...
این دروغه! آلفردو...!
بیانکا مارتینی! مراقب رفتارت جلوی پادشاه باش.
چشم.
وقتی صحبتای کنت مارتینی تموم بشه، نوبت شما میشه.
سپاسگذارم، کنتس ایزابلا.
من فقط دلم می خواد ببینم جناب کنت چی برای گفتن داره...
... اینطوری عالیجناب می تونن عادلانه قضاوت کنن.
پس ظاهرا شما، ایزابلا دونو، وکیل مدافع این بچه ها یین؟
نمی خوایم که دادگاه راه بندازیم.
ما فقط می خوایم بفهمیم چه کسی آدم درستکاریه که عاشق حقیقته،
... و کی اون راسوی پستی که تا خرخره توی دروغ غرق شده.
موافقم... منم دقیقا می خوام همین رو بفهمم.
کنت مائوریتسو، لطفا ادامه بده.
چشم قربان.
ما شکه شدیم وقتی آلفردو خونه شون رو آتیش زد...
به خاطر اینکه از پدرش متنفر بود و می خواست اینطوری بهش آسیب بزنه، پدری که خیلی عاشقش بود.
متاسفانه، برادرم ویتوریو و خواهرم فاتریسیا فوت کردن.
و در این بین، آلفردو فرار کرد.
شنیدم از اون موقع داره دودکش ها رو پاک می کنه.
دودکش ها رو پاک می کنه؟
تو دودکش پاک کنی؟
بله.
رفقاش دود و خاکسترن.
اجازه دارم صحبت کنم، عالیجناب؟
من هیچ وقت از پاک کردن دودکش ها شرمنده و خجالت زده نبودم .
با اینکه توی یه خونواده اشرافی به دنیا اومدی؟
بله... هیچ فرقی بین دودکش پاک کن ها و اشراف زاده ها وجود نداره.
چطور جرات می کنی این حرف رو بزنی!
صبر کن، می خوام حرفاش رو بشنوم.
بله، قربان.
حالا منظورت از اون حرف چیه، آلفردو؟
قبلش اجازه بدین به خاطر کلمات نامناسبم عذرخواهی کنم.
من برای اولین بار دوستی واقعی رو به عنوان یک دودکش پاک پیدا کردم.
داره سرد میشه...
مشکلی برای آلفردو پیش نمیاد. طوری نمی شه.
آره. حق با توست.
منتظر شنیدن خبرای خوب هستم، آلفردو
برف...!
اونا همشون مثل من دودکش پاک کن هستن.
اونا هر روز سخت کار می کنن، سر تا پاشون پر از دود و خاکستر میشه.
ولی هر چقدر هم که سخت باشه، اونا هیچ وقت امیدشون رو از دست نمیدن.
چون اونا همدیگر رو باور دارن!
مقدس بودن اعتمادِ بقیه....
... و زیبایی اعتماد کردن به بقیه...
اشراف زاده و دودکش پاک کن این دوتا رو از بقیه چیزا با ارزشتر می دونن
این چیزیه که من از اونا یاد گرفتم، و افتخار می کنم که بیانش می کنم.
نیکیتا. - جیووانی! فکر می کردم رفتی خونه.
منم همینطور... ولی اگه می رفتم، نمی تونستم یه لحظه هم بخوابم.
امیدوارم مراقب باشه.
آلفردو مارتینی، اگه حرفت راست نباشه...
عواقبش رو می پذیرم.
پس از اتهامی که زدی صرفنظر نمی کنی؟
فقط یک حقیقت وجود داره.
خیلی خب، من تصمیم خودم رو گرفتم.
پس اونی که مدال جعلی رو به جای مدال اصل همراهش داره...
... همون "راسوی پستی ـه که تا خرخره توی دروغ غرق شده."
لطفا این مدال رو بررسی کنین، مدالی که با دروغ ها لکه دار نشده.
پدرتون 21 سال پیش اون مدال رو به ویتوریو داد.
درسته.
پدرم نیروهاش رو برای مقابله با ارتش اتریش به کوستوزا روانه کرد.
وسط اون جنگ وحشیانه....
اون افسر جوان ویتوریو مارتینی هم بود.
جون او جون پدرم رو نجات داد، جنگ با پیروزی ما تموم شد.
دقیقا همینطور. من این داستان رو بارها و بارها از برادرم شنیدم.
کنت مائوریتسیو، برادرت چیز دیگه ای بهت نگفته بود؟
اِه؟
... درباره یک علامت خاص؟
علامت سرورم؟
علامت صلیب.
علامت صلیب؟
وقتی پدرتون این مدال رو به پدرم داد،
... این علامت رو روی مدال گذاشت.
تو زندگیت رو به خاطر نجات دادن من به خطر انداختی.
به خاطر اون عمل جوونمردانه،
... من این علامت رو روی این مدال میذارم که نشون دهنده دعای خیر من برای توست.
پدرتون این علامت رو روی این مدال گذاشت.
اون همیشه مایه افتخار پدرم بود.
درسته، ولی هیچ علامتی .پشت این مدال نیست
این همون علامته.
عالیجناب، لطفا تاییدش کنین.
هیچ اشتباهی در کار نیست. پدرم این مدال رو به ویتریو داده.
حتما... حتما یک اشتباهی شده!
اون پسر حتما مدال ها رو عوض کرده!
چه شرم آوری، گرازلا.
شما حتی درباره مدال چیزی نمی دونستین.
هنوزم فکر می کنین می تونین قسر در برین؟
مائوریتسو! داری چی کار می کنی؟ یک چیزی بگو!
گزالا... از همون اولم تو من رو سیخ زدی تا این کار رو بکنم.
داری همه تقصیرها رو میندازی گردن من؟
این حرف رو یک اخطار بدونید:
خدا همیشه از کارهای زشت و ناپسند تو هر سنی خشگمین میشه.
اون دوتا رو بندازین بیرون!
آلفردو...
فکر می کنی مامان و بابا از توی بهشت با رضایت بهمون نگاه می کنن؟
آره.
مامان... بابا... بلاخره تموم شد.
ولی برای رسیدن به اینجا خودم رو خیلی خسته کردم.
دیگه نیرو و قدرتی برای مراقبت کردن از بیانکا ندارم.
آلفردو، بیانکا، شما اینجایین.
پادشاه منتظرتونـه.
No comments yet. Be the first to leave one.