ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
لطفاً همۀ دوربینها رو آماده کنین.
همۀ دوربینها آماده.
صدا.
شروع پخش در پنج، چهار...
سه، دو، یک.
چهجوری به این نقطه رسیدیم؟
به این مکان.
به این لحظه.
اگه میتونستیم شکل کیهانی...
تمام انتخابهایی که کردیم رو ببینیم...
شبیه یه خط زمانی مستقیم بود؟
یا پلهکانی؟
یا به شکل نوار موبیوس؟
به اینجا اومدم چون انتخابم ساده بود.
زندگی...
یا مرگ.
من یه مهاجر هستم.
یه پناهنده.
برای زنده موندن...
باید دوباره...
متولد میشدم.
برای تکامل، باید به پوستهای جدید...
وارد میشدم.
مثل لازاروس...
باید از درۀ سایهها بر میخواستم...
و به چیزی بزرگتر...
تبدیل میشدم.
که این ما رو به دلیل حضور شما در اینجا میرسونه.
اومدین تا جواب سؤالی رو بدونین...
که سؤال تمام دنیاست.
من کی هستم؟
خب، بر اساس نظریههای بسیاری که...
مثل طوفان اینترنت رو فرا گرفتن...
اینترنت سیریناپذیری که...
ما با تیکههایی از وجودمون تغذیهاش میکنیم...
به این امید خندهدار که در عوض چیزی هم به ما برگردونه...
منی که از لحاظ اجتماعی...
و گفتاری مشکل دارم، منزوی هستم، منی که بهجای مواد از دماغم مورچه میکشم بالا...
در حالی که با ارتش شخصیم داخل پناهگاه صحراییم...
که شکل یه تخم مرغه...
دارم تو ابرها سیر میکنم.
من رو ظالم خطاب میکنن.
یه پادشاه.
یه خدای تکنولوژی. ویلی وانکا.
که سرتاسر کارخونهم پر از اسراره.
و تمامش حقیقت داره.
خب...
بخشی که درمورد اسرار بود واقعیت داره.
پس نگین قبلش بهتون هشدار ندادم.
وقتی مردم راجعبه کار من صحبت میکنن...
کلماتی مثل «انقلاب» به گوشم میخوره.
خب، امروز، این انقلاب رو معنی میکنه...
داخل این جعبه...
گام بعدی در راستای خط زمانی برتر قرار داره.
ولی قبل از اینکه بهتون نشون بدم چه چیزی داخل این جعبه قرار داره...
میخوام داستان خودم رو براتون تعریف کنم.
داستان واقعی اینکه...
چهجوری این و خودم رو در طی این مسیر ساختم.
دوست دارین بشنوین؟
باشه. باشه.
سادهست...
بهخاطر تمام چیزهایی که قیدشون رو زدم.
خونهم.
خانوادهم.
مجبور بودم هر چیزی که از دست داده بودم رو دوباره بسازم.
باید یاد میگرفتم چهجوری تبدیل به...
یه انسان بشم.
«مردی که به زمین سقوط کرد»
«کاری از بهادر و صاحب» «Bahador_Sub & @SAHEB2485@»
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما CinamaSub@
تف توش!
گندش بزنن!
اصلاً نمیومدین دیگه. خوب طولش دادین.
این دیگه چه مرگیه؟
از ملک من ببرش بیرون، دیو.
سومین عملیه که این ماه اینجا پیداش شده!
اندی، اسلحهت رو بیار پایین.
دم خونه زندگی مردم ظاهر میشی حداقل یه شلوار تنت کن.
- بچرخ. - میشه یه نوشابه بهم بدین؟
نوشابههاش تو اون کُلمنان، دقیقاً همونجا.
نه، نمیشه نوشابه بخوری!
بچرخ. آروم.
این حرومزاده رو از گاراژم ببرین بیرون!
دیو، این هفته دیگه باید به چند تا...
عملی که اینجا پیداشون میشه شلیک کنم؟
اندی!
اون اسلحۀ وامونده رو بذار کنار!
ای بابا، مرد. رسماً مزخرف میگین!
میتونستم قبل از اینکه شماها پاتون...
به آکادمی پلیس برسه، پلیس بشم. من خیلی...
یا خدا. این دیگه چه مرگیه؟
میخوام شلنگ رو از دهنت بکشم بیرون.
حتی اگه یه پلک هم بزنی...
افسر هاوجن با شوکر بهت شلیک میکنه.
حقوق قانونیت که برات توضیح دادم رو متوجه شدی؟
آخه...
چهجوری میشه.
لعنت.
یا خدای بزرگ.
- بشین روی زانوهات. - بشین روی زانوهات.
یه بار، یه خوک دیدم که شلنگ تو کونش بود.
- ساکت شو، آلیشیا! - ساکت شو، آلیشیا!
- ممکنه اینجوری غرق بشه؟ - کون. خوک. غرق شد.
- گفتم بشین روی زانوهات! - مقاومت دربرابر دستگیری.
- داری مقاومت میکنی! - همین الان!
اسلحه که نداره. لخته.
- خفه شو! - خفه شو!
- میخوای بمیری؟ - میخوای بمیری؟
«قسمت اول: سلام، پسر فضایی»
بیدار شو. بلند شو!
از سردخونه برات لباس آوردیم.
الاناست که به پروندهت رسیدگی کنن.
میتونی سعی کنی مثل عجیبالخلقهها رفتار نکنی؟
وقتی گفتی فک مربعی شکل داره...
فهمیدم، آقا. باشه.
شب خوبی داشته باشین.
میدونی چرا اینجایی؟
میدونی...
چرا اینجایی؟
آهای.
بیدار شو.
تو شهر داشتی شلنگ قورت میدادی؟
مأموریت 9 ساعتی.
آره؟ کدوم مأموریت رو میگی، عزیزم؟
28.0969
شمال، منفی 9...
ببخشید.
- 5، 3... - هیس!
هیس!
سلام، عزیزم.
هیوندای کوفتی خواهرت...
تمام شب...
جلوی خونۀ اون آشغال پارک بود، کیتی.
فکر نمیکنم اینجوری باشه، عزیزم.
بعداً بهت زنگ بزنم؟
بعد از حکم دادگاه هم هنوز داره باهاش میخوابه.
خدایا.
هیوندای کوفتی خواهرت...
تمام شب جلوی خونۀ اون آشغال پارک بود.
کیتی، بعد از حکم دادگاه هم هنوز داره باهاش میخوابه.
نمیدونم چهجوری اینها رو شنیدی...
ولی اینجا یه قانون خوبی داریم، اینکه سرت به کار خودت باشه.
آب.
خیلی خب، اهل کجایی؟
آنتیا.
کجاست؟
واقعاً؟
اونجا چهجوریاست؟
گرمه.
کی انگلیسی حرف زدن یاد گرفتی؟
الان.
هر چی تو میگی. این داستان رو به هیچکس دیگه نگو.
میندازنت زندان.
اونوقت نمیتونی مأموریتت رو تموم کنی.
هر چی تو میگی.
مرتیکۀ لعنتی 100 سالهشه...
اونوقت جلوش رو گرفتی جریمهش کنی؟
میخوای سر شیفت لعنتی تو بمیره؟
میدونی، بعضیوقتا، اینجا روی زمین...
وقتی از آدمها چیزی میخوای...
اگه با صدای بلند بگی و زیاد فحش بدی و لعنت بفرستی، جواب میده.
- لعنت! - یا خدا...
آب!
میدونی، شاید واقعاً آدم فضایی باشی...
ولی معنیش این نیست که فضایی بودن...
مانعی برای مؤدب بودن باشه.
دوباره بگو. مؤدبانهتر.
لعنت.
آب؟
بگو «لطفاً».
لطفاً.
و اسمت.
ک فارادی. اسم.
کسی رو داری که باهاش تماس بگیرم؟ کسی که بیاد دنبالت؟
جاستین فالز.
کیه؟
همۀ شما معلم من بودین...
ولی کسی که من رو مجبور کرد انتخابهام رو درک کنم...
کسی که مجبورم کرد...
انسانیتام رو پیدا کنم...
خب...
ما همدیگه رو انتخاب نکردیم.
منم خودم رو نمیشناسم.
تمام زنهایی که میشناسم خستهان.
اون قبلاً انتخاب کرده بود...
که خودش رو قربانی یه معالمۀ بد کنه.
رویاهایی که در طول مسیر مجبور به رها کردنشون شد...
ازش فاصله گرفتن و تنهاش گذاشتن...
و اون قول داد که هیچوقت آرزو و رویایی...
فراتر از زنده موندن نداشته باشه.
امید گرونقیمته.
خیلی خب. بعداً میبینمت.
باشه، فردا میبینمت.
خداحافظ، عزیزم.
هی.
«فصل دوم. من اونجا تنها زندگی میکردم...
هیچکس رو هم نداشتم که باهاش صحبت کنم...
تا اینکه در صحرای ساهارا اتفاقی برام افتاد.»
No comments yet. Be the first to leave one.