ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
« مـاود قـدیـسـه »
بار الهی، در مسیر شغل جدیدم مرا از گزند بلاها در امان بدار
فکر کنم فردا باید ساعت ۶ بیدار بشم
معدهدردم هنوز ادامه داره
و قاعدگى هم مزید بر علت شده
دو تا ایبوپروفن و شیر منیزی خوردم
از بیصبریم درگذر
اما امیدوارم بهزودی از نقشهات برای من، پرده برداری
فکرِ اینکه حتماً نقشۀ بزرگتری برای من داری،
از سرم بیرون نمیره
نه اینکه گِلِه یا شکایتی داشته باشم
آمین
- سلام. تو ماود هستی؟ - بله. سلام
خب، تمام چیزهایی که لازم هست رو نوشتم گذاشتم رو میز آشپزخونه
فردا یکی از دوستهاش بهش سر میزنه
نذار لب به الکل بزنه
اخیراً دکتر براش آمپول ویتامین ب۱۲ نوشته
پس هر شب قبل از شام، یه آمپول بهش بزن
اتاقخوابت طبقۀ بالا سمت چپه. خانمخانمها اونجاست، داره چرت میزنه
چطور آدمیه؟
یه نمه لاشیه. خوش بگذره
آماندا کول
۴۹ ساله
حسش میکنید؟
لنفوم طناب نخاعی مرحلۀ چهارم
آره
آره، آره
به جرئت میتونم بگم بهزودی اینو میبینید
- احساسش میکنی؟ - آره
- تموم شد؟ - اوهوم
کِی شام میل میکنید؟
ساعت ۸
یه لیست خرید روی میز توی هاله
خودم میتونم
قبل از اینکه بیام اینجا، درموردش تحقیق کردم
رقاص، طراح رقص، یه شهرت نصفه و نیمه هم داره
همونطور که در جریانید، من خیلی وقتم رو صرف قشر بهظاهر خلاق نمیکنم
چون فقط به فکر خودشون و کارهاشونن
اونجا داری چی درست میکنی؟
اسپاگتی بولونیایی و نان سیر
فوقالعادهست
- گرم یا سرد نیست؟ - نه، خوبه
سلام
- قدیسهت کیه؟ - مریمِ مَجدَلیه
نمیدونستم گردنبندش رو هم درست میکنن
اینترنتی سفارشش دادم
از پرستار قبلی خوشگلتری
« آماندا کول »
« آناتومیِ رقص » « بدن، صحنهی نمایش »
هِی
بهنظرت چطوره؟
خوبه
- تو باید مری باشی - نه، ماود هستم
امیدوارم ننداخته باشنت بیرون؛ اینطور که نیست؟
- نه. دارم میرم یکی از دوستهام رو ببینم - خوبه
پس، بدرود
باید بهش میگفتم که مشکلی ندارم تو اتاق خودم بمونم
حتماً خجالت کِشیده
- لطفاً میشه یه خرده بهم کمک کنی؟ - شرمنده، رفیق؛ چیزی ندارم
پس، گورت رو گُم کن
ببخشید، خانم
لطفاً میشه یه خرده بهم کمک کنید؟
ممنون، عزیزم
هوا... یه کم سرده، مگه نه؟
خداوند پشت و پناهت باشه؛ و هرگز بیهوه درد نکِشی
- چی؟ - هیچی
خدا پشت و پناه خودت، جانم
چرا یکی مثل اون باید سر از همچین شهری در بیاره؟
این آشغالدونی مثل من برای اون هم جذابیتی نداره
سلام؟
چی شده؟
برگرد لندن
نباید خودت رو اینجا حبس کنی. نباید تنها باشی
چه دردی به تخته خورده که برات مهم شده؟
بدخلقی نکن. به طرز خطرناکی داری شبیه نورما دزموند میشی (اشاره به فیلم سانست بلوار)
کون لقت!
بیشعور احمق
- سلام - سلام!
شرمنده که زود بهت زنگ زدیم برگردی
زنیکۀ خرفت قبلاً مشروبخوارِ قهاری بود
حتی منم به گرد پاش نمیرسیدم
الان شرایط تغییر کرده
آره
صد البته
میخوای... کاری بکنم؟
نه
- خوب میشه؟ - احمق نباش، ریچارد
آره، خب... مراقب خودت باش، عزیزم
عوضیِ پُرافاده
باید وقتی که همهش تو کَفِ کُسَم بود میدیدیش
الان مو کاشته. دیدی؟
- نه - نه
خب...
همه فقط چیزهایی رو میبینن که میخوان
پیشم بمون
نمیخوام تنها باشم
چند وقته پرستاری؟
بیشتر از یه سال
قبلش چه کار میکردی؟
تو بیمارستان سنت افرا کار میکردم
جای وحشتناکیه
مرگ آدمهای زیادی رو دیدی؟
آره
چی باعث شد از اونجا بری؟
نمیدونم؛ فقط تنوع لازم داشتم
نمیدونم
یه سر داشتم و هزار سودا
ولی خدا اینو میخواست
از وقتی وارد زندگیم شد، همه چیز عوض شد
پس تازگیها آدم باایمانی شدی؟
وقتی دعا میکنی، خدا بهت جواب میده؟
گاهی وقتها حرف میزنه
صداش رو میشنوی؟
اکثراً...
انگار جسماً...
درون یا اطراف منه
اینطوری راهنماییم میکنه
مثلاً وقتی ازم راضیه، اینو به شکل...
یه لرزش یا...
بعضاً یه تپش احساسش میکنم
و تمامش...
گرم و خوبه
و خدا اونجاست
دیگه حس میکنم هیچچیز واقعی نیست
از وقتی برگشتم اینجا،
همهش به آخرین لحظۀ عمرم فکر میکنم
و از خودم میپرسم:
«چه شکلیه؟
اون لحظه به چی نگاه میکنم؟
اون موقع کس دیگهای هم اونجاست؟
بعد چی؟
هیچی؟»
بهم بگو در اشتباهم
بیشتر از این حرفهاست
فقط به بعد از مرگ محدود نمیشه
اون همهجا هست
شما رو میبینه
نمیذاره زمین بخورید
ناجیِ کوچک من
ممنون، پدر
و دستتون رو بذارید روی...
...دست راستتون
و یک نیمدایره بالای سرتون بکِشید
خب، سوء تفاهم نشه؛ مراقبت تسکینی کار شرافتمندانهایه
اما همیشم میدونستم که نقشۀ بزرگتری برای من داری
خلاصشدن از شر پیر و پاتالها و روبهموتها که کاری نداره
ولی نجات یک روح،
کار راحتی نیست
عطر حضورت زینتبخش فضاست
و بیشتر از همیشه حس میکنم که وجودم از عشق تو لبریزه
اونقدر که بهراحتی با دیگری قابلتقسیمه
اوه
میبینمت
بله؟
- سینتیا از این خونه رفته؟ - آره، من ماودم
- کارول هستم - الان برای سر زدن خیلی دیره
- الان... - منتظرمه
خوابه
ماود؟
تو هم بیا پیشم
وی ماه گذشته در یکی از مطبهای قانونی مرگِ آسان سوئیس، به زندگیش پایان داد
جان گفت آخرین آرزویش این است که مرگی آرام و بدوندرد را
در کنار خانوادهاش تجربه کند
ممنون، جولیا
جان قبل از مرگش نامهای سرگشاده به نمایندگان مجلس انگلیس نوشت
او میخواست همگی بدانند که...
خدای عزیز، آماندا اینجاست
خب، خودت میدونی دیگه
پروردگارا، ممنون که ما را دور هم جمع کردی
و بابت غذایی که به ما عطا کردهای تو را شکر میگوییم
بدنِ آماندا، که الان
درد داره، اما قبلاً
کارهای فوقالعادهای انجام داده را از بلا دور بدار
و از ذهنش، که در تاریکی غرق شده است، محافظت بنما
و همانگونه که مرا یاری کردی، از او دستگیری کن
آمین
اون اینجاست؟
منم حسش میکنم
قشنگ شدی
- نه! - چرا
« ویلیام بلیک »
« تقدیم با عشق به ماود، ناجیِ من » « از طرف آماندا »
آهای
نه، امشب نمیتونم
میدونی کجا هستم
حالش خوبه
یه کم عجیبه، ولی...
هیس. باید برم
آره، باشه. خداحافظ
ماود، صورتت
لعنتی
لعنتی، ریخت رو لباسش
تُف
ماود، خودم میتونم پاکش کنم
- نذار خیلی مشروب بخوره - نگران نباش، بیشتر برای خودمه
عزیزم، برگرد پیشم
بنمایۀ مذهبی نقش چشمگیری در
کُلِّ آثار بلیک داره؛
منظورم ردِّ یک دینِ سازمانیافتهست،
که به ادعای بلیک تحریف زنندهای از زندگی معنوی واقعیه
No comments yet. Be the first to leave one.