Les Trois couronnes du matelot
ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
،کاملاً نیازی به گم شدن در جزئیات بیهوده نیست بذارید فقط این رو بگیم
ما قبل از رسیدن به هند غربی خائنانه ترین طوفان ها رو
.پشت سر گذاشتیم
سه کرون ملوان
در شب ۲۵ ژوئیه ۱۹۵۸
، من لادیسلاو زوكاویچ رو ، ،که یه فروشنده عتیقه
، مربیم ، استادم در
،هنر الماس تراشی
و معلمم که در .مدرسه الهیات ورشو بود رو کشتم
،من از این جنایت چیزی عائدم نشد جز
حلقه ای که ،بیهوده سعی کرده بود به من ببخشتش
،چند صد مارک آلمانی مجموعه ای از
،سکه های باستانیه بی ارزش
و یک نامه ی بلند بالای خداحافظی، که در اون .به من توصیه کرده بود هر چه زودتر کشور رو ترک کنم
این توصیه ی آخرش
،در بین دیگر توصیه هاش بود
.و من مجبور بودم که با اکراه به این توصیه ش عمل کنم
، تادئوسه ، دانشجو ، که خودش رو "او" خطاب می کنه
مستقیماً برای اولین قطار .به ورشو رفت
بودن در خیابون اونم بعد از نصفه شب
.خودش یه جور خودکشیه
،بی هدف سرگردون بود
.صدای یه درگیری رو شنید
اون فکر کرد که .صدای غژغژ یه گلوله از کنار سرش رد شد
،گلوله باید اون رو میکشت
،ولی یه بار دیگه سرنوشت به اون این فرصت رو داد
که از یک سانتی متریه مرگ رد بشه
.و زنده بمونه
.بعد از اون بود که ملوان اون رو دید
دنبال چی میگردی؟
.تو
این ساعت شب؟
رهگذری؟
خودت چی؟
.مورد من فرق میکنه
.پول نیاز دارم
.میدونستم
.فقط یه کم
.میدونستم
.پول با خودم زیاد دارم
.اون خیلی زیاده
.این پولای قبل از جنگ اندازه ی یه پاپسی هم ارزش ندارن
.منم پول دارم
.اجازه بده مهمونت کنم
تو این زمان؟ کجا؟
اینجا ، اونجا، هرجا. مگه فرق داره؟
.من ملوانم
...ما ملوان ها، جاهای زیادی رو میشناسیم
.نگران نباش
.مکان هایی وجود داره که تو ازشون بی خبری
.من باید برم .میدونی که من گذرنامه ندارم
...مکانهایی وجود داره که فقط دریانوردها ازش خبر دارن
.این چیزیه که میگن .باید برم
.خیلی دیره .من به تو احتیاج دارم ،نه ... تو به من احتیاج داری
چرا من الان باید به یه ملوان مست احتیاج داشته باشم؟
چرا یه ملوان فقیر باید به یه دانشجوی مشکل دار کمک کنه؟
چرا اون؟ چرا یکی دیگه نه؟
چرا امشب باید بهش کمک کنه که فرار کنه؟
چرا یه دانشجو باید
به اولین غریبه ای که ادعا میکنه ازش محافظت میکنه، اعتماد کنه؟
چرا باید یه غریبه ی فهمیده
ساعت های آخر شبش رو
با یه خلاف کاره فرصت طلب شریک بشه؟
.تو آدم جالبی به نظر میرسی
.ممنونم
.پول احتیاج دارم
.از قبل میدونستم. من پول دارم
...مارک ها - !بی ارزشن -
.اینقدر مهم نیست
به نظرت پول همه چیه زندگی نیست؟
.من سه کرون دانمارک احتیاج دارم
سه کرون دانمارکی؟ - . اونم قبل از طلوع آفتاب -
تو اونا رو داری؟
.کی میدونه؟ کاش میدونستم
.باید بری. درست میگم یا غلط؟ - .درسته -
.اونم تا قبل از طلوع آفتاب
.توی کشتیه من یه کار هست
.کار من .برات سه کرون خرج برمیداره
.فکر میکنم بتونم اونا رو گیر بیارم
.بیا راجع بهش صحبت کنیم
به آخرت اعتقاد داری؟
منظورت زندگیه پس از مرگه؟
!من گفتم، آخرت - !ولم کن -
.نه ندارم
.بذار همین اول کاری بهت بگم، من بی دینم
.داستان زندگیم باید برات جالب باشه
...راجب
.آخرته
.فکر میکنم فقط برای تو ساخته شده
.من اینطور فکر نمیکنم - .چرا، همینطوره -
.فکر می کنم این داستان برای تو ساخته شده
...تازه، این یه داستانیه
.که مجبوری بهش گوش بدی
...این
...قیمته، میفهمی - .متوجهم -
.هزینه ی کار روی کشتی، گوش دادن به این داستانه
.گرون نیست
.آره، حق با تویه
...این هزینه ... به علاوه
...گندش بزنن، یادم نیست
.اوه، بله. به علاوه سه کرون
.آره، سه کرون
همه ش همین؟
دانشجو در حالی که حوصلهـش سر رفته بود ،خودش را به جای من قرار داد
.تا به داستان گوش بده
یکی از اون داستانهایی که دوستش داشتم
اون موقعی بود که از این بار به اون بار ،دنبال کشتی بودم
.دنبال کشتی ای که منو با خودش ببره
.این داستانیه که از والپارایسو شروع شد
با جیب خالی .دنبال کار رو کشتی بودم
،مثل صدها نفر دیگه ای که
تو بنادر سرگردون بودن
.تا کشتی ای بیاد و اونها رو با خودشون ببره
،هر روز، به امید پیدا کردن کار به آژانس های حمل و نقل سر میزدم
که لیست انتظارهای اونها
.تا ماهها ...یا حتی سالها تمومی نداشت
...با این وجود بازم هر روز به آژانس میرفتم
.و کل روزهامو بدون انجام هیچ کاری میگذروندم
...فکر کنم دیروز بود
.یه مرد نمیتونست دروغهاشو کنترل کنه
.هیچ چیزش درست نبود
.انگاری همه چیش الکی بود
هیچ چیزی نمیشد توش ببینی
.که بتونی اسم یه موجود عادی رو روش بذاری
علاوه بر این، هیچکدوم از ناهنجاری های شخصیتیش .با چیزی که بشه غیر عادیش خوند، جور در نمیومد
:مردم بندر صداش میکردن ."مرد نابینا"
،اگه حقیقت رو نگویم، بگذار من رو بکشند
،اگه چوب خط عمرم پر نشده باشه
.به این معنیه که وضعیت سلامتیت خوبه مشروبو هستی؟
از کجا قراره پولش رو بدی، دوست من؟
.بفرما، بگیرش
،تو به جای من مشروب بخر
.تا نتونن بهم گیر بدن
:و یه نکته
.هیچ وقت از دیگران پول نگیر - !مخصوصا از خود تو -
.از ما گفتن بود
.پولی که بهت دادم پس بده
.بگیرش
...با این پول
.برات یه آبجو میخرم
ولی همه اینجا میدونن که
.من قراره با پول خودت برات یه آبجو بخرم
از کجا میدونی؟ - ،میدونم -
.ولی باورش ندارم
یه نصیحت: هیچ وقت پول به کسی نده که
.در ازاش هیچی بهت نمیده
،بابت پولی که به من دادی
...منم یه چیزی بهت میگم
،امشب تو بندر
.یه کار در فانچلنس هست
ولی به من اعتماد نکن
.هیچوقت به امثال من اعتماد نکن
.بهت اعتماد ندارم
.همیشه با عینک بدبینی بهم نگاه کن
باید باور کنم که واقعا شغلی برای من هست؟
،هیچکی باور نمیکنه
.به هر حال، من وظیفه ی خودمو انجام دادم
...این مدل اطلاعات
.ارزشش حداقل اندازه ی سه تا آبجویه
.میرم بیارم
!گارسون، سه تا آبجو
.همه ی بعد از ظهرو مست بودیم
.خوابم برد
.یه ملوان پیر بیدارم کرد
.یه نفر منتظرته
.باور نکن
.این فقط رنگ قرمزه
...یه نفر، برای مسخره بازی
.یه کم رنگ قرمز روی من ریخته
.پنج نفر بودن .میخواستن گورش رو گم کنه
.مرد کور اونا رو گول زد
به اونا قول کار تو کشتیه معروف فانچلنسی رو داد
.کشتی که بیشتر از یه هفته پیش حرکت کرده بود
خودتی؟
.نه، یه چیز دیگه ست
!منتظرم باش
.یه چیزی دارم که بهت بگم
پیرمرد میخواست .که یه بار دیگه داستانه زندگیش رو برام تعریف کنه
.تا دو ساعت، بدون نفس گرفتن صحبت میکرد
.پونزده سال پیش تو این منطقه لنگر انداختم
.تو بیلبائو یه جا عین همینجا هست
...اونجا
.بار تگزاسه. تو بیلبائو هم یه بار هست که بهش میگن ال ای استرلا
.به اندازه هم میز دارن
،و این چراغه تو خیابون، شبیه همون چراغیه که .تو سنگاپور سه شورشی رو از روش به دار آویختن
.هر سال در روز دوم نوامبر، به یادشون شمع روشن میکنم
.بدون توجه به اون راه رفتم .حتی بهش نگاهم نکردم
من فقط .به مرگ مرد نابینا فکر میکردم
ولی وقتی میخواستم ،با پیرمرد خداحافظی کنم
.دیگه اونجا نبود
فهمیدم که .ساعت هاست که سرگردونم
ولی، میتونستم قسم بخورم که .صداش رو شنیدم
،بعدش اون کشتی جلوی روم بود
من فانچلنس رو .برای اولین بار دیدم
...به معنیه آتن
...و موندروویا میشد
...قسم می خورم اولین واکنشم رفتن به خونه بود .اما نتونستم
.شب بخیر - .بیا خودتو بساز -
!به سلامتی
.یه جایی از نقشه رو نشونم بده
No comments yet. Be the first to leave one.