ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
سلام من "جان راش" هستم
امشب شما چهارمين قسمت برنامه رو ميبينيد
که من بهتون قول ميدم بهترين نيم ساعت عمرتون باشه
...اين شاهکار منه
"به يغما بردن بابل "
هيچ چيزي به کوتاهي يه شاهکار نيست
گو..گوش کن من نميتونم اين رو بگم
"نمي تونم دوبار پشت سر هم اينجوري بگم " شاهکار
هر نويسنده ايي که سرش به تنش بيارزه
ميدونه دو تا کلمه نميتونه پشت سر اين جوري بندازه
نميشه اقا
ميشه خواهشاً يکي بهم يک ليوان شراب بده؟
"و منم دوبار اينجوري پشت سر هم نميگم "شاهکار
"ممنون، "دوريس
....چه نفسي داري دوست دارم ازت يه لب
امشب چهارمين قسمت از " به يغما بردن بابل" هست
سينتيا مورهاوس" و "دون" عميقاً عاشق هم هستن"
ولي چون اونا خواهر و برادر هستن
نمي تونن با وجدانشون کنار بيان با هم بمونن
بياين تماشا کنيم به کجا پيش ميره
...و حالا، قسمت چهارم
"به يغما بردن بابل"
باهام مثل يه تيکه آشغال رفتار ميکنن
از الان به بعد ديگه حرف منه
هيچکي حتي اسمم رو يادش نميمونه
"صدام ميکنن "دريک
"يه يارويي صدام کرد "لو
...انچه در "به يغما بردن بابل" گذشت
اسم من "دون مورهاوس" هست
داستان من يک داستان حماسي ـه
دون" تمام شب ازم نخواستي برقصم"
ميخوام به شما خانم جديد "دون مورهاوس" رو معرفي کنم
"بانو " ان يورک
دون" مال من خواهد شد"
نه به عنوان يک برادر
بلکه به عنوان عاشق
بانو "ان" عشقم، مرده
بچه رو نگه دار
چي؟ - بزرگش کن -
من هرويئن رو شکست دادم
نمي تونم با هم همين کار رو بکنم
....من عاشق خوا منظورم "سينتيا"س
و اون هم عاشق منه - من منعش ميکنم -
شبيه يه کاربراتور هست
اين ميراث من براي بشريته
"دارم ميميرم "دون مامان
!نه
اين زندگي منه يا هر چي که ازش باقي مونده
من و "سينتيا" مسئوليت
گردوندن بزرگترين شرکت جهان رو تقسيم کرديم
به ندرت با هم صحبت ميکرديم
دلش شکسته بود، با اولين خواستگارش ازدواج کرد
"چيت هنلر" يه بانکدار از " منفيس"
3تا 5 ماه بعد بچه دار شدن
"پسري به نام "وينستون
...ميدونم قبلاً هم گفتم ولي
پسره هيچيش به من نرفته
خر نشو
"دقيقاً شبيه توئه، "چيت
بايد يکي ديگه بياريم
..."من ميخوام "وينستون
يه خواهر کوچولو داشته باشه
...خب، شايد آورديم
يه روزي امتحان ميکنيم
...ميتونيم تمرين کنيم
با عشق بازي کردن ميدوني؟
"چيت"
خُل طمع نشو
ولي بيشتر زوج ها با همين روش
عشق بازي ميکنن
سلام؟ بله، "دورچستر"؟
چي شده؟
ميگي "سيمور لانتز" اومده من رو ببينه؟
خب، دير وقته بفرستش بره
چي شده؟
گفتي دنبال "دون" ميگرده؟
ميدوني چيه؟ بفرستش بالا
خيله خب ممنون
"سيمور لانتز"
ميشناسيش؟
نه، هيچ وقت هم اسمش رو نشنيدم
خب...آقاي "لانتز" چه کاري از دست من برمياد؟
خب، مطمئن نيستم، خانم
دنبال برادرتون "دون" ميگشتم
موضوع شخصي هست؟
خب، نه واقعاً ...فقط پ
پدرتون و "دون" بهم پول ميدادن
واسه چي پول ميدادن؟
اين چيه؟
يه کاربراتور با فشار آبه، خانم
اين تيکه دستگاه کوچولو قراره دنيا رو عوض کنه
مطمئنم همينطوره و فقط تاسف ميخورم که پدرم
نتونست ببينش
"شب خوش، آقاي "لاتز
"لانتز"
ممنون - خب، شب خوش خانم -
... خب، ماشين ها 100تا
200 مايل با يک گالون بنزين با اين ميرن
گفتي 200مايل به يه گالون؟
بله، خانم
به کس ديگه ايي هم در مورد اين کاربراتور گفتي؟
نه، خانم، فقط پدرتون و برادرتون خانم
پدر و برادرمف صحيح
اره، از اين خيلي خوششون اومده بود
شرکت "موهاوس" رو براي اين اختراع
مسخره ميخواستن نابود کنن
اونا جهان بدون نفت رو ديدن
احمق ها
نخير، "جوناس مورهاوس" تو نمي توني زندگيم رو خراب کني
تو ميتوني تنها عشقي که داشتم رو خورد کني
ولي دستت به ثروتم نميرسه
حالا من سوارم و تو پياده
و بايد انتقامم رو ازت بگيرم
خانم؟
خب...تو تنها کسي هستي که
ميدونه چجوري بايد اين کاربراتور رو بسازه؟
بله خانم - ميدوني به چي فکر ميکنم؟ -
بهتره با هواپيما بري تا " دون" رو ببيني
و بهش خبر هاي خوش رو بدي - با هواپيما؟ -
ميدوني، چند تا دوست تو ارتش دارم
بياين دنبالت و با هواپيماي شخصيم ببرنت
دوست داري؟
تا حالا تو يه هواپيما شخصي نبودم
از تعميرات خوشت مياد، نه؟
اره، فکر کنم خوشم مياد
همينجوري پس يه کاربراتور جديد ساختي؟
"نه، رفقا بهتون گفتم جناب "مورهاوس
بهم گفت روش کار کنم اون متعلق به ايشون ـه
ميدوني اون هيچ وقت نتونست اين رو ببينه؟
بله، قربان
ديگه در اين مورد به کي گفتي، "سيمور"؟
خب، زنم
به برادرم نشونش دادم
و عمو "نيت"ام
و يه يارو تو هتل که باورش نميشد
به مادرم هم نشون دادم
خيله خب رسيديم
اين دور و بر هواپيمايي نمي بينم
خب، چون هنوز فرود نيومده
تفنگه؟ !تنفگه
...اني
سيـــــــمور لـــــانتز"؟"
.."بر وزن "کمتر مي بينمنت
"لانتز "
مرده
کي مياي تو آب، بابا؟
نميشه تموم روز رو اونجا بشيني و کتاب بخوني
نگا کن
چه سريع خانم شدي
مگه نه؟
دارم مدرسه رو تموم ميکنم
اگر برم شرق ميتونم عمه "سينتيا" و پسر عمه "وينستون" رو بببينم
اره فکر کنم
چرا نمياي عمه "سينتيا" رو ببيني؟
عمت و من زياد چشم تو چشم نميشيم
ولي هنوز دوسش داري، مگه نه؟
دوسش دارم؟
پرواز بر اقيانوس
در هواپيماي نقره ايي
ديدن جنگل
وقتي با بارون مرطوب شده
به خاطر بيار، عزيزم
تا دوباره به خونه بياي
جوابم رو ندادي
عاشقشم
البته که عاشقش بودم
جزو خاطرات خوبم بود
ولي اون برگشت به شرق
جسورانه امپراطوري "مورهاوس" رو توسعه داد
"پسر ظالم 15 ساله خودش رو "وينستون
به عنوان جانشينش اعلام کرد
من روزهاي خودم رو با کارهاي مهم پر ميکردم
به اميد اينکه بتونم "سينيتا" رو فراموش کنم
تبديل شدم به محقق
توي يک ازمايشگاه اقيانوس شناسي زير آب
جايي که تنها بتونم با
،با سه تا دستيار باشم کار ميکردم
"زيردريا به دور از افسون "سينيتا
يا فکرش
با تشکر از سرمايه خانوادگيت
روياي من درمورد بيشتر ياد گرفتن از ماهي ها
واقعاً داره به حقيقت تبديل ميشه
خب..هردوي ما زندگيم رو وقف دريا کرديم
فقط نقطه اشتراکون همينه، "دون"؟
...من فقط...اين چيز
اون هنوز بر تو تسلط داره
دکسي" تو من رو خوب ميشناسي"
شايد بهتر باشه بريم برگرديم سر کارمون
اره، البته
کي ميدونه ما بايد تا کي اين رو ادامه بديم؟
چرا؟ - نامه ها -
کودوم نامه ها؟
نامه هاي خواهرت رو نخوندي؟
تمام روزهاي اين هفته رو واست نامه نوشته
..نه...من
ميخواد کار ما رو تعطيل کنه - چي؟ -
...نميتونم
نصف سرمايه "مورهاوس" متعلق به منه
...نميت.....نم خل شده؟
نه
No comments yet. Be the first to leave one.