ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
من در حق تو کوتاهی کردم، ابرام. نه
نسل تو با من به پایان میرسد
خداوند با من سخن گفت
او فرمود: «هجرت کن، به سرزمینی که به تو نشان خواهم داد.»
او به ما فرزندانی خواهد بخشید، سارای
خدایِ ابرام تو را از حران بیرون نیاورد
که تو را بیفرزند رها کند
ما آنچه خواستی انجام دادیم! اما هیچ نشد
هاجر، از تو میخواهم که از جانب من، فرزندی برای ابرام بیاوری
یک پسر؟
یک پسر
نام او را چه بگذاریم؟
همم، شاید نامی از اساطیر کهن
خنوخ؟
برای تصمیمگیری زمان بسیار است
دلم برای حضور تو در بالینمان تنگ شده بود، همسرم
من نیز دلتنگ تو بودم، محبوب من
چه شده؟ حسش کردم
حالت خوب است؟
بله
اوه
لگد زدنش را حس کردم
نسبت به زمانی که از بارداریاش گذشته، اندکی کوچک به نظر میرسد
اما جای نگرانی نیست
کوچک؟ من هم همین را به ابرام گفتم
آیا به اندازه کافی غذا نمیخورد؟
به نظر من که خوب است
اما ممکن است به خاطر چیزی باشد که میخورد؟
او در هر غذایی مقدار زیادی ادویه مصری میریزد
و مدام سعی میکند به من عصاره گیاه تلخ بدهد
تا چشمان کودک مثل خودش روشن شود
نه، دلیلش این نیست
برای این است که میخواهم استخوانهایش محکم باشند
«اندکی کوچک» یعنی چقدر کوچک؟
او گفت نگران نباشیم، پس چرا نگران باشیم؟
گفتنش برای او آسان است
او به محض تولد نوزاد، به مصر بازمیگردد
نظرت درباره نام «یارد» چیست؟
امم
قینان؟
شیث؟
من بنیامین و کالب را دوست دارم
و افرایم
مادرم وقتی دختر کوچکی بودم این را برایم میخواند
همیشه به من حس امنیت میداد
آیا من نمیتوانم همین کار را برای تو بکنم؟
سارای؟
باید با تو صحبت کنم
میخواهم بچه را پیش خودم نگه دارم
ما با هم توافق کرده بودیم
نمیتوانی به همین سادگی نظرت را عوض کنی
میدانم، و متاسفم
میدانم پای چه پیمانی نشان گذاشتم
فقط وقتی آن را امضا میکردم، نمیدانستم چنین حسی خواهم داشت
خب، پس بازگشت نزد خانوادهات چه میشود؟
میخواهم، البته که میخواهم
اما نه به قیمت جا گذاشتن فرزندم
او فرزند تو نیست
باید میدانستم که درک نمیکنی
بسه
جرئت نکن کاری کنی که من خودم را از تو کمتر ببینم
فقط به این خاطر که خودم نمیتوانم این فرزند را به دنیا بیاورم
چه اتفاقی افتاده؟ موضوع چیست؟
تو به مصر بازخواهی گشت
اگر میدانستی این چه حسی دارد، درک میکردی
اما نمیدانی و هرگز هم نخواهی دانست
میبینی چگونه به من بیاحترامی میکند؟
میبینی با چه تحقری به من مینگرد؟
تو نمیتوانی فقط این بچه را بگیری و وانمود کنی
که من هیچ نقشی در آن نداشتهام
میدانستم نباید با این کار موافقت میکردم
باید ایمان بیشتری میداشتم
اوه، میخواهی پای ایمان را وسط بکشی؟
بسیار خب
پس بگذار خدای تو میان ما داوری کند
کنیز تو در اختیار توست
هر طور که صلاح میدانی با او رفتار کن
دیگر هرگز نباید این موضوع را باز کنی
وقتی زمانش برسد، پسر مرا بر زانوان من خواهی نهاد
و سپس همانطور که توافق کردیم، نزد خانوادهات بازخواهی گشت
متوجه شدی؟
بله
تمام آنچه میشناختم تغییر کرده بود
از زمانی که این کودک در بطن من جای گرفت
آزادی من دیگر مهمترین چیز نبود
این کودک بود
من پیمانی را شکستم
قلب او را شکستم
او کره اسب سفید را برده است
شما دو نفر، در امتداد رودخانه به سمت جنوب بروید
بله قربان! ده برو
شما دو نفر، به سمت شرق و جاده گوشن بروید
بروید! با یک شب فرصتی که او برای فرار داشته
اصلاً شانسی برای گرفتنش داریم؟
باید تلاشمان را بکنیم. برويد
باید پیش از آنکه به نقب برسد، به او برسیم
وگرنه صحرا ردهای او را خواهد بلعید
ابرام، چه شده است؟
ساعتهاست که در جستجو هستیم
او میتواند هر جایی باشد
میدانم مرا مقصر میدانی
به هیچ وجه نمیتوانستی بدانی
که او دست به چنین کاری میزند
به خاطر اینکه در ابتدا از تو خواستم با او همبستر شوی
باید ایمان بیشتری میداشتم
میخواستم به تو پسری ببخشم
میدانم
و حالا او رفته است
میدانم
تقریباً رسیدهایم
تقریباً رسیدهایم خانه، پسرم
مصر
آه
اه
هاجر
کنیزِ سارای
تو کیستی؟
نام مرا از کجا میدانی؟
از کجا آمدهای؟
و به کجا میروی؟
من از نزد بانوی خود، سارای، میگریزم
خداوند به رنج و سختی تو توجه نموده است
آیا به راستی خدا را دیدم و پس از دیدن او زنده ماندم؟
تو باردار گشتهای و پسری به دنیا خواهی آورد
نام او را اسماعیل خواهی گذارد
من نسل تو را چنان کثیر خواهم گرداند
که به شمارش درنیاید
چه باید بکنم تا این وعدهها محقق شود؟
خودت میدانی چه باید بکنی
سارای! سارای
سارای
خدای من. هاجر
سلامت هستی؟
بله. حال شما خوب است؟
بله. و بچه؟
او خوب است. هر دو خوبیم
تو بازگشتی
نزدیک مرز در حوالی «شور» بودم
که او بر من ظاهر شد
چه کسی بر تو ظاهر شد؟
فرشتهای از جانب خدا
او نام مرا میدانست
به تو چه گفت؟
سخنان بسیار
سخنان شگفتانگیزِ بسیاری درباره کودکی که در بطن دارم
اما گفت اینها تنها در صورتی محقق میشود که بازگردم
و به من گفت که بازگردم، پسرت را بازگردانم
و تسلیم تو باشم
و اکنون، من اینجایم
آه
هاجر؟
اوه، سارای! اوه، نه
اوه، اوه
اوه، اوه، نه، سارای
اوه نه، دارد میآید. بسیار خب
یک نفر قابله را بیاورد
میترسم. میترسم
آرام باش. طوری نیست
من اینجا هستم. نفس بکش
بسیار خب، نفس بکش
خوب است. آرام باش
محکمتر
بسیار خب، حالا نفس بکش. خوب است، خوب است
نفس بکش، نفس بکش، و
همین است. تو میتوانی
چیزی نمانده. نزدیک است
دوباره. یکی دیگر، فقط یکی دیگر
یالا، تو میتوانی. تو میتوانی
موفق شدی
انجامش دادی. انجامش دادی
انجامش دادی. انجامش دادی
اوه، او بینقص است
اوه
او بینقص است. واقعاً هست
پسرِ تو
چگونه میتوانم جبران کنم؟
بگذار بمانم
بگذار بخشی از زندگی او باشم
پس خانهات چه میشود؟
او اکنون خانه من است
ابرام؟
به پدرت سلام کن
اسماعیل
پسرِ من
بر فراز برج، آنجا که ابرها در هم میپیچند
کارگری به دیگری میگوید:
«چکشم را به من نمیدهی؟»
اما آنچه کارگر دیگر شنید این بود
او پسر بسیار خوشاقبالی است که پدری چون ابرام دارد
چون میبینی، خداوند زبانهایشان را در هم ریخته بود
تا مانع نمرود شود که برجش را بلندتر بسازد
و آن برج تا به امروز در بابل ناتمام مانده است
یکی دیگر هم بگو، بابا
فردا، پسرم
وقت خواب است
بسیار خب. نه، نه
تو بمان و از گرمای آتش لذت ببر. من او را میبرم
بیا. برو عزیزم
بیا
وقت خواب است، اسماعیل
No comments yet. Be the first to leave one.