ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
همه چیز درباره ایو
دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمت. کاش تو و دوربینت غیب بشید.
ممنون که میذاری دوربینم تا وقتی زندهام پیشم باشه.
حیفه که وو-جین با دختری مثل تو باشه.
خب چرا بهش نمیگی؟
ای بچه پررو!
قسمت ۱۵
خب، چی باید بهم بگی؟
میدونی، وقتی میگی باید حرف بزنیم، منو میترسونی.
من استعفا میدم.
اون بود؟
به خاطر اون بود؟
من یه زن قوی و مصمم هستم.
اما وقتی با وو-جین کات کردم،
و وقتی تو رو دیدم... برام سخته باهات روبرو بشم.
این کارو با تو، که فقط سانمی رو میبینی، انجام دادن، باعث میشه حس کنم خودم نیستم.
یعنی داری میگی من مقصر رابطهی شما و وو-جینم؟
چی؟
صادقانه، آیا من تا حالا حرفی زدم یا طوری رفتار کردم
که انگار به تو متعهد میشم؟
اگه همچین کاری کردم، پس انجامش میدم.
اوم...
میدونی، نمیتونی بقیه رو مجبور کنی دوستت داشته باشن.
یه نفر هست که من دوستش دارم.
اون هیچکس رو مجبور نکرد که دوستش داشته باشه.
عشقش رو معشوقش جواب نداد، اما اون هنوز به روش لبخند میزنه.
نمیخوام از دستت بدم،
چون تو یه گویندهی عالی هستی.
اما همین و بس، نه بیشتر.
همین کافی نیست؟
میفهمم چی میگی.
تو هیچ حسی بهم نداری.
تو... خیلی سردی.
خب، من بابت اتفاق امشب عذرخواهی میکنم.
هی، اون یانگمی نیست؟
چرا داره از اتاق مدیر یون میاد بیرون؟
احتمالاً مربوط به کاره.
بیا بریم. بیا یه آبجو دیگه بخوریم.
هی، میخوام مسائل رو روشن کنم.
اون اونجا چیکار میکنه؟
چی رو باید روشن کنی؟
تو الان حتی نمیتونی تمرکز کنی. ولش کن.
چی؟
صبح عالیه، مدیر.
خوب خوابیدید؟
خوب خوابیدی، سانمی؟
بله.
خوب خوابیدید؟
تا دم دمای صبح خوابم نبرد.
یانگمی توی اتاق مدیر یون بود؟
وقتی رد میشدم دیدمش. یه کم عجیب بود.
تو و اون صمیمی هستید، درسته؟
پس، بهش بگو بهتره خودشو جمع و جور کنه. ممکنه شایعه بپیچه.
مادر مدیر یون چه جور آدمی بود؟
چرا میخوای بدونی؟
همینطوری.
میدونی، این روزا خیلی دربارهاش ازم میپرسی.
دوسش داری؟
بین دخترا خیلی محبوبه.
این کارو نکن. نمیخوام ببینم.
خب، واقعاً با وو-جین کات کردی؟
آره.
مدتی بود که با هم بودین، مگه نه؟
کات کردن با کسی فقط یه لحظه طول میکشه.
چرا باهاش کات کردی؟
فکر نمیکنم لازم باشه در مورد اون با تو حرف بزنم.
دوست ندارم مسائل شخصیم رو توی محیط کار مطرح کنم.
ناراحتی که پرسیدم؟
نه. لطفاً غذا بخور.
یانگمی دوستت داره، درسته؟
چرا در موردش بهم نگفتی؟
چه فرقی میکنه؟
اون برام مهم نیست.
ولی برای من خیلی مهمه.
دیروز یانگمی رو دیدم که داشت میرفت توی اتاقت.
چرا میخندی؟
خب، حس خوبی دارم.
داری حسودی میکنی.
من حسود نیستم.
خب، میخوای توضیح بدم؟
توضیح بدم؟
لازم نیست.
خب، حالا من باید چیکار کنم؟
در مورد وو-جین و یانگمی و من و تو؟
خب، تنها کاری که باید بکنی اینه که به من نگاه کنی و بهم نزدیک بشی.
به هیچکس دیگهای نگاه نکن.
هی، چرا تنهایی اینجا؟
فکر میکنی باید با کی باشم؟
رئیست رو میشناسی که.
عصر بخیر، یو جو-هی هستم از اخبار ساعت ۹ شبکه امبیاس.
هی میگه اخبار ساعت ۹.
تا کی قراره اونجا باشه؟
هی، چته؟
دیگه نمیخوام هوای اونو داشته باشم.
من باهاش خوب بودم، حالا فکر میکنه من بردهاشم.
اون به درد من نمیخوره.
خسته شدم از بس حرفاشو شنیدم.
هی، با این حال، الان به خاطر اونی که اینجایی.
این حرف مفت محضه!
من باید خودم اخبار ساعت ۷ رو بگم.
ببین، اخبار ساعت ۹ رو خودم میگیرم.
به کمکش نیازی ندارم.
هی، الان ترسناک شدی.
به خودم اومدم.
تو هم باید به خودت بیای.
سرپرستها مثل آدامسن.
آدامس؟
یعنی اگه آدامس دیگه شیرین نباشه...
میندازیش دور وگرنه فقط سفت میشه.
بعداً میبینمت.
خب، اگه خوب جمعش نکنی بهت میچسبه.
چو-جه!!
جین-سو!!
چی؟ چیه؟
چو-جه؟ بله.
چرا اینطوری دستپاچه شدی؟
چی؟ آها، اون...
راستش رو بخوای، رئیسم بهم گفت که بهتره حواسم به رفتارم باشه.
گفت نباید مردم فکر کنن که من دوست پسر دارم.
گفت اصلاً از این قضیه خوشش نمیاد.
پس داری میگی که...
خجالت میکشی؟ چون با منی؟
نه، اینطور نیست.
من همچین حسی ندارم، جین-سو.
چرا باید خجالت بکشم؟
پس، بریم.
کجا بریم؟
به دفترت.
این خجالتآوره.
چو-جه، ازت ناامیدم.
تعهد من برات هیچ معنی نداره؟
آره، میدونستم که به من اهمیت نمیدادی.
وقتی همکارات ما رو با هم دیدن.
تو میگی "جین-سو، چطوری؟"
یا، "چطور میشه که اینقدر همدیگه رو میبینیم؟"
حالا که فکرش رو میکنم...
نمیدونم روزی بیشتر از ۳۰ بار به هم زنگ میزنیم.
یا بعد از کار اتفاقی همدیگه رو ببینیم... یا تصادفی همدیگه رو ببوسیم...
هی، شما دو تا دوباره با هم اینجایید.
شما با همید، نه؟
نه، فقط اتفاقی دیدمش.
هی، اتفاقی دیدیش؟ خب، اگه تو میگی...
روز بخیر آقا، خانم.
بله، ما اتفاقی اینجا همدیگه رو دیدیم.
چه آیندهنگری! واقعاً یه چیزی هستی!
ما اتفاقی همدیگه رو دیدیم، بعد هم اتفاقی اینجا به هم زدیم.
چو-جه!!!
چی؟
بخاطر هیونگ-چول بود؟
بخاطر هیونگ-چول به وو-جین به هم زدی؟
به تو ربطی نداره.
میخوای اینو بگی و بعد اونو از من بدزدی؟
هی، زرنگ شدی! عجب!
نه، اون نه. بهتره بیخیال بشی.
اون مثل وو-جین سادهلوح نیست.
نگران منی؟
فقط بگو. بگو که اونو به من نمیبازی.
حق با توئه. اونو نمیبازم.
تو نمیتونی اونو مال خودت کنی.
پس این بازی رو حتی جالبتر میکنه.
نمیخوام سرِ اون با تو بازی کنم.
اوه، واقعاً؟ پس اونقدر برات مهمه، ها؟
خب، خب... پس بیا اینطوریش کنیم.
این بازی نیست. این جون منه که در میونه.
اون ارزشش رو داره، مگه نه؟
تو نمیتونی، سون-می.
تو نمیتونی وو-جین یا کارگردان یون رو بدست بیاری.
بفرمایید.
بله، ممنون.
مواظب باش.
بیا اینجا. همینجا.
خب، شد.
در مورد خانم کیم اهل پیونگ-چانگ میدونی، درسته؟
اون چی؟
دختر دومش...
که خارج از کشور درس میخوند، برگشته.
فوراً نگو که علاقهای نداری.
میدونی، وقتی از عشق آسیب میبینی...
به عشق نیاز داری تا اون زخم رو خوب کنی.
اون یانگ-می، اون دختر بدجنس!
بعداً.
اگه بگی بعداً، از دستش میدی.
تو حتی سون-می رو هم از دست دادی پس حرفی برای گفتن نداری.
پس من همش بهت میگفتم که اونو بگیری.
اما، اون این روزا با یکی دیگه ست، مگه نه؟
من دیگه تموم کردم.
وو-جین!
دیگه در مورد سون-می حرف نزن!
مگه سون-می هر دختریه؟
یه آدم مثل من لیاقتش رو نداره.
آیا اون برات اینقدر بی ارزشه؟
هی، من فقط میگم ممکنه به سون-می نیاز داشته باشی تا حالت بهتر بشه.
تو همچین وضعیتی، کسی به جز سون-می داری؟
من میرم.
وو-جین!
صبح ایو داره بچه های گمشده رو پیدا میکنه.
حالا من اینجا هستم با اولین بچهای که پیدا شد.
وقتی اون نبود چه حسی داشتی؟
اون هفتهای که نبود...
دیگه نمیخوام بهش فکر کنم.
No comments yet. Be the first to leave one.