ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
حرومزاده
بابا؟
دیدی هستم
!درو باز کن
میدونم اونجایی
و میدونم چیکار میکنی
،میتونیم همین الان در این باره حرف بزنیم
یا میتونیم بعداً با مامان دربارش حرف بزنیم
!خیلی خب، باشه
تو و اون جنده بهتره خودتونو بپوشونید. دارم میام تو
یعنی...چی؟
بهت صدمه نمیزنم
فقط باید جلوی خونریزی رو بگیرم
بابا؟
...دیدی، تو
تو اینجا چیکار میکنی؟
مامان گفت اخیراً خیلی غیبت میزنه
،فکر میکردم فقط داری بهش خیانت میکنی
...اصلاً...انتظار نداشتم
قرار نبود این بخش از وجودم رو بشناسی
هیچکس قرار نبود بشناسه
چند وقتـه؟
تمام عمرم
...یه درده ...من با یه...عطش بیدار میشم
...هر چقدر هم
تغزیهاش کنم، راضی نمیشم
من اینطوری به دنیا اومدم
همینطوری هم میمیرم - نه، نه -
هیچکس با چنین پلیدیای به دنیا نمیاد
واقعاً چنین اعتقادی داری؟
مطمئنم
تو پلید نیستی
.تو بزرگم کردی .عاشقم بودی
.تو اینطوری نیستی .این بابای من نیست
خواهش میکنم، بابا
خواهش میکنم
خواهش میکنم، بابا
خواهش میکنم، چاقو رو بذار زمین
.من یه روانشناسم .میتونم کمکت کنم
میتونی تغییر کنی
خواهش میکنم، بابایی. خواهش میکنم
تقریباً حرفاتو باور میکنم، دیدی
ترجمه از آریـن و میـکائیل .:: Cardinal , #MK ::.
،فقط چون چیزی غیرممکن به نظر میاد
به این معنی نیست که نمیتونه حقیقت داشته باشه
تو معلق بودی
شیطان، شیطان
.من دوباره متولد شدم مُردم بعد به دستِ
خود شیطان دوباره زنده شدم
اون فکر میکنه خیلی باحالم، دیدی
سالهاست کسی به این اسم صدام نکرده
...نه بعد از - اون شب. میدونم -
شیطان همه چیز رو نشونم داد
پدرت عطش شدیدی داشت
تو چه گوهی هستی؟ - مشخص نیست؟ -
شیطان. خالص
بیشائبه. فکر میکنی میتونی مثل یه بیماری ،باهاش برخورد کنی
ولی درمان یا قرصی واسش نیست
تاریکی و پلیدی توی وجود همه هست
حتی تو
نه، اشتباه میکنی
یه نگاهی به آزمایش خودت با آقای جلینگجلینگ بنداز
اون زندانی بود
تو اونو وارد دنیا کردی
میشه گفت، اون کسی رو نکُشته
تو کُشتی
فکر کردی داری پلیدی رو مطالعه میکنی؟
تو خودت پلیدی
...فقط میخواستم کار خوبی بکنم. من - لعنتی -
حرف منو قبول نکن
حق با اونه، دیدی
،پلیدی ذاتیـه
و تو میوهی بذر اونی
تاریکی در وجودتـه
این واقعی نیست
تو واقعی نیستی
تو دختر پدرت هستی
قبولش کن
راه منو در پیش بگیر
کار دیگهای نمیتونی بکنی
به قدر کافی بزرگ نیست
هیچکس نمیتونه ببیندش
باید یه آتیش درست کنیم که انقدر
!بزرگ باشه که یه هواپیما ببیندش
کلبهها، درختا...باید
!همه رو بسوزونیم - ما هیچی رو نمیسوزونیم، باشه؟ -
باید یه راه خروج پیدا کنیم
آره، حق با اونه
زیویر، باید آروم باشی
فقط نفس عمیق بکش
میخوای نفس بکشم؟
من آتیش هزاران
!خورشید سوزان رو استنشاق کردم
!داداش، بس کن
!زیویر، بذارش زمین
!برید عقب !از سر راه برید کنار
متوجه نیستید؟
همه چیز باید بسوزه
ببخشید، ولی باید قبل اینکه به کسی !صدمه میزد، جلوشو میگرفتم
بیاید ببریمش توی یه کلبه
.نمیتونیم اینجا بمونیم باید تجدید قوا کنیم و
...از توی جنگل بریم بالاخره کمک پیدا میکنیم
نه. اون جنگل یه هزارتوئه و توی این تاریکی
دور خودمون میچرخیم
حالا تلهها هم یادتون نره
.حق با اونـه ،تا جایی که میدونیم
جلینگجلینگ ممکنه همه جا تله کار گذاشته باشه
.زیویر اصلاً نمیتونه راه بره باید تا صبح
همینجا بمونیم
هرچی بیشتر باشیم، جامون امنتره
و یه تفنگ هم داریم
اوه، خبرای بدی دربارهی تفنگ دارم
همهی گلولههامو استفاده کردم تا از ترور در برابر جلینگجلینگ حفاظت کنم
کاش میتونستم کمک بزرگتری باشم
ولی یه راه دیگه داریم
دیروز دیدم دو نفر
اونطرف دریاچه اردو زده بودن
دوتامون میتونیم با یه قایق بریم اونجا
شاید یه ماشین داشته باشن
اگه خدا بخواد - فکر خوبیـه. چت باهات میاد -
حتماً
من قایق دوست دارم
.خیلی شجاعی .خدا خیرت بده
مراقب باشید، بچهها
به نظرت نباید بیدارش کنیم؟
،فکر نکنم وقتی ضربه مغزی شدی خوابیدن خوب باشه
به نظرم هرچی کمتر این شب رو تجربه کنه، بهتره
آره
گمونم حق با توئه
به نظرت یجورایی عجیب نیست که
مارگارت قبلاً چیزی دربارهی اونایی که اردو زدن، نگفته؟
آره، خب، زن عجیبیـه
ری
!ری اون بیرونـه
نه، ری جا زد
با موتور ترور رفت و
ما رو ول کرد - نه، نه -
دارم بهت میگم اون بیرونـه
،شاید رسیده به باجهی تلفن
!یا کمک پیدا کرده
.نه. نگران نباش .قول میدم زود برگردم
آره، اون دستت باشه، خب؟
برتی
برتی، لطفاً مجبورم نکن اینکارو بکنم
خواهش میکنم، فقط یه ساندویچ برام درست کن
برتی، خواهش میکنم
لطفاً مجبورم نکن
هی. هی
خوبی؟
آره
آتیش
جواب داد؟
کسی داره میاد؟
هیچکس نمیاد
بقیه کجان؟
چت و خانم مسیحپرست رفتن کمک پیدا کنن
بروک رفت دنبال ری
ری؟
ری
!ری! ری، اینجا
سلام
میدونستم ما رو قال نمیذاری
کمک پیدا کردی؟
کمک؟
داشتی میرفتی سمت باجهی تلفن
...نه، نه، من فقط داشتم راه میرفتم
ببخشید، یکم...گیج شدم
باشه، خب، تمرکز کن
مونتانا گفت با موتور ترور رفتی
بعدش چی؟
نه. آره، آره، آره، آره درسته، رفتم
ولی...سوار موتور شدم و
...از اردوگاه رفتم بیرون ولی گمونم
،دوباره پیاده بودم
ولی گمونم...افتادم پایین؟
سرت به جایی خورده؟
لعنتی
جلینگجلینگـه - زودباش، زودباش، زودباش -
اونجا چیزی نمیبینم
اصلاً نوری هم نیست
نگران نباش، مارگارت
کمک پیدا میکنیم
از این کابوس جون سالم به در میبریم
به مرگ فکر میکنی، چت؟
،وقتی توی اون گودال بودم
.خیلی بهش فکر کردم .ترسناکـه
،پوسیدن و کرمها
و اعضای داخلیات از بین میرن
و اگه فقط همین باشه چی؟ میمیری و
بعدش هیچی
فقط یه پوچیِ بزرگ و تاریک
،خب، اگه به خدا اعتقاد داشتی چنین احساسی نداشتی
،خداوند صالحین و گناهکاران رو محاکمه میکنه
،چرا که وقتی دست سرد مرگ
،آخرین نفس رو از ریههات خارج کنه
برای طلب بخشش خیلی دیر میشه
ممنون که خبر دادی
خون زیادی از دست دادی
با خالقت صلح کن
به گناهانت اعتراف کن
No comments yet. Be the first to leave one.