ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »
«آنچه در قسمتهای قبل گذشت...»
«باید حرفمو باور کنی، خواهش میکنم.»
«وایسا، صبر کن... صبر کن، صبر کن، صبر کن.»
««اوون» حالش خوبه؟»
«اون زندهست.»
«پروندهی «پاپآی» دیگه رفته توی سطح یک.»
«تمام تلاشت رو بذار که بهش نزدیک بشی.»
«ما همین الانشم میدونیم که اون بهت علاقه داره.»
«تصمیم گرفته بودم از کار معلقت کنم، ولی «باسکو» ترجیح میده برگردی.»
«اون بهت اعتماد داره، ولی من نه.»
«اون «اسکاندیناویاییه» داره یه عملیات بینالمللیِ پیشرفته و گسترده رو هدایت میکنه.»
«جایی که الماسها رو به قدرت ژئوپلیتیکی تبدیل میکنه.»
«این یارو مثل خودمونه، توسط حرفهایها آموزش دیده.»
«تو زن خیلی بااستعدادی هستی، واقعاً بااستعدادی.»
«تو اینجایی تا وظیفهت رو انجام بدی.»
- «تو کی هستی؟» - «من شانسِتم»
«من "بلر" هستم، میتونیم توی کلیسای جامع "ساوتوارک" همدیگه رو ببینیم؟»
تبریک میگم "براندون"
رسماً تبدیل به یه روح شدی
"سامیه"
ما توی کلیساییم
یه مسلمون و یه ملحد، کی اهمیت میده؟
همهجا تعقیبم میکنن
میدونم
خونوادهم رو گروگان گرفتن
- اجازه بده کمکت کنم - هیچکس نمیتونه بهم کمک کنه
یه نقشه دارم
توی "لندن" دیگه کی باهاته؟
یه مَردی هست که بهش میگن "سعید"
اماراتیه، اونم مثل تو یه جاسوسه
«سعید» ازشون خواست منو ببرن توی حیاط.
یه اسلحه گذاشتن پشت سرم و ماشه رو کشیدن.
وقتی به روزها و شبهایی که با هم توی «آدیس آبابا» داشتیم فکر میکنم...
اونا کی بودن؟
اونا الان همینجان.
من نه.
هنوز نتونستم با کاری که باهام کردن کنار بیام.
«بلر»، میتونم چند لحظه باهات حرف بزنم؟
قضیه چیه؟
آژانس میدونه که ترتیب یه ملاقات بین من و «سامیه» رو دادی؟
- نه. - کی میخوای بهشون بگی؟
شوخی میکنی؟
میفهمی چیکار کردی؟
فکر کردم در جریانش هستی.
چرا ترتیب ملاقات بین یه سوژه و یه ماموری که تحت بازجوییه رو دادی؟
این یه تصمیمِ شخصیه؟
- هیچکدوم از مدیرا از این خبر دارن؟ - تو مدیر منی
- من خودم تو مظان اتهامم - فکر کردم خوشحال میشی
باید به «بوسکو» بگی
- لعنت بهش - یه سری قوانین وجود داره
که واسه محافظت از تو، ماموریت و سازمانه
لعنتی
متاسفم
خوب به حرفم گوش کن
دقیقاً همینا رو میگی
مو به مو
خب، بگو ببینم
میدونستی دارم دربارهی اون سازمان غیردولتی تحقیق میکنم...
...که به آزادی دکتر «سامیه زاهر» کمک کرد؟
تا احتمال نفوذ خارجی رو ارزیابی کنم؟
آره، نه، اصلاً داری چی میگی؟
«سامیه» حدس زد که من از طرف آژانسم.
این دیگه واقعاً غافلگیرکننده بود.
دیگه چی؟
درخواست ملاقات با «مارشان» رو دادی؟
- آره. - و تو هم اینو به «مارشان» گفتی.
آره.
خب، تبریک میگم.
این یه لول جدید از گند زدنه، حتی واسه تو.
از این به بعد، فقط به من گزارش میدی.
در مورد هر چیزی که به «سامیه زاهر» مربوط میشه.
دیگه «مارشان» هیچ کارهست، فهمیدی؟
میدونی اگه با هم روبرو بشن چی میشه؟
- نمیدونم، فکر کنم. - واقعاً؟ چون منم همین فکرو میکنم.
ازم خواست که ازش محافظت کنم.
- از کی؟ - عثمان عبدالعزیز
یه مامور عالیرتبهی سودانیه.
و رابط بین سرویس اطلاعاتی امارات متحده عربی...
و سودانیها و چینیها و آژانس خودشه.
اون کثافت برگشته به لندن؟
نمیدونم از کی اینجاست، ولی...
خیلهخب، تمومه، میتونی بری.
کار درست رو انجام دادی.
اشتباه برداشت نکن، هنوزم یه مامور افتضاحی.
ولی این نشون میده...
در واقع، برو دیگه.
«تهران، ایران»
دو تا موقعیت هست که دادههاشون با این موقعیتی که اینجا پیدا کردیم یکیه.
یه لحظه صبر کن.
- سلام. - «تو جادوگری؟»
لعنتی، مچم رو گرفتی.
«منظورم از اون مدل «هری پاتر»ی نیست.»
- منظورم مدل «مکبث»ـه. - «چیزی زدی؟»
نشئهی جادوییام که تو راه انداختی.
صبر کن، یواشتر.
«آخر هفته باید برم «بحرین».»
یه کنفرانس انرژیه. بابام نمیتونه بره، من جاش میرم.
«باهام بیا. توی یه هتل پنج ستاره میمونیم.»
«شامپاین و خاویار و جکوزی هم به راهه.»
میخوای همین امشب با هواپیما پاشم بیام «بحرین»؟
نه، من با پسر سلطان رفیقم، واسه همین جت شخصیش رو میفرسته.
منظورت امیر «برونئی»ـه؟
«آره، رفیق صمیمیمه. وقتی من «کورنل» بودم، اون میرفت دانشگاه «کلمبیا».»
«میتونم باهاش آشنات کنم، ازش خوشت میآد.»
باشه «رومئو» خان.
حله.
«حسن» قراره بره به یه کنفرانس توی «بحرین».
- «گریملین» رو دعوت کرده. - آره، میدونیم، داریم تمام جزئیات رو چک میکنیم.
- میتونم باهات حرف بزنم؟ - البته.
بعداً ادامهش میدیم.
- موضوع چیه؟ - اون اینفلوئنسره کیه؟
«کیتی» اونجا میمونه تا حواسش رو پرت کنه، یکی دیگه هم پیشنهاد رو بهش میده.
ببین «کریگ»...
- تو اون دختره رو انتخاب کردی؟ - این چه ربطی به موضوع داره؟
واسه همینه که نباید به مردا اجازه داد که طعمه رو انتخاب کنن.
به یه دختری نیاز داری که بشه باورش کرد.
- داری حسودی میکنی؟ - جاسوسی سختتر از این حرفاست «کریگ».
اگه «کیتی» رو بفرستی به یه کنفرانس پر از مدیرای خسته و بیحوصله...
اونوقت کلی توجه جلب میکنه.
ماهها تلاشِ دقیقِ «گریملین» رو به باد نده.
به یه رویکرد درست و حسابی فکر کن
من مسئول استخدامم، نه تو
پس درست انجامش بده
برو بابا، خودت انجامش بده
باشه، فهمیدم هنوزم واسه شامِ امشب قرار داریم؟
ساعت هشت
«زنجیره تأمین الماس از کوههای جمهوری آفریقای مرکزی شروع میشه»
«در ازای حمایت از رژیمهای ضعیف»
«دولت به تدریج کنترلِ مهمترین منابعش رو به روسها واگذار کرد»
فعالیت گروه «جنت الشهدا» روی معدن «آگبادو» متمرکز بود
قبل از اینکه ذخایرش تموم بشه و عملیات اونجا متوقف بشه
الان دارن سنگها رو از چهار تا معدن دیگه استخراج میکنن
توی «کوکی»، و اینجا توی «نیدوک» و «یانگا»، و توی «دایما»
«صادرات از تمام این مناطق طبقِ طرح فرآیند کیمبرلی ممنوعه»
«واسه همین گروه جنت الشهدا الماسها رو به بازار جهانی قاچاق میکنه»
«از طریق یه عمدهفروش توی محلهی الماسِ (آنتورپ)»
«این یارو (میکیل دی بروین)»
«الماسهای خام رو تراش میده و مدارک رو جعل میکنه تا نشون بده مالِ (آفریقای جنوبی) هستن»
یا (استرالیا) یا (کانادا)
«قبل از اینکه سنگهای بزرگتر و ارزشمندتر رو بفروشه»
توی زنجیرهی تأمین به عمدهفروشهای دیگه
«جایی که با فاکتورهای جدید بیشتر قانونی جلوه داده میشن»
«از طرف اون شرکتهای دیگه»
یه جایی توی این زنجیره...
یا توی جریان نقدینگیِ برگشتی، یه نقطهضعف پیدا میکنیم
یه حلقهی ضعیف برای نفوذ دادنِ یه مأمور یا نفوذی تا بتونیم به اون اسکاندیناویاییه برسیم
ردِ پول و ردِ آدمها رو بگیرید
حسابی فشار بیارید
شکارِ خوبی داشته باشید
باب، متأسفم، همین الان پیامت به دستم رسید
یادم رفت. حس میکنم خیلی احمقم.
- اینطوری نگو. - داری بدترش میکنی.
باشه.
وقتی منتظرت بودم، اینو پیدا کردم.
میدونی چیه؟
کادوی کریسمس پارساله.
همون دفتر خاطراتیه که برات فرستادم. کاملاً هم خالیه.
- نه، خالی نیست. - چرا، هست.
نیست، نگاه کن.
«پاپیِ عزیزم، بابت این چیز قشنگ ازت ممنونم.»
«باعث میشه دلم بخواد یه کتاب کامل دربارهت بنویسم، با عشق، پدرت.»
اون ضربالمثل معروف رو که میدونی: «چیزی رو بنویس که میشناسی.»
آخر ماه...
میخوام یه کلبه توی «لیک دیستریکت» اجاره کنم.
قراره کلی پیادهروی کنیم تا بالای کوه «اسکافل پایک».
آره، ما هیچوقت همچین کاری نمیکنیم.
واسه همین میخوام شروع کنم.
جدی میگم، من و تو، آخر ماه.
آخر ماه عالی میشه.
یا ماه بعد، یا ماه بعدترش.
یا اصلاً چطوره همین الان غذای تایلندی سفارش بدیم؟
نمیتونم، وقت فیزیوتراپی دارم.
تازه رسیدم خونه، کنسلش کن.
نمیتونم «باب»، اجباریه.
حالت چطوره آقای «کولبی»؟
پات در چه حاله؟
فرقی نکرده.
دردی داری؟
فقط همون دردِ همیشگی.
بسیار خب.
بذار یه نگاهی بهش بندازم
مطمئنم میتونیم دردش رو کمتر کنیم
چه حسی داری؟
- «اون مامور شماست؟» - آره، یه ذره بالاتر
- آره - «نه، دفترِ (ایران)»
از یک تا ده، چقدر درد داری؟
هفت
«اینجا چی؟»
«اینجا»
«میخوام هویت مامور رو شناسایی کنی»
حس بیحسی داری؟
نه، فقط درده
- «نه، مامور توی (بحرین) نیست» - اونجا
همین کافیه
«برای رسیدن به نتایج دائمی...»
«...این کار به تعهد و همکاری بیشتری با این روند نیاز داره.»
«راستش، خیلی بهترم.»
«تقریباً اصلاً دردی حس نمیکنم.»
این کارها زمان میبره
No comments yet. Be the first to leave one.