The Agency

The Agency

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ ഡൗൺലോഡ് ചെയ്യുക

സീസൺ 2

റിലീസ് വിവരങ്ങൾ

The Agency 2024 S02E07 Drown Him Then Throw Him a Lifejacket 1080p AMZN WEB-DL DDP5 1 H 264-Fa
കമന്ററി എഴുതിയത് Srt_hub

ടാഗുകൾ

webdl
പ്രസിദ്ധീകരിച്ചത്: 2026-06-23
ഡൗൺലോഡുകൾ: 168
ശ്രവണ വൈകല്യമുള്ളവർക്ക്: No

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ പ്രിവ്യൂ

ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.

‫« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »

‫«آنچه در قسمت‌های قبل گذشت...»

‫«باید حرفمو باور کنی، خواهش می‌کنم.»

‫«وایسا، صبر کن... صبر کن، صبر کن، صبر کن.»

‫««اوون» حالش خوبه؟»

‫«اون زنده‌ست.»

‫«پرونده‌ی «پاپ‌آی» دیگه رفته توی سطح یک.»

‫«تمام تلاشت رو بذار که بهش نزدیک بشی.»

‫«ما همین الانشم می‌دونیم که اون بهت علاقه داره.»

‫«تصمیم گرفته بودم از کار معلقت کنم، ‫ولی «باسکو» ترجیح می‌ده برگردی.»

‫«اون بهت اعتماد داره، ولی من نه.»

‫«اون «اسکاندیناویاییه» داره یه عملیات بین‌المللیِ ‫پیشرفته و گسترده رو هدایت می‌کنه.»

‫«جایی که الماس‌ها رو به قدرت ژئوپلیتیکی تبدیل می‌کنه.»

‫«این یارو مثل خودمونه، توسط حرفه‌ای‌ها آموزش دیده.»

‫«تو زن خیلی بااستعدادی هستی، واقعاً بااستعدادی.»

‫«تو اینجایی تا وظیفه‌ت رو انجام بدی.»

‫- «تو کی هستی؟» ‫- «من شانسِتم»

‫«من "بلر" هستم، می‌تونیم توی کلیسای جامع "ساوت‌وارک" همدیگه رو ببینیم؟»

‫تبریک می‌گم "براندون"

‫رسماً تبدیل به یه روح شدی

‫"سامیه"

‫ما توی کلیساییم

‫یه مسلمون و یه ملحد، کی اهمیت می‌ده؟

‫همه‌جا تعقیبم می‌کنن

‫می‌دونم

‫خونواده‌م رو گروگان گرفتن

‫- اجازه بده کمکت کنم ‫- هیچ‌کس نمی‌تونه بهم کمک کنه

‫یه نقشه دارم

‫توی "لندن" دیگه کی باهاته؟

‫یه مَردی هست که بهش می‌گن "سعید"

‫اماراتیه، اونم مثل تو یه جاسوسه

‫«سعید» ازشون خواست منو ببرن توی حیاط.

‫یه اسلحه گذاشتن پشت سرم و ماشه رو کشیدن.

‫وقتی به روزها و شب‌هایی که با هم توی «آدیس آبابا» داشتیم فکر می‌کنم...

‫اونا کی بودن؟

‫اونا الان همین‌جان.

‫من نه.

‫هنوز نتونستم با کاری که باهام کردن کنار بیام.

‫«بلر»، می‌تونم چند لحظه باهات حرف بزنم؟

‫قضیه چیه؟

‫آژانس می‌دونه که ترتیب یه ملاقات بین من و «سامیه» رو دادی؟

‫- نه. ‫- کی می‌خوای بهشون بگی؟

‫شوخی می‌کنی؟

‫می‌فهمی چیکار کردی؟

‫فکر کردم در جریانش هستی.

‫چرا ترتیب ملاقات بین یه سوژه و یه ماموری که تحت بازجوییه رو دادی؟

‫این یه تصمیمِ شخصیه؟

‫- هیچ‌کدوم از مدیرا از این خبر دارن؟ ‫- تو مدیر منی

‫- من خودم تو مظان اتهامم ‫- فکر کردم خوشحال می‌شی

‫باید به «بوسکو» بگی

‫- لعنت بهش ‫- یه سری قوانین وجود داره

‫که واسه محافظت از تو، ‫ماموریت و سازمانه

‫لعنتی

‫متاسفم

‫خوب به حرفم گوش کن

‫دقیقاً همینا رو می‌گی

‫مو به مو

‫خب، بگو ببینم

‫می‌دونستی دارم درباره‌ی اون سازمان غیردولتی تحقیق می‌کنم...

‫...که به آزادی دکتر «سامیه زاهر» کمک کرد؟

‫تا احتمال نفوذ خارجی رو ارزیابی کنم؟

‫آره، نه، اصلاً داری چی می‌گی؟

‫«سامیه» حدس زد که من از طرف آژانسم.

‫این دیگه واقعاً غافلگیرکننده بود.

‫دیگه چی؟

‫درخواست ملاقات با «مارشان» رو دادی؟

‫- آره. ‫- و تو هم اینو به «مارشان» گفتی.

‫آره.

‫خب، تبریک می‌گم.

‫این یه لول جدید از گند زدنه، حتی واسه تو.

‫از این به بعد، فقط به من گزارش می‌دی.

‫در مورد هر چیزی که به «سامیه زاهر» مربوط می‌شه.

‫دیگه «مارشان» هیچ کاره‌ست، فهمیدی؟

‫می‌دونی اگه با هم روبرو بشن چی می‌شه؟

‫- نمی‌دونم، فکر کنم. ‫- واقعاً؟ چون منم همین فکرو می‌کنم.

‫ازم خواست که ازش محافظت کنم.

‫- از کی؟ ‫- عثمان عبدالعزیز

‫یه مامور عالی‌رتبه‌ی سودانیه.

‫و رابط بین سرویس اطلاعاتی ‫امارات متحده عربی...

‫و سودانی‌ها و چینی‌ها و آژانس خودشه.

‫اون کثافت برگشته به لندن؟

‫نمی‌دونم از کی اینجاست، ولی...

‫خیله‌خب، تمومه، می‌تونی بری.

‫کار درست رو انجام دادی.

‫اشتباه برداشت نکن، هنوزم یه مامور افتضاحی.

‫ولی این نشون می‌ده...

‫در واقع، برو دیگه.

‫«تهران، ایران»

‫دو تا موقعیت هست که داده‌هاشون با ‫این موقعیتی که اینجا پیدا کردیم یکیه.

‫یه لحظه صبر کن.

‫- سلام. ‫- «تو جادوگری؟»

‫لعنتی، مچم رو گرفتی.

‫«منظورم از اون مدل «هری پاتر»ی نیست.»

‫- منظورم مدل «مکبث»ـه. ‫- «چیزی زدی؟»

‫نشئه‌ی جادویی‌ام که تو راه انداختی.

‫صبر کن، یواش‌تر.

‫«آخر هفته باید برم «بحرین».»

‫یه کنفرانس انرژیه‌. بابام نمی‌تونه بره، ‫من جاش می‌رم.

‫«باهام بیا. توی یه هتل پنج ستاره می‌مونیم.»

‫«شامپاین و خاویار و جکوزی هم به راهه.»

‫می‌خوای همین امشب با هواپیما ‫پاشم بیام «بحرین»؟

‫نه، من با پسر سلطان رفیقم، ‫واسه همین جت شخصی‌ش رو می‌فرسته.

‫منظورت امیر «برونئی»ـه؟

‫«آره، رفیق صمیمیمه. وقتی من «کورنل» بودم، ‫اون می‌رفت دانشگاه «کلمبیا».»

‫«می‌تونم باهاش آشنات کنم، ازش خوشت می‌آد.»

‫باشه «رومئو» خان.

‫حله.

‫«حسن» قراره بره به یه کنفرانس توی «بحرین».

‫- «گریملین» رو دعوت کرده. ‫- آره، می‌دونیم، داریم تمام جزئیات رو چک می‌کنیم.

‫- می‌تونم باهات حرف بزنم؟ ‫- البته.

‫بعداً ادامه‌ش می‌دیم.

‫- موضوع چیه؟ ‫- اون اینفلوئنسره کیه؟

‫«کیتی» اونجا می‌مونه تا حواسش رو پرت کنه، ‫یکی دیگه هم پیشنهاد رو بهش می‌ده.

‫ببین «کریگ»...

‫- تو اون دختره رو انتخاب کردی؟ ‫- این چه ربطی به موضوع داره؟

‫واسه همینه که نباید به مردا اجازه داد ‫که طعمه رو انتخاب کنن.

‫به یه دختری نیاز داری که بشه باورش کرد.

‫- داری حسودی می‌کنی؟ ‫- جاسوسی سخت‌تر از این حرفاست «کریگ».

‫اگه «کیتی» رو بفرستی به یه کنفرانس ‫پر از مدیرای خسته و بی‌حوصله...

‫اون‌وقت کلی توجه جلب می‌کنه.

‫ماه‌ها تلاشِ دقیقِ «گریملین» رو به باد نده.

‫به یه رویکرد درست و حسابی فکر کن

‫من مسئول استخدامم، نه تو

‫پس درست انجامش بده

‫برو بابا، خودت انجامش بده

‫باشه، فهمیدم ‫هنوزم واسه شامِ امشب قرار داریم؟

‫ساعت هشت

‫«زنجیره تأمین الماس از کوه‌های ‫جمهوری آفریقای مرکزی شروع می‌شه»

‫«در ازای حمایت از رژیم‌های ضعیف»

‫«دولت به تدریج کنترلِ مهم‌ترین منابعش رو ‫به روس‌ها واگذار کرد»

‫فعالیت گروه «جنت الشهدا» ‫روی معدن «آگبادو» متمرکز بود

‫قبل از اینکه ذخایرش تموم بشه و عملیات اونجا متوقف بشه

‫الان دارن سنگ‌ها رو از چهار تا معدن دیگه استخراج می‌کنن

‫توی «کوکی»، و اینجا توی «نیدوک» ‫و «یانگا»، و توی «دایما»

‫«صادرات از تمام این مناطق طبقِ ‫طرح فرآیند کیمبرلی ممنوعه»

‫«واسه همین گروه جنت الشهدا ‫الماس‌ها رو به بازار جهانی قاچاق می‌کنه»

‫«از طریق یه عمده‌فروش ‫توی محله‌ی الماسِ (آنتورپ)»

‫«این یارو (میکیل دی بروین)»

‫«الماس‌های خام رو تراش می‌ده و مدارک رو جعل می‌کنه ‫تا نشون بده مالِ (آفریقای جنوبی) هستن»

‫یا (استرالیا) یا (کانادا)

‫«قبل از اینکه سنگ‌های بزرگ‌تر و ارزشمندتر رو بفروشه»

‫توی زنجیره‌ی تأمین به عمده‌فروش‌های دیگه

‫«جایی که با فاکتورهای جدید ‫بیشتر قانونی جلوه داده می‌شن»

‫«از طرف اون شرکت‌های دیگه»

‫یه جایی توی این زنجیره...

‫یا توی جریان نقدینگیِ برگشتی، یه نقطه‌ضعف پیدا می‌کنیم

‫یه حلقه‌ی ضعیف برای نفوذ دادنِ یه مأمور یا نفوذی ‫تا بتونیم به اون اسکاندیناویاییه برسیم

‫ردِ پول و ردِ آدم‌ها رو بگیرید

‫حسابی فشار بیارید

‫شکارِ خوبی داشته باشید

‫باب، متأسفم، همین الان پیامت به دستم رسید

‫یادم رفت. حس می‌کنم خیلی احمقم.

‫- اینطوری نگو. ‫- داری بدترش می‌کنی.

‫باشه.

‫وقتی منتظرت بودم، اینو پیدا کردم.

‫می‌دونی چیه؟

‫کادوی کریسمس پارساله.

‫همون دفتر خاطراتیه که برات فرستادم. ‫کاملاً هم خالیه.

‫- نه، خالی نیست. ‫- چرا، هست.

‫نیست، نگاه کن.

‫«پاپیِ عزیزم، بابت این چیز قشنگ ازت ممنونم.»

‫«باعث می‌شه دلم بخواد یه کتاب کامل درباره‌ت بنویسم، با عشق، پدرت.»

‫اون ضرب‌المثل معروف رو که می‌دونی: «چیزی رو بنویس که می‌شناسی.»

‫آخر ماه...

‫می‌خوام یه کلبه توی «لیک دیستریکت» اجاره کنم.

‫قراره کلی پیاده‌روی کنیم تا بالای کوه «اسکافل پایک».

‫آره، ما هیچ‌وقت همچین کاری نمی‌کنیم.

‫واسه همین می‌خوام شروع کنم.

‫جدی می‌گم، من و تو، آخر ماه.

‫آخر ماه عالی می‌شه.

‫یا ماه بعد، یا ماه بعدترش.

‫یا اصلاً چطوره همین الان غذای تایلندی سفارش بدیم؟

‫نمی‌تونم، وقت فیزیوتراپی دارم.

‫تازه رسیدم خونه، کنسلش کن.

‫نمی‌تونم «باب»، اجباریه.

‫حالت چطوره آقای «کولبی»؟

‫پات در چه حاله؟

‫فرقی نکرده.

‫دردی داری؟

‫فقط همون دردِ همیشگی.

‫بسیار خب.

‫بذار یه نگاهی بهش بندازم

‫مطمئنم می‌تونیم دردش رو کمتر کنیم

‫چه حسی داری؟

‫- «اون مامور شماست؟» ‫- آره، یه ذره بالاتر

‫- آره ‫- «نه، دفترِ (ایران)»

‫از یک تا ده، چقدر درد داری؟

‫هفت

‫«اینجا چی؟»

‫«اینجا»

‫«می‌خوام هویت مامور رو شناسایی کنی»

‫حس بی‌حسی داری؟

‫نه، فقط درده

‫- «نه، مامور توی (بحرین) نیست» ‫- اونجا

‫همین کافیه

‫«برای رسیدن به نتایج دائمی...»

‫«...این کار به تعهد و همکاری بیشتری ‫با این روند نیاز داره.»

‫«راستش، خیلی بهترم.»

‫«تقریباً اصلاً دردی حس نمی‌کنم.»

‫این کارها زمان می‌بره

More Farsi Persian subtitles for The Agency

അഭിപ്രായങ്ങൾ

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left