ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
تو کي هستي؟
...کيبا
.اوکامينوسوکه
کيبا؟
.کيبا
.خودتون ببينين
...لعنتي
چطور جرأت ميکني تمرينات دوجوي کازاما رو مختل کني؟
...تمرين عجيبيه
...مهارتتون هم خيلي آبکيه
.مثل اين خرمالو
چي؟
...آشغال چطور جرأت ميکني سبک ما رو مسخره کني؟
.ارزش تمسخر هم نداره
تو رو به عنوان گرگ ميشناسن؟
.رفتن
.زودباش، برگرد خونه
.نه، نميتوني اينطوري بيرون بري
.بيا، زود برگرد خونه
.بس کن
...خوشحالم
مخش معيوبه؟
کيبا اوکامينوسوکه؟ .قطعاً يه ولگرده
.به هر حال، ميخواستم شما رو در جريان بذارم
سبک مبارزهش چي بود؟
.سبکش... لاي بود
.خيلي ماهر بود
.بلند شو
.بلند شو، گونبي - .استاد -
.شمشيرتو بکش
.مثل اون بهم حمله کن
.زودباش
فهميدي؟
...اصول دوجوي کازاماي ما
.هر سبکي رو شکست ميده
...اين گرگ
.ميخوام بکشمش
.بيا اينجا کمي استراحت کنيم - .باشه -
.هي، اينجا استراحت ميکنيم
.صبر کن
.اون آب، آشاميدني نيست
به تو چه مربوطه؟
...اگه فکر ميکني دروغ ميگم
.پس امتحانش کن
.درست ميگه
اين آب از کوه هيگاسا مياد .و ضايعات معدني سمي داره
دليل اکثر کشاورزها که روستا .رو ترک کردن، همين بوده
،هي، به من آب بده ...حتي اگه آلوده باشه
.چون دارم از تشنگي ميميرم
.خفه شو واسه چي ناله ميکني؟
!الانه که بدنم تَرَک بخوره
.اينم بخشي از مجازاتته
تشنگي باعث ميشه که بهتر .درمورد جنايتت فکر کني
.مثل سگ از اربابتون پيروي ميکنين
.بخور
!هي! هي! هي کي بهت اجازه داد؟
.جوش نزن و بيا يکي بگير
...کاروبي
اسمت چيه؟
.کيبا اوکامينوسوکه
.من کيهاچيام
.از يه خونوادهي سامورايي دزدي کردم
.من دلهدزد نيستم
تا حالا اسمم رو نشنيدي؟
.نه
کمي ميخواي؟
،اسم عجيبي داري .ولي آدم با ملاحظهاي هستي
...اين شبيه اونه
.شبيه پدرم زماني که زنده بود
.از دوجو امرار معاش ميکرد
مسافرخانه
.هميشه گرسنه بودم
تا کي ميخواي دنبال ما بياي؟
،اگه دنبالمون بياي .تو هم دستگير ميشي
...افسر
اون رونين چيکار کرده؟
.اين خيلي شيرينه
واقعاً نميدوني؟
.اون کاوازو ماگوبيه
موندو نيشينا ...که نگهبان معدن بود
...معدن شوگان
.اون نگهبان رو کشت
.معدن طلاي کوه هيگاساياما کمي دورتر از اينجاست
.يه سال پيش بسته شد
...نيشينا اونجا گشت ميزد
.که ماگوبي اونو کشت
واسه چي؟
.ميگه ازش خوشش نمياومد
...هي، شما آقاي تاکادا هستين
که از قلعه مياد؟
.بله
.زنداني من از ايستگاه پستي نيشيداست
.تمام سربازهامون به خاطر آب مسموم شدن
مسموم؟ - .آره -
بايد اين زن جنايتکار رو پيش .فرماندار آراکاوا ببرم
...حال مافوقم خيلي بده
...ازم خواست که از شما اجازه بگيرم
.که به شما ملحق بشم
نامه داري؟
.اوه، اين زن، اوني آزامي اورن هست
.با قاضي شهر نيشيدا رابطه داشت
.ولي در آخر، قاضي ازش دست کشيد ...به خاطر انتقام اونو کشت
.و خونهش رو آتيش زد
.راه بيفتيم
.هي، نميشه کمي آرومتر بري
.وقتي برسيم راحت ميشي، نگران نباش
...ولي
،بعد مصلوب ميشم منظورت همينه؟
.ولي شايد به اونجا نرسم
!احمق
.ماگوبي، سرنوشتت رو بپذير
.ببين، دارن واسه تو ميان
.سلام
ما از آراکاوا اومديم .که مسئوليت رو به عهده بگيريم
.بذار هويتشون رو بررسي کنيم - .ممنون -
.راحت باش
.اين چيزي نبود که قول داده بودين
هيچ فرقي نميکنه که اينجا بميري .يا توي ادو مصلوب بشي
!الان بمير - !خوک -
حتي يه بچه هم ميتونه يه آدم .اسير و درمونده رو بکشه
!برگرديم
ماگوبي، اونها کي بودن؟
.نميدونم - چي؟ -
.حتماً يه دليلي داشته که ميخواستن بکشنت
!حرف بزن
!بس کن
بهت گفت که نميدونه، درسته؟
به هر حال، اگه عجله نکنين .باز هم برميگردن
...جناب کيبا
...ميتوني اونها رو تا
ايستگاه پستي آراکاوا همراهي کني؟
.بهت پول ميدم
چقدر؟
دو ريو چطوره؟
.باشه
...ولي
.ميخوام تنها باهاش صحبت کنم
ميخوام بهم بگي .کي ميخواد تو رو بکشه
.وگرنه نميتونم ازت دفاع کنم
.گول خوردم
يه مردي به اسم جينروکو هيگاسا .از من سوءاستفاده کرد
جينروکو هيگاسا؟
.توي کوه هيگاسا پنهان شده
اون و افرادش دارن مخفيانه .معدن طلا رو حفاري ميکنن
،نزديک بود لو بره ...که از من استفاده کرد
.تا افسر گشتي معدن رو بکشه
.قول داد کمکم کنه که فرار کنم
!احمقها
...همهتون با هم
نميتونين يه نفر رو بکشين؟
...اجيرش کرديم
.تا نگهبان رو بکشه .نه چيز ديگه
فقط به خاطر پول .اين معامله رو قبول نکرد
.به معدن هم چشم داشت
.بايد از شرش خلاص بشيم
...بابا
!بابا - !اوترو -
کي اينکارو باهات کرد؟ - .من بودم -
.اوترو از کنترل خارج شده بود
.امروز لخت برگشت
!احمق
...هميشه سر ما داد ميزنه
،ولي سر اوترو نه ...اوترو لوس شده
.اون خواهرته
،اگه يه بار ديگه اينکارو بکني .ازت نميگذرم
...گوش کنين
.ديگه نبايد وقت رو تلف کنيم
...اگه ماگوبي به آراکاوا برسه
.ديگه هيچکاري نميتونيم بکنيم
.جيروتا، اين بار تو برو
.بايد اونو بفرستي به دَرَک
واسه چي نگران مني؟ قبلاً همديگه رو ديديم؟
.شايد ديديم
.خيلي شبيه پدرمي
پدرت؟ يعني اينقدر پيرم؟
...يه بچه بودم
.که پدرم کشته شد
سامورايي بود؟
.يه رونين
پس تو هم مثل اون شدي، درسته؟
.ولي چنين آرزوي واسه پسرم ندارم
...تخصص پدرم
.توي دوجو بود
...يه روز
.واسه دوجو به استان کوشو رفت
.هفت سالم بود
،سال ششم دوران تنپو بود .اواخر پاييز
،بعد از يه درگيري شديد .دنبالش کردن
...اينطوري
.زندگي رونينوارش به پايان رسيد
...که اينطور .ولي من از پدرت باهوشترم
،عجيبه، به حرفهات که گوش ميدادم .حس کردم انگار ميشناسمش
...مطمئنم ميدوني که
ازت چه انتظاري دارم، درسته؟
.بيا باهم باشيم .بهت پول زيادي ميدم
اگه قبول نکنم چي؟
ميخواي تا ابد يه رونين فقير باشي؟
ماگوبي، از ابتدا دنبالتون کردم ...تا بتونم ببينم
.چطور خودتو از اين قفس آزاد ميکني
چي پچپچ ميکنين؟ ...فقط چشم ازش
No comments yet. Be the first to leave one.