La cravate

La cravate

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ ഡൗൺലോഡ് ചെയ്യുക

റിലീസ് വിവരങ്ങൾ

La cravate 2020 DOC FRENCH 1080p WEB H265-FW
കമന്ററി എഴുതിയത് Francofilms
✔ ترجمه از گروه تلگرامی: FrancoFilms ✔ مترجم: اشکان هیدی

ടാഗുകൾ

webdl
professional_translation
പ്രസിദ്ധീകരിച്ചത്: 2024-12-25
ഡൗൺലോഡുകൾ: 41
ശ്രവണ വൈകല്യമുള്ളവർക്ക്: No
FPS: 24

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ പ്രിവ്യൂ

ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.

ارائه‌ای از گروه ترجمه فرانکوفیلم

‫می‌تونی روی صندلی بشینی.

‫خب، این هم متن.

‫این اسم فیلم میشه؟

‫آره، احتمالاً.

‫ " کراوات "

‫این متن بر اساس مصاحبه‌ها ‫و فیلمبرداری‌هایی نوشته شده...

‫...که از نوامبر 2016 ‫تا جولای 2017 انجام شده است.

‫بخش اوّل: آغاز کمپین

‫باستین رنیه هیچوقت دیر نمی‌کرد.

‫صبح یک روز معمولی بود و این جوان

‫اولین نفری بود که به دفتر حزب رسید.

‫از در پشتی وارد شد، سپس

‫کرکره‌ای که از ویترین ‫محافظت می‌کرد رو بالا کشید.

‫او پسری 20 ساله بود، با ‫اندامی درشت و گردنی سترگ که

‫در بالای آن سری گرد با موهای موشی‌رنگ بود.

‫صورتش دماغ شیپوری به خود داشت، ‫با گونه‌های برجسته و پوستی عاری از مو،

‫لب‌هایی که حالت غنچه‌ای ظریفی ‫داشتند، جزئیاتی حاکی از آن که هنوز...

‫... کودکی کاملاً از وجودش رخت بر نبسته است.

‫با این حال، اگر با دقت بیشتری به او ‫نگاه می‌کردی، قادر بودی نگاه‌های زیرچشمی

‫چشم‌های کوچک و باریکش ‫را ببینی که نشان می‌داد

‫درک عمیقی از دنیا دارد.

‫صدای توقف کرکره رو شنید.

‫دفتر منطقه‌ای حالا برای ‫بازدیدکننده‌ها باز شده بود.

‫و رئیسش هنوز نیامده بود.

‫باستین دیگر از تاخیرهای همیشگی اوعصبانی ‫نمی‌شد، ولی تعجب می‌کرد که چطور...

‫...آدم منظمی مثل اریک ریشرموز می‌تواند

‫نسبت به وقت‌شناسی تا این حد بی‌توجه باشد.

‫این عضو جوان حزب از وقت انتظار ‫برای انجام کارهای اداری استفاده کرد.

‫اخیراً ترفیع گرفته بود و از توجهی ‫که به او شده، خوشحال بود،

‫کارش را به عنوان دبیر حوزه ‫با جدیت به انجام می‌رساند.

‫بالاخره اریک با همان روحیۀ خوبی که همیشه

‫موقع ورود به دفتر داشت، ظاهر شد.

‫زیردستش وسایلش را جمع کرد تا

‫صندلیش را مرتب کرد و منتظر دستورات ماند.

‫از آنجا که انتخابات ریاست جمهوری ‫نزدیک بود، به باستین ماموریت داده شد تا

‫برای مارین لوپن (رهبر حزب جبهه ملی فرانسه) ‫که نامزد حزب بود، حمایت جمع کند.

‫از طرف دیگر، اریک خودش رو مشغول ‫نوشتن یک اطلاعیه مطبوعاتی کرد که

‫حتماً باید شخصاً به تایید معاون رئیس می‌رسید.

‫اولی هنوز دست خالی بود وقتی ‫دومی پیامی دریافت کرد و اعلام کرد:

‫خب، تموم شد، تاییدیه‌هام رو گرفتم.

‫اطلاعیه‌ات رو تایید کرد؟

‫باستین که از دیدن همکارش که اینقدر راحت

‫با نفر دوم حزب صحبت می‌کرد متعجب ‫شده بود و در موردش از اریک پرسید.

‫اریک هم با رضایت گفت، آره دیگه!

‫باستین به یکباره متوجه ‫شد که چقدر زمان از اولین

‫ملاقاتشان در گروه پوسترچسبان‌ها گذشته است.

‫حالا، اریک یکی از مدیران استان بود ‫و با بزرگان حزب هم‌صحبت می‌شد.

‫ولی باز هم، باستین با خودش ‫می‌گفت، که با همه ساده برخورد می‌کند.

‫گویی که افکارش را می‌خواند،...

‫...مافوقش با مهربونی تشویقش کرد ‫تا مهارت‌های سیاسیش را توسعه دهد.

‫در مورد اطلاعیه‌ها، ‫روراست بگم، باید عادت کنی

‫که هر دو هفته یکی بنویسی.

‫ولی من سعی کردم...

‫چون واقعاً، قبلاً دو ساعت طول می‌کشید

‫تا یکی بنویسم، الان می‌تونم تو ‫بیست دقیقه یکی بنویسم،...

‫وقتی عناصر اصلی رو ‫می‌شناسی، خیلی سریع پیش میره

‫در نهایت، حتی می‌تونه ‫کمتر از اینم طول بکشه.

‫نه موافقم، ولی...

‫ولی هیچی تو آمیان ‫اتفاق نمی‌افته!

‫بعداً وقت می‌ذاریم، صفحات روزنامه ‫کوریه پیکارد آمیان رو می‌خونیم.

‫بهت اطمینان می‌دم که ‫می‌تونیم یه چیزی پیدا کنیم.

‫سلام خانم.

‫سلام آقا.

‫یه کوریه پیکارد می‌خوام، و یه قهوه لطفاً.

‫به نظرم جالبه.

‫خوب متوجه منظورش میشی؟

‫آره، کاملاً.

‫وقتی افکاری رو بهت نسبت میدن، ‫هیچ جاش اشتباه نداره؟

‫نه، مشکلی نیست.

‫تا اینجا، همه چی در مورد من خوبه.

‫باشه.

‫خب، ادامه بدیم.

‫دوره‌ای بود که تب بزرگ انتخاباتی

‫که هر پنج سال کشور رو می‌گرفت، ‫شیوع پیدا کرده بود.

‫بحث‌های سیاسی موضوع اصلی مکالمات شده بود،

‫به خصوص که نتیجه رای‌گیری ‫نامشخص به نظر می‌رسید.

‫فرانسه مضطرب بود، بیکاری ‫ادامه داشت، اقتصاد جهانی‌شده...

‫...عادت‌ها رو به هم می‌ریخت، ‫ورود گسترده پناهندگان، زندگی...

‫...روزمره رو مختل می‌کرد، حملات ‫تروریستی خونین می‌خواستن وحشت ایجاد کنن.

‫اعتماد شهروندان به ‫رهبرانشون با هر رسوایی سیاسی

‫از بین می‌رفت، و جبهه ملی ‫، حزبی که خیلی‌ها

‫اون رو خطرناک می‌دونستن، خودشو به عنوان ‫گزینه‌ای که باید امتحان بشه، معرفی می‌کرد.

‫باستین همش درگیر کار بود.

‫سلام خانم‌ها، مارین لوپن برای 2017.

‫باشه، خیلی خوب، روز ‫خوبی داشته باشید خانم‌ها.

‫اغلب اوقات تو بازارها دیده ‫می‌شد که تبلیغات پخش می‌کرد،

‫با آرامشی که ناشی از تجربه بود.

‫اون از پنج سال پیش فعال سیاسی بود.

‫باستین میشه یه کم بری عقب؟

‫ممنون، بعداً یه قهوه برات میگیرم.

‫آه چه مهربون، چه مهربون، ‫برام قهوه می‌خره، همین خودش خوبه.

‫یکم صبر می‌کنیم ببینیم کسی رد میشه.

‫سلام خانم‌ها، مارین لوپن برای 2017 (نامزد حزب جبهه ملی فرانسه در انتخابات ریاست جمهوری).

‫ممنون.

‫روز خوبی داشته باشید؟

‫سلام آقا.

‫مارین لوپن برای 2017.

‫روز خوبی داشته باشید آقا.

‫محافظت شده از توهین‌ها به خاطر اعتقاد ‫سیاسیش، تحریک شده ناشی از موج حمایتی که

‫جبهه ملی در انتخابات قبلی ‫به راه انداخته بود، اون همچنین

‫خودش رو لایق دیده شدن جلوی ‫دوربین می‌دونست تا در طول کمپین،

‫ندای حزب رو طنین‌انداز کنه.

‫خوبه، من نکات رو مرور کردم، خوبه.

‫اول، مقامات بالاترش مراقب بودن.

‫کادرهای حزب هیچوقت خیلی دور ‫نبودن و نظاره‌گر اجرای نقشش بودن، و

‫گاهی ترجیح می‌دادن در فیلمبرداری‌ها ‫همراهیش کنن، تا مطمئن بشن که

‫استدلال‌های ارتباطی ‫رو درست منتقل می‌کنه.

‫اریک به عنوان یه الگوی خوب شناخته شده بود.

‫در مقابل مخالفان، باستین حالا می‌دونست ‫چطور آرامشش رو حفظ کنه و استدلال‌های

‫قوی رو در زمان ‫مناسب مطرح کنه، تا

‫مخاطبی که تحت تأثیر شهرت بد ‫جبهه ملی قرار گرفته رو غافلگیر کنه.

‫ولی خب، به هر حال، آدم می‌تونه موافق

‫یا مخالف باشه، ولی این مردم ‫هستن که باید تصمیم بگیرن.

‫خب، در این صورت، ‫آدم دموکرات نیست، ولی...

‫به هر حال، من معتقدم در ‫دموکراسی مردم حق دارن.

‫در فرانسه، افزایش راست افراطی نداریم.

‫در فرانسه، ما راست افراطی نیستیم.

‫سال‌هاست که ما برای جبهه ملی مبارزه ‫می‌کنیم، و جبهه همچنان ادامه داشته، با

‫همون اصل میهن‌پرستی، ‫بعد از همه این سال‌ها، حتی با

‫تغییرات عقیده در حزب و غیره.

‫اما ایده اصلی میهن ‫همیشه چیز قدرتمندی بوده.

‫خوشبختانه تغییراتی هم صورت گرفته.

‫بله، خوشبختانه تغییراتی بوده، البته.

‫در نهایت، با اطمینان از ‫توانایی‌های سخنوری جوان و وفاداری

‫بی‌چون و چراش به تزهای ‫حزب، جبهه ملی باستین رو در

‫نقش نماینده جوانان و نوسازی تأیید کرد.

‫و گذاشتن خودش تنهایی کار کنه.

‫این ادعای داعش که میگه ‫پشت حمله با کامیون‌های

‫انتحاری دیشب در برلین بوده، از طریق آژانس

‫تبلیغاتیش حدود ساعت 8:30 اعلام شد.

‫ژاک دیبونا، این ادعا را که این روش...

‫باستین درهای زندگی خصوصیش ‫رو کاملاً به روی دوربین باز کرد، اما

‫اجازه ورود به جاهایی که ‫عضویتش در جبهه ملی رو

‫نگه می‌داشت نداد، محل ‫کارش و محیط خانوادگیش.

‫اون فقط وقتی اجازه ورود ‫به خونه دوران بچگیش رو

‫داد که والدینش به مسافرت رفته بودن.

‫باستین رنیه تو یه روستای ‫کوچیک نزدیک بووه بزرگ شده بود،

‫تو مزرعه اجدادیش که ‫والدینش بازسازیش کرده بودن.

‫اون عاشق سرزمینش بود.

‫در کودکی، مزارع و جنگل‌های ‫منطقه پیکاردی که اطرافش رو

‫احاطه کرده بود اونقدر تحت ‫تأثیرش قرار داده بود که امروز هم

‫وقتی مجبور بود برای کارهاش ‫دور بشه، زود دلتنگ می‌شد.

‫در دوران نوجوونی، تابستون‌ها ‫به عنوان کارگر ساختمونی روی

‫پروژه‌های پدرش که یه شرکت بزرگ ‫ساختمانی رو مدیریت می‌کرد، کار می‌کرد.

‫با دیپلمی که گرفته بود، و علی‌رغم ‫روابط سختش با والدینش،

‫تصمیم گرفت علاقه‌ش ‫رو دنبال کنه و رفت

‫تو دانشکده مهندسی عمران آمور درس بخونه.

‫بعد از ترک دانشگاه تو پایتخت منطقه موند.

‫موقعی که کمپین شروع ‫شد، تازه یه موقعیت تو یه

‫دفتر مهندسی پیدا کرده بود چون می‌خواست ‫استقلالش رو نشون بده، نمی‌خواست

‫مدیریت شرکت پدرش رو به دست بگیره.

‫کمی بعد از اولین فعالیت‌های ‫تبلیغاتی، کارفرماهاش بهش فهموندن

‫که از فعالیت سیاسیش خبر دارن.

‫دوره آزمایشیش تموم شده بود، ‫بی‌کفایتیش رو بهونه کردن و اخراجش کردن.

‫باستین دوباره احساس کرد ‫قربانی آزار و اذیت شده.

‫در طول تحصیلش، به ‫خاطر عقاید خیلی مشهودش

‫درگیری‌های منظمی با معلم‌هاش داشت که

‫حتی باعث شد زودتر از ‫موعد تحصیلش رو تموم کنه.

‫اما حاضر نبود مبارزه عقیدتی رو رها کنه.

‫به حرفه‌ای که باعث ثروت ‫خانواده‌ش شده بود پایان داد،

‫فعالیت‌های سیاسیش رو به آمیان ‫محدود کرد، و تصمیم گرفت آینده

‫شغلیش رو به سمت روستای دوران ‫کودکیش تغییر بده، جایی که در ابتدا

‫فقط یه شغل دانشجویی ‫بود، پشت پیشخوان

‫یه مجموعه تفریحی ‫تو منطقه صنعتی نزدیک به روستاش.

‫اینجا، فعالیت‌های سیاسیش ‫هیچ خطری از جنبه تلافی نداشت.

‫رئیسش به همون حزبی رأی می‌داد ‫که اون رأی می‌داد، و وقتی قراره

‫خوش بگذرونی، سیاست موضوع بحث نیست.

‫بعضی شب‌ها، وقتی مشتری‌ها ‫می‌رفتن، باستین می‌تونست از محل

‫برای تمرین علاقه‌ش یعنی ‫بازی لیزری استفاده کنه، که

‫اونو تو 12 سالگی توی تولد ‫یه دوستش کشف کرده بود.

‫یه اشتباهی داره، من تو 10 ‫سالگی لیزر رو کشف کردم.

‫خب، این جزئیات منه.

‫وقتی نوجوون بود، بلافاصله شیفته فضای

‫این فعالیت شد که شبیه تمرین ‫نظامی بود، جایی که بازیکن‌ها با یه

‫تفنگ اشعه نوری، و لباس‌های مجهز به سنسور،

‫توی یه هزارتوی پر از ‫گرافیتی با هم می‌جنگیدن،

‫با ریتم موسیقی الکترونیک کرکننده.

‫باستین هر هفته توی یه ‫تیم که کاپیتانش شده بود

‫برای مسابقاتی که گاهی بازیکن‌های ‫سراسر فرانسه رو دور هم جمع می‌کرد،

‫تمرین رزمی می‌کرد.

‫اسم مستعارش، همرز، ‫که چند سال پیش طبق رسم انتخاب کرده بود،

‫حالا تو این محیط یه اسم شناخته شده بود.

‫آره.

‫به نظر میاد لیزر...

‫در واقع یه چیز خیلی خشنه.

‫چطور یه کم توضیحش می‌دید؟

‫چطور؟

‫تمرین نظامی، مسلح با تفنگ، تمرین رزمی...

‫تمرین رزمی؟

‫آره، هر هفته تمرین رزمی داشتن.

‫در عین حال، آیا این‌ها ‫اصطلاحات درستی نیستن؟

‫نه خب.

‫تمرین ورزشی.

‫تفنگ لیزری.

‫یه اسلحه‌ست؟

‫آره، ولی تفنگ نیست.

‫البته این حرف‌ها از دید من ‫به عنوان رئیس فدراسیونه.

‫باستین یه فدراسیون ملی تاسیس کرد تا

‫این فعالیت رو به سطح ورزش‌های رسمی برسونه.

അഭിപ്രായങ്ങൾ

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left