ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
ارائهای از گروه ترجمه فرانکوفیلم
میتونی روی صندلی بشینی.
خب، این هم متن.
این اسم فیلم میشه؟
آره، احتمالاً.
" کراوات "
این متن بر اساس مصاحبهها و فیلمبرداریهایی نوشته شده...
...که از نوامبر 2016 تا جولای 2017 انجام شده است.
بخش اوّل: آغاز کمپین
باستین رنیه هیچوقت دیر نمیکرد.
صبح یک روز معمولی بود و این جوان
اولین نفری بود که به دفتر حزب رسید.
از در پشتی وارد شد، سپس
کرکرهای که از ویترین محافظت میکرد رو بالا کشید.
او پسری 20 ساله بود، با اندامی درشت و گردنی سترگ که
در بالای آن سری گرد با موهای موشیرنگ بود.
صورتش دماغ شیپوری به خود داشت، با گونههای برجسته و پوستی عاری از مو،
لبهایی که حالت غنچهای ظریفی داشتند، جزئیاتی حاکی از آن که هنوز...
... کودکی کاملاً از وجودش رخت بر نبسته است.
با این حال، اگر با دقت بیشتری به او نگاه میکردی، قادر بودی نگاههای زیرچشمی
چشمهای کوچک و باریکش را ببینی که نشان میداد
درک عمیقی از دنیا دارد.
صدای توقف کرکره رو شنید.
دفتر منطقهای حالا برای بازدیدکنندهها باز شده بود.
و رئیسش هنوز نیامده بود.
باستین دیگر از تاخیرهای همیشگی اوعصبانی نمیشد، ولی تعجب میکرد که چطور...
...آدم منظمی مثل اریک ریشرموز میتواند
نسبت به وقتشناسی تا این حد بیتوجه باشد.
این عضو جوان حزب از وقت انتظار برای انجام کارهای اداری استفاده کرد.
اخیراً ترفیع گرفته بود و از توجهی که به او شده، خوشحال بود،
کارش را به عنوان دبیر حوزه با جدیت به انجام میرساند.
بالاخره اریک با همان روحیۀ خوبی که همیشه
موقع ورود به دفتر داشت، ظاهر شد.
زیردستش وسایلش را جمع کرد تا
صندلیش را مرتب کرد و منتظر دستورات ماند.
از آنجا که انتخابات ریاست جمهوری نزدیک بود، به باستین ماموریت داده شد تا
برای مارین لوپن (رهبر حزب جبهه ملی فرانسه) که نامزد حزب بود، حمایت جمع کند.
از طرف دیگر، اریک خودش رو مشغول نوشتن یک اطلاعیه مطبوعاتی کرد که
حتماً باید شخصاً به تایید معاون رئیس میرسید.
اولی هنوز دست خالی بود وقتی دومی پیامی دریافت کرد و اعلام کرد:
خب، تموم شد، تاییدیههام رو گرفتم.
اطلاعیهات رو تایید کرد؟
باستین که از دیدن همکارش که اینقدر راحت
با نفر دوم حزب صحبت میکرد متعجب شده بود و در موردش از اریک پرسید.
اریک هم با رضایت گفت، آره دیگه!
باستین به یکباره متوجه شد که چقدر زمان از اولین
ملاقاتشان در گروه پوسترچسبانها گذشته است.
حالا، اریک یکی از مدیران استان بود و با بزرگان حزب همصحبت میشد.
ولی باز هم، باستین با خودش میگفت، که با همه ساده برخورد میکند.
گویی که افکارش را میخواند،...
...مافوقش با مهربونی تشویقش کرد تا مهارتهای سیاسیش را توسعه دهد.
در مورد اطلاعیهها، روراست بگم، باید عادت کنی
که هر دو هفته یکی بنویسی.
ولی من سعی کردم...
چون واقعاً، قبلاً دو ساعت طول میکشید
تا یکی بنویسم، الان میتونم تو بیست دقیقه یکی بنویسم،...
وقتی عناصر اصلی رو میشناسی، خیلی سریع پیش میره
در نهایت، حتی میتونه کمتر از اینم طول بکشه.
نه موافقم، ولی...
ولی هیچی تو آمیان اتفاق نمیافته!
بعداً وقت میذاریم، صفحات روزنامه کوریه پیکارد آمیان رو میخونیم.
بهت اطمینان میدم که میتونیم یه چیزی پیدا کنیم.
سلام خانم.
سلام آقا.
یه کوریه پیکارد میخوام، و یه قهوه لطفاً.
به نظرم جالبه.
خوب متوجه منظورش میشی؟
آره، کاملاً.
وقتی افکاری رو بهت نسبت میدن، هیچ جاش اشتباه نداره؟
نه، مشکلی نیست.
تا اینجا، همه چی در مورد من خوبه.
باشه.
خب، ادامه بدیم.
دورهای بود که تب بزرگ انتخاباتی
که هر پنج سال کشور رو میگرفت، شیوع پیدا کرده بود.
بحثهای سیاسی موضوع اصلی مکالمات شده بود،
به خصوص که نتیجه رایگیری نامشخص به نظر میرسید.
فرانسه مضطرب بود، بیکاری ادامه داشت، اقتصاد جهانیشده...
...عادتها رو به هم میریخت، ورود گسترده پناهندگان، زندگی...
...روزمره رو مختل میکرد، حملات تروریستی خونین میخواستن وحشت ایجاد کنن.
اعتماد شهروندان به رهبرانشون با هر رسوایی سیاسی
از بین میرفت، و جبهه ملی ، حزبی که خیلیها
اون رو خطرناک میدونستن، خودشو به عنوان گزینهای که باید امتحان بشه، معرفی میکرد.
باستین همش درگیر کار بود.
سلام خانمها، مارین لوپن برای 2017.
باشه، خیلی خوب، روز خوبی داشته باشید خانمها.
اغلب اوقات تو بازارها دیده میشد که تبلیغات پخش میکرد،
با آرامشی که ناشی از تجربه بود.
اون از پنج سال پیش فعال سیاسی بود.
باستین میشه یه کم بری عقب؟
ممنون، بعداً یه قهوه برات میگیرم.
آه چه مهربون، چه مهربون، برام قهوه میخره، همین خودش خوبه.
یکم صبر میکنیم ببینیم کسی رد میشه.
سلام خانمها، مارین لوپن برای 2017 (نامزد حزب جبهه ملی فرانسه در انتخابات ریاست جمهوری).
ممنون.
روز خوبی داشته باشید؟
سلام آقا.
مارین لوپن برای 2017.
روز خوبی داشته باشید آقا.
محافظت شده از توهینها به خاطر اعتقاد سیاسیش، تحریک شده ناشی از موج حمایتی که
جبهه ملی در انتخابات قبلی به راه انداخته بود، اون همچنین
خودش رو لایق دیده شدن جلوی دوربین میدونست تا در طول کمپین،
ندای حزب رو طنینانداز کنه.
خوبه، من نکات رو مرور کردم، خوبه.
اول، مقامات بالاترش مراقب بودن.
کادرهای حزب هیچوقت خیلی دور نبودن و نظارهگر اجرای نقشش بودن، و
گاهی ترجیح میدادن در فیلمبرداریها همراهیش کنن، تا مطمئن بشن که
استدلالهای ارتباطی رو درست منتقل میکنه.
اریک به عنوان یه الگوی خوب شناخته شده بود.
در مقابل مخالفان، باستین حالا میدونست چطور آرامشش رو حفظ کنه و استدلالهای
قوی رو در زمان مناسب مطرح کنه، تا
مخاطبی که تحت تأثیر شهرت بد جبهه ملی قرار گرفته رو غافلگیر کنه.
ولی خب، به هر حال، آدم میتونه موافق
یا مخالف باشه، ولی این مردم هستن که باید تصمیم بگیرن.
خب، در این صورت، آدم دموکرات نیست، ولی...
به هر حال، من معتقدم در دموکراسی مردم حق دارن.
در فرانسه، افزایش راست افراطی نداریم.
در فرانسه، ما راست افراطی نیستیم.
سالهاست که ما برای جبهه ملی مبارزه میکنیم، و جبهه همچنان ادامه داشته، با
همون اصل میهنپرستی، بعد از همه این سالها، حتی با
تغییرات عقیده در حزب و غیره.
اما ایده اصلی میهن همیشه چیز قدرتمندی بوده.
خوشبختانه تغییراتی هم صورت گرفته.
بله، خوشبختانه تغییراتی بوده، البته.
در نهایت، با اطمینان از تواناییهای سخنوری جوان و وفاداری
بیچون و چراش به تزهای حزب، جبهه ملی باستین رو در
نقش نماینده جوانان و نوسازی تأیید کرد.
و گذاشتن خودش تنهایی کار کنه.
این ادعای داعش که میگه پشت حمله با کامیونهای
انتحاری دیشب در برلین بوده، از طریق آژانس
تبلیغاتیش حدود ساعت 8:30 اعلام شد.
ژاک دیبونا، این ادعا را که این روش...
باستین درهای زندگی خصوصیش رو کاملاً به روی دوربین باز کرد، اما
اجازه ورود به جاهایی که عضویتش در جبهه ملی رو
نگه میداشت نداد، محل کارش و محیط خانوادگیش.
اون فقط وقتی اجازه ورود به خونه دوران بچگیش رو
داد که والدینش به مسافرت رفته بودن.
باستین رنیه تو یه روستای کوچیک نزدیک بووه بزرگ شده بود،
تو مزرعه اجدادیش که والدینش بازسازیش کرده بودن.
اون عاشق سرزمینش بود.
در کودکی، مزارع و جنگلهای منطقه پیکاردی که اطرافش رو
احاطه کرده بود اونقدر تحت تأثیرش قرار داده بود که امروز هم
وقتی مجبور بود برای کارهاش دور بشه، زود دلتنگ میشد.
در دوران نوجوونی، تابستونها به عنوان کارگر ساختمونی روی
پروژههای پدرش که یه شرکت بزرگ ساختمانی رو مدیریت میکرد، کار میکرد.
با دیپلمی که گرفته بود، و علیرغم روابط سختش با والدینش،
تصمیم گرفت علاقهش رو دنبال کنه و رفت
تو دانشکده مهندسی عمران آمور درس بخونه.
بعد از ترک دانشگاه تو پایتخت منطقه موند.
موقعی که کمپین شروع شد، تازه یه موقعیت تو یه
دفتر مهندسی پیدا کرده بود چون میخواست استقلالش رو نشون بده، نمیخواست
مدیریت شرکت پدرش رو به دست بگیره.
کمی بعد از اولین فعالیتهای تبلیغاتی، کارفرماهاش بهش فهموندن
که از فعالیت سیاسیش خبر دارن.
دوره آزمایشیش تموم شده بود، بیکفایتیش رو بهونه کردن و اخراجش کردن.
باستین دوباره احساس کرد قربانی آزار و اذیت شده.
در طول تحصیلش، به خاطر عقاید خیلی مشهودش
درگیریهای منظمی با معلمهاش داشت که
حتی باعث شد زودتر از موعد تحصیلش رو تموم کنه.
اما حاضر نبود مبارزه عقیدتی رو رها کنه.
به حرفهای که باعث ثروت خانوادهش شده بود پایان داد،
فعالیتهای سیاسیش رو به آمیان محدود کرد، و تصمیم گرفت آینده
شغلیش رو به سمت روستای دوران کودکیش تغییر بده، جایی که در ابتدا
فقط یه شغل دانشجویی بود، پشت پیشخوان
یه مجموعه تفریحی تو منطقه صنعتی نزدیک به روستاش.
اینجا، فعالیتهای سیاسیش هیچ خطری از جنبه تلافی نداشت.
رئیسش به همون حزبی رأی میداد که اون رأی میداد، و وقتی قراره
خوش بگذرونی، سیاست موضوع بحث نیست.
بعضی شبها، وقتی مشتریها میرفتن، باستین میتونست از محل
برای تمرین علاقهش یعنی بازی لیزری استفاده کنه، که
اونو تو 12 سالگی توی تولد یه دوستش کشف کرده بود.
یه اشتباهی داره، من تو 10 سالگی لیزر رو کشف کردم.
خب، این جزئیات منه.
وقتی نوجوون بود، بلافاصله شیفته فضای
این فعالیت شد که شبیه تمرین نظامی بود، جایی که بازیکنها با یه
تفنگ اشعه نوری، و لباسهای مجهز به سنسور،
توی یه هزارتوی پر از گرافیتی با هم میجنگیدن،
با ریتم موسیقی الکترونیک کرکننده.
باستین هر هفته توی یه تیم که کاپیتانش شده بود
برای مسابقاتی که گاهی بازیکنهای سراسر فرانسه رو دور هم جمع میکرد،
تمرین رزمی میکرد.
اسم مستعارش، همرز، که چند سال پیش طبق رسم انتخاب کرده بود،
حالا تو این محیط یه اسم شناخته شده بود.
آره.
به نظر میاد لیزر...
در واقع یه چیز خیلی خشنه.
چطور یه کم توضیحش میدید؟
چطور؟
تمرین نظامی، مسلح با تفنگ، تمرین رزمی...
تمرین رزمی؟
آره، هر هفته تمرین رزمی داشتن.
در عین حال، آیا اینها اصطلاحات درستی نیستن؟
نه خب.
تمرین ورزشی.
تفنگ لیزری.
یه اسلحهست؟
آره، ولی تفنگ نیست.
البته این حرفها از دید من به عنوان رئیس فدراسیونه.
باستین یه فدراسیون ملی تاسیس کرد تا
این فعالیت رو به سطح ورزشهای رسمی برسونه.
No comments yet. Be the first to leave one.