ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
تو رو بهعنوان حاکم دامنونیا و مدافع بریتانیا انتخاب میکنم!
تو یه دختری داری
بذار با یه ازدواج به هم ملحق شیم. یه اتحاد
این همه بریز و بپاش براش شده
چرا عموی من جاه طلبی این مرد رو نمیبینه؟
آرتور به نفع ماست
یه لحظه میخوام کنارت باشم،
یه لحظه نمیخوام. بعد وقتی میبینمت...
نمیتونم چشم ازت بردارم
نه، داریم به کینوین خیانت میکنیم
برام مهم نیست - برای گورفید مهمه -
پدر من باهوش و مکاره
کم کم داره میفهمه جریان چیه
جنگجوی آرتور، درفل، از گودال مرگ نجات پیدا کرد
گودال مرگ تو
جونت در خطره. باید بریم
آرتور با گوئینیویر فرار کرده
کارهایی باید انجام بشه
باید بهعنوان همسرم وارد دامنونیا بشی
ما رو عقد کن. همینجا و همین الان
از شما در خونوادهی کلیسای مقدس استقبال میکنیم
باشد که خداوند هر دوی شما رو برای کاری که انجام دادین ببخشه
من عادت دارم رو چمن از خواب پا شم، نه خز نرم
سر صبح اولین چیزی که میبینم
چهرهی ترشروی سگـه
امیدوارم جایگزین لایقی باشم
هوم
یه لحظه!
من و همسرم هیچ حریم خصوصیای نداریم؟
ببخشید که سرزده اومدم
تو تالار بزرگ بهت نیازه
دقیقاً همین الان؟ نمیشه بمونه برای بعد؟
وقتی تو پویس بودی، من در حد خودم وظایف رو انجام دادم
ولی الان یه هفتهست که برگشتی
نصف مردم دامنونیا تو حیاط منتظرن
تا درخواستهاشون خونده شه
مردم به رهبرشون نیاز دارن
کادویس هم اینجاست
چی میخواد
احتمالاً میخواد ازدواجتون رو
تبریک بگه
پس منم باید بهش خوشامد بگم
بهتره اول لباس بپوشیم
هوم
« پادشاه زمستان »
کادویس چطور آدمیه؟
اوتر بهش اجازه داد بر ایزکا حکمرانی کنه
سرزمینی که متعلق به دامنونیاست
پس، کادویس پادشاهیه که قلمرو نداره
وقتی زمینت رو از دست میدی، انگار یه تیکه از خودت رو از دست دادی
دردناکه
تحقیرآمیزه
کادویس دنبال احترامه
هوم
آها
خوب کردی اومدی پیشمون
تقصیر من بود که دیر کردیم، سرورم
صمیمانه عذر میخوام
بذار همسرم رو معرفی کنم
بانو گوئینیویر از هنیس ورن
باعث افتخاره، پادشاه کادویس
داستانهای مهارت و شجاعت مردمتون
در سراسر دنیا به گوش میرسه
بذارین یه نوشیدنی براتون بیارم
پس دختر خوشگل گورفید رو رد کردی
بیشتر از چیزی که فکر میکردم، خایه داری
ولی حالا برام قابل درکه چرا این کارو کردی
چه کمکی ازم برمیاد، کادویس؟
اووین مُرده
یعنی پادشاه موردرد
یکی از سه محافظش رو از دست داده
من میخوام در جایگاه اووین خدمت کنم
نشونهای از دوستی در نظرش بگیر
بین ایزکا و دامنونیا
پیشنهاد سخاوتمندانهایه
به چنین تشریفاتی نیاز نیست
همین که میدونیم از طرف دامنونیا حواست به ایزکا هست کافیه
پادشاه کادویس
حس خوبی داره برگشتم خونه
اینجا رو نگاه
یه جنگجو اومده ملاقاتمون
وای!
نگاش کن!
چی کارت کردن؟
تو پویس به مهمونهاشون غذا نمیدن؟
دیر بجنبی، لنوال غذاهای خوب رو
بیا ببینم
حالت خوبه؟ - آره -
پس، حقیقت داره؟
آرتور با عروس اشتباه برگشته
آرتور میگه یه رهبر خوب
باید ندای قلبش رو دنبال کنه
و چیزی که خودش باور داره درسته
به نظرم مردها حرفهای زیادی به خودشون میزنن
تا کارهاشون رو توجیه کنن
مخصوصاً وقتی پای یه زن وسط باشه
آرتور اینطوری نیست
شوخی میکنم
اگه آرتور میخواد با گوئینیویر ازدواج کنه،
پس حتماً خواسته خدایانه
ولی تعجب کردم بدوین قبول کرد
آرتور پیمانش برای ازدواج با شاهزاده رو بشکنه
قبول نکرد. سانسوم مراسم عقد رو اجرا کرد
سانسوم آدم متعصبیه
اگه بتونه، تمام کافرها رو تبعید
یا به کشتن میده
دست کمش نگیر، درفل
من از سانسوم نمیترسم
روز خوبی داشته باشی
سرورم، بانوی من
امیدوارم حال شما و همسرتون خوب باشه
خداوند خوش بختتون کنه
حالا میتونم پُز بدم
من بودم که شما رو به عقد هم درآوردم
ما خیلی ممنونیم - باعث افتخارمه، سرورم -
و اگه نیاز به کمک من داشتین...
خیلی لطف دارین
آها
درباره یه موضوع دیگه هم...
باید حرف بزنیم، سرورم
ضمانتی از طرف شخص شخیص شما صورت گرفت
در رابطه با اجتماع مسیحیانی که من بهشون خدمت میکنم
باور دارم قرار بر این بود که یه کلیسا بسازیم
درسته
مکانهای مناسب رو بررسی میکنیم
سرورم، اگه اجازه بدین...
من یه مکانی رو از قبل پیشنهاد دادم
در بوتهزارهای مقدس
تو آوالون؟ - نزدیک آوالون -
تو خود روستا نیست، سرورم
نه، آرتور - زمین صافه -
کار روش آسونه
از شرایط سخت هم در امانه
یه چاهم نزدیکشه، آب شیرین داره
ما فقط میخوایم در آرامش عبادت کنیم، بانو مورگان
و در جایی که ایمان داریم مقدسه
دقیقاً مثل شما
هوم
سرورم و بانوی من
افتخار بزرگیه شما هم در اولین مراسم
عشای ربانیمون شرکت کنین - روز خوبی داشته باشی، سانسوم -
شما هم همینطور
رحمت خداوند بر شما
حس میکنی؟
بوی جاهطلبیِ آشکاره
من بهش قول دادم میتونه کلیساش رو بسازه
باید پای قولم بمونم
چیزی میخوای بهم بگی، خواهر؟
باید برم به موردرد سر بزنم
منم میتونم با شما بیام
دوست دارم پادشاه ادلینگ رو ببینم
خوشحالم که راهنمای منی
وگرنه یه عمر طول میکشید تا یاد بگیرم هر راهرو به کجا میرسه
اونقدرم سخت نیست
آرتور میگه تو خیلی باهوشی
هوش و ذکاوت برای یه خانوم مزیت حساب میشه یا نفرین؟
گاز میگیره
با تو خوبه
بعد از مرگ مادرش نمیشد آرومش کرد
ولی به من عادت کرده
بعضی اوقات عصبی میشه
دلایل زیادی برای عصبانیتش داره
این طفلکی مادر نداره
اون پادشاهه
از پوست پیچک و پیچ امینالدوله یه پماد درست کن و بمال به لثهش
میدونم چه دیدی به من داری
من زمین، مقام و اساساً هچی به نامم ندارم
شاید فقط با آرتور ازدواج کردم تا زندگی بهتری داشته باشم
این اصلاً حقیقت نداره
من عاشق برادرتم
درسته، من طرد شدهام
مثل خود آرتور
برای همینه ما همو میفهمیم
فکر میکنی برادر منو درک میکنی؟
چیزهای زیادی باید درباره هم یاد بگیریم
ولی یه چیزی رو مطمئنم
من و تو میتونیم دوست یا دشمن هم باشیم
ولی آرتور به هر دوی ما نیاز داره
مورگان روی من حساسه
همیشه بوده
یکی از چیزهاییه که دربارهش تحسین میکنم
هر چقدر میخوای خواهرم رو تحسین کن...
ولی میشه یکم تنهایی وقت بگذرونیم
بدون اینکه اون مزاحم شه؟
به چی فکر میکنی؟
آیندهمون رو تصور میکنم
15 سال دیگه،
موردرد به سن قانونی میرسه
بعد من و تو یه خونه گرم و نرم جور میکنیم
دور از همه
جایی که بتونیم گوسفند پرورش بدیم،
گاو، مرغ،
بچههامونو بزرگ کنیم
اونوقت چند تا بچه میخوای؟
هر چند تا که اجازه بدی
خودت رو کشاورز میبینی؟
به نظرت احمقانهست؟
اتفاقاً برعکس
ولی قشنگه. مگه نه؟
دامنونیا رو میگم
No comments yet. Be the first to leave one.