ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
خواننده عزیز و متین
از میان تمام نجواهای عاشقانهای که مردی میتواند در گوش زنی زمزمه کند
این نویسنده بر این باور است که سه واژه رایج در مِیفِیر
احتمالاً اینها باشند:
«معشوقهی من باش.»
این نویسنده حداقل یک آقا را میشناسد
که همسرش تنها زن زندگیاش نیست
البته وجود چنین روابط جانبیای دور از انتظار نیست
اما اگر خبرش به گوش این نویسنده رسیده
پس شاید آن آقای بخصوص باید یاد بگیرد که... کمی محتاطتر باشد
موجوداتی از دنیاهای متضاد، اغلب جذب یکدیگر میشوند
هَچ
قربان
اما هرچند شاید پروانه عاشق شعله باشد
امروز صبح نامهای برای شما با نامههای خانواده قاطی شده بود
ممنونم
اگر به هم برسند، خواهد سوخت
صبح بخیر
صبح بخیر
من... نگرانم که خانم ویلسون خواب مانده باشد
خانم ویلسون هیچوقت خواب نمیماند. خب، بله، اما
و خیلی بعید است که او یادت برود تو را به موقع بیدار کند تا من بتوانم جیم شوم
در واقع، فکر میکنم خانم ویلسون ترجیح میدهد برهنه در میفر راه برود تا اینکه
مارکوس
وایولت
فقط مسئله این است که هایاسینت این هفته میزبان مجلس رقصش است
صبر کن... نه، نه، مجلس رقص نیست
این فقط یک... یک تمرین برای او و دوستانش است تا تمرین کنند
چیزهایی را که در کلاس رقص یاد گرفتهاند؛ اما انگار خودش فکر میکند این یک مجلس رقص واقعی است
از اینکه میبینم چقدر از شادی فرزندانت لذت میبری، لذت میبرم
و فکر میکنم آنها هم از دیدن شادی تو خیلی لذت خواهند برد
اممم
این آقا و معشوقهای که دربارهشان نوشتی، آقای هیسکاکس است، مگر نه؟
خواهش میکنم این را از من نپرس
نه، به نظرم نسخه بسیار خوشنیگاری بود
خب، حتماً میتوانی به من بگویی... چون میدانم که او آقای هیسکاکس است
نیمی از اشراف میدانند، و من فکر میکردم کل هدفِ ویسلداون
این است که همیشه اسم آدمها را میآورد
او دیگر خسته شده از اینکه همه در این شهر انتظار دارند
هر چه دلشان میخواهد بنویسد
نیمی از شهر این شایعه را به من گفتند. آدمهای خیلی زیادی
که تصمیم گرفتم دربارهاش بنویسم
اگر فقط برای این باشد که به آقای هیسکاکس هشدار دهم محتاطتر باشد
مبادا آبروی کل خانوادهاش را ببرد
پس واقعاً آقای هیسکاکس است
اوه
ممنونم. ممنون، دوشیزه
در لندن احساس امنیت میکردم چون میدانستم عمارت پنوود در حومه شهر است
اما حالا که میدانم آرامینتا ممکن است هر جایی زندگی کند
متأسفانه نمیدانم او به کجا نقلمکان کرده است
او و دخترها با چنان عجلهای رفتند
لیدی پنوودِ جدید فقط اجازه داد خانهدار جدید را با خودش ببرد، خداروشکر
لیدی پنوودِ جدید هر کسی که هست، امیدواریم به خاطر تو هم که شده، کمتر
کمتر شبیه یک زنِ شیطانصفت باشد؟ آلفی
اوه... گفتنش چقدر چسبید
پس هفته آینده باید ببینیم لیدی پنوود جدید کیست
بعد از اینکه بازسازیها تمام شد
او هنوز چهرهاش را نشان نداده است
و کارفرمایان جدیدت؟ نگفتی آنها چه کسانی هستند
یک خانوادهی بسیار... دلنشین
که نامشان...؟
بریجر
چی؟ کی؟
بریجرتونها. اوم
سوفی
میدانستم که آن رنگها برایم آشنا هستند
لباس فرم بریجرتونها واقعاً به تو میآید
چطور این اتفاق افتاد؟
خب، فقط... خیلی ساده
من در عمارت کَوِندِر در حومه شهر کاری پیدا کردم
کاشف به عمل آمد که فیلیپ کوندِر آدم رذلی است. یک لیوان آب تو صورتش پاشیدم
بعد بندیکت بریجرتون سر رسید و با مشت توی صورت کوندِر زد
ما فرار کردیم، زیر باران شدیدی گیر افتادیم و به کلبهاش پناه بردیم
که البته باید بگویم اصلاً شبیه کلبه نیست
من از او پرستاری کردم تا حالش خوب شد
او در خواب از من خواست که ببوسمش
یکجوری شد که وقتی هر دو بیدار بودیم، او را بوسیدم
او تقریباً مرا دزدید و به لندن آورد
و مجبورم کرد در خانه مادرش کار کنم
از هم دوری میکردیم تا اینکه دیگر تحملش غیرممکن شد
و حالا او از من خواسته که مال او باشم
مال او
خدای من، چیِ او؟
معشوقهاش
خب؟ چه گفتی؟
ما نمیتوانیم با هم باشیم، آلفی. درخواست وحشتناکی بود
واقعاً؟
به تو محل اقامت، مستمری و آزادی رفتوآمد به هر کجا که بخواهی میدهند
بدون هیچ وظیفه واقعی، به جز خوشحال نگه داشتن آقای بریجرتون
و آیا اشتباه میکنم اگر تصور کنم این کار تو را هم خوشحال میکند؟
مسلماً خوشحالم میکند
کجای این کار وحشتناک است؟
تقریباً هر نجیبزادهای در طبقه اشراف یک معشوقه دارد، سوفی
این را میدانم. مطمئناً بهتر از هر کسی
خب، قصد داری چه کار کنی؟
برای همین فرستادم دنبالت تا ببینمت
تا بپرسم آیا از شغل دیگری در جای دیگر خبر داری یا نه
حالا که جنگِ خدمتکارها فروکش کرده
شنیدهام لندن پر شده از آدمهایی که دنبال کارند و فرصتهای شغلی کم است
یک جای خالی نزد لیدی پنوودِ جدید وجود دارد
خیلی عالی میشود اگر به خانه برگردی
اما فکر میکردم لیدی پنوودِ قبلی شایعه کرده بود که کسی نباید تو را استخدام کند
یک نامه از طرف وایولت بریجرتون، خیلی بیشتر از شایعات آرامینتا گان ارزش دارد
لیدی بریجرتون برایت توصیهنامه نوشته است؟
خواهد نوشت
مطمئنم که مینویسد
امیدوارم قبل از اینکه مجبور شوم دوباره آقای بریجرتون را ببینم
و خانم موندریچ چطور است؟
او در قصر است و دارند لباسهایش را برای جایگاه ندیمگی اندازه میگیرند
او در قصر است؟
آلیس در قصر
بسیار خب
چی شده؟
یک زنی هست
البته که هست. همان زنی است که در مهمانی بالماسکه بود؟
نه، او وجود خارجی ندارد، یادت هست؟
زن جدیدی پیدا کردهام که الهامبخش حماقتهایم شده است
و فکر میکنم که ناراحتش کردهام
هرچند این تنها کاری بود که از دستم برمیآمد
او کیست؟
و کاری که کردی...؟
او مقام و مرتبه اجتماعی خاصی ندارد و من از او خواستم که با من باشد
منظورت این است که
به عنوان معشوقهات؟
خب، نمیتوانم از او خواستگاری کنم
معشوقه قرار دادنِ او، تنها راهی است که جامعه میپذیرد
اما، فارغ از رتبه و مقامش
هیچ زنی، هیچ مردی، هیچ انسانی
واقعاً دلش نمیخواهد پنهان بماند
دستکم این را روشن کردی که آرزو داری در دنیایی رویایی
شما دو نفر بتوانید به شکلی مشروع در کنار هم باشید؟
نه
اما ما در دنیایی رویایی نیستیم
پس آیا این کار دورویی نبود؟
بحث صداقت نیست. بحثِ ابرازِ احساس است
چطور زنی میتواند به تو اعتماد کند تا یک زندگی پیچیده را در کنارش پیش ببری
وقتی حتی نمیتواند برای درک احساساتش به تو تکیه کند؟
خیلی تنگ است
به نظر میرسی
باشکوه
صافتر بایست
ایشان کیستند؟
ایشان ندیمه جدید شما هستند علیاحضرت؛ خانم آلیس موندریچ
شاید یادتان باشد که او بود پیشنهادی داد
درباره بانوی ناشناختهی آقای بریجرتون
میتوانید در جایگاه خود قرار بگیرید
و آیا پیشنهاد او پایه و اساسی داشت؟
علیاحضرت، من
چیزی نشنیدهام
حتماً برایم ته و توی قضیه را در میآوری، لیدی دنبری؟
تقویم برنامههای من و شما خیلی پر است، علیاحضرت
به شما اطمینان میدهم
خانم موندریچ
به این موضوع رسیدگی خواهد کرد
میشکستی، گلدان
امکان ندارد چنین اتفاقی افتاده باشد
عمو به شدت عصبانی بود
البته! هیچوقت او را آنطور ندیده بودم
عصر بخیر
یا شاید بهتر است بگویم، صبح بخیر
تقریباً
خیلی عذر میخواهم. اوم
باعث شدیم بیدار بمانی؟
نیمیخواستم بساط جشن را به هم بزنم، اما
ساعت چهار صبح است
برنامهمان این است که ساعت ۹:۳۰ صبحانه بخوریم
دلیل خاصی دارد که باید ساعت ۹:۳۰ صبحانه بخوریم؟
شاید بتوانیم کمی عقبش بیندازیم؟
فکر میکنم این کار در حق آشپزمان خیلی بیانصافی باشد
چون او از ساعت شش بیدار است
با توجه به اینکه احتمالاً کل اهالی خانه را بیدار نگه داشتهایم
ببخشید، واقعاً متوجه زمان نشدیم
شاید بهتر باشد فردا صبح را به همه مرخصی بدهیم
و خودمان کمی میوه و نان پیدا کنیم
بچگیها همیشه به آشپزخانه دستبرد میزدیم
بله، خیلی کیف میداد
من مایل به انجام این کار نیستم
خب، پس همان زمان همیشگی باشد
و ما هم الان میرویم بخوابیم
ممنونم
نمیخواهم بعد از تمرینم، الوئیز در هیچکدام از کلاسهایم حضور داشته باشد
چون او کوچکترین علاقهای به آینده من ندارد
این... دقیقاً درست نیست. من فقط
الوئیز، متوجه هستی که اگر دیگر در کلاسهای آداب معاشرت شرکت نکنی
آن وقت باید به بازار ازدواج برگردی
قرارمان این بود
چی؟! نه، نمیتوانی این کار را بکنی
فکر کنم همین الان این کار را کردم. خانم ویلسون، سوفی
میشود برای اجرای موسیقی، تالار بزرگ را بررسی کنیم؟
هایاسینت، بیا با هم صحبت کنیم
هایاسینت، حتماً میتوانیم... هایاسینت
من به زودی آنجا خواهم بود
لیدی بریجرتون
میتوانم چند لحظه وقتتان را بگیرم؟ البته. بفرما بنشین
هایاسینت با برنامهریزیهای این اجرا دارد دیوانهات میکند؟
طوری رفتار میکند که انگار قرار است برای اولین بار به جامعه معرفی شود
نه، بانو
من از شور و شوق او لذت میبرم
خانم
میدانم که مدت زیادی نیست اینجا هستم
No comments yet. Be the first to leave one.