ആദ്യത്തെ 18 വരികൾ.
من از این بی عدالتی خسته ام، از این تبانی کردنا و دوز و کلکا خسته ام
دروغ حال به هم زنه، پس منظورت چیه لعنتی (از این دروغایی که میبافی)
تو هی جلو پام سنگ میندازی و من باید از مونعی که تو واسم ساختی عبور کنم
به همون اندازه که به نظر میاد گَنده، همه ی سیستمشون مزخرفه، لعنت بهش
از زندگی تو خفا دست بکش و بیا تو جامعه
تو میگی من اشتباه میکنم پس تو بیا و بهم نشون بده چی درسته
شاید تو بیخیال انسانیت شده باشی اما من هنوزم اهمیت میدم
من قوی تر میشم و هرگز از این مبارزه (برای حقوق سیاه پوستا) دست نمیکشم
این همه نابسامانی باعث نمیشه دلت بخواد فریاد بزنی؟
این بی عدالتی قربانی دوز و کلکاتون میشه
تو فقط داری سعی میکنی با دروغ هایی که اونا به دقت پایه گذاری کردن کنار بیای
لطفاً یکی یه کم رحم داشته باشه چون من دیگه نمیتونم این وضعو تحمل کنم
انقدر منو تحت فشار نذارین باعث میشین که دلم بخواد فریاد بزنم
انقدر منو تحت فشار نذارین باعث میشین که دلم بخواد فریاد بزنم
ار تعریف داستانای کارایی که باهامون کردین دیگه خسته شدم
تو فقط باعث یا وجود اومدن نابسامانی هستی و فکر میکنی اشکالی نداره لعنتی
در حین بازی یهو قوانین بازی رو عوض میکنی
دیگه نمیتونم بیشتر از این تحمل کنم فکر کنم ممکنه دیوونه بشم
No comments yet. Be the first to leave one.