ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
، نگاه کنيد بچه ها .احمد ديوونه» داره مياد»
« شهرک »
: بر اساسِ داستاني از «امينه جيلان»
: تدوين «آيهان اِرگورسِل»
: تهيه کننده «صادق اينجه سو»
: محصولِ «اِن بي سي فيلم»
: نويسنده و کارگردان «نوري بيلگه جيلان»
... سوگند مي خورم - ... سوگند مي خورم - ... که انساني درستکار باشم - ... که انساني درستکار باشم -
... که از کوچکترها حمايت کنم - ... که از کوچکترها حمايت کنم -
.و به بزرگ تر ها احترام بگذارم - .و به بزرگ تر ها احترام بگذارم -
... که وطن و ملتِ خويش را - ... که وطن و ملتِ خويش را -
.دوست بدارم - .دوست بدارم -
... آرمانِ من اين است - ... آرمانِ من اين است - .که برخيزم و پيشرفت کنم - .که برخيزم و پيشرفت کنم -
... «اي «آتاترک - ... «اي «آتاترک -
... سوگند مي خورم - ... سوگند مي خورم -
... که ادامه دهنده يِ راهت باشم - ... که ادامه دهنده يِ راهت باشم -
... به سو ... به سويِ
... به سويِ هدفي که - ... به سويِ هدفي که -
.تو بنا گذاردي - .تو بنا گذاردي -
... سوگند که - ... سوگند که - ... برايِ ترکيه - ... برايِ ترکيه - .از جانِ خويش نيز فروگذاري ننمايم - .از جانِ خويش نيز فروگذاري ننمايم -
.زنده باد ملتِ ترک - .زنده باد ملتِ ترک -
.بچه ها ، صبحِ همگي بخير - .ممنون -
!صبح بخير - !ممنون - .بنشينيد -
پينار»؟» - .حاضر - اِليف»؟» - .حاضر -
نازلي»؟» - .حاضر - اسماعيل»؟» - .غايب -
، «خيله خوب ، «گوخان .درسِ امروز رو با صدايِ بلند بخون
.«عشق و وفاداري در خانواده»
خانواده ها همچون" ".جوامعي کوچک هستند
آنها شادي و اندوهِ خويش را" ".با يکديگر تقسيم مي کنند
روابطِ خانوادگي بر اساسِ" ".عشق ، احترام و همبستگي مي باشد
خانواده ، هسته يِ ملت" ".و جامعه يِ بشري است
خانواده ، منشاءِ" ".صلح و سلامتِ اجتماع است
، صلح و نظم در درونِ خانواده" "... به تماميِ جامعه بازتاب مي شود
".و بر آن تاثير مي گذارد"
اين وظيفه يِ ما است" ".که اين بنا را پا بَر جا نگاه داريم
بچه ها ، به نظرِ شما هم يه بويِ بد تويِ کلاس نپيچيده؟
.آره. بويِ بَدي مياد
همه ، ظرف هايِ .ناهارِ شون رو دربيارن
.بذاريدشون رويِ ميز
فکر کنم يکي از خوراکي ها .فاسد باشه که اينطور بويِ بَد ميده
.آسيه» ، عزيزم» تو خودت متوجه اين بو نشدي؟
.نه آقا ، من هيچ بويي نشنفتم
.اين غذا ممکنه مسمومت کنه ، دخترم .مادرت بايد بيشتر از اين مراقب باشه
چطور تونسته همچين کاري بکنه؟
لطفاً برو و اين غذا رو .بندازش دور
من يه خوردنيِ ديگه .واسه ناهارت تهيه ميکنم
به مادرت بگو بيشتر از اين .مراقب باشه. حالا برو بندازش دور
خوب ، موضوعِ درسِ امروز ، قوانيني هست که بر زندگيِ اجتماعي حکمفرماست. کي دوست داره بخونه؟
.بقيه با دقت گوش کنن .چون موضوعِ بسيار مهميه
خوب. هيچکس نمي خواد بخونه؟
، «خيله خوب ، «نازلي .تو بخون
قوانيني که زندگيِ اجتماعي را" ".تنظيم مي کنند
جامعه نيازمندِ قوانيني است" "... تا مردم بتوانند بواسطه يِ آنها
".در صلح و امنيت زندگي کنند"
"... اين قوانين"
"... از اينکه افراد"
در درونِ جامعه ، بصورتِ خودخواهانه" ".عمل کنند ، جلوگيري مي نمايند
به منظورِ اين که" "... در جامعه يِ خويش
و در کنارِ يکديگر" "... زندگي کنيم
قوانين و محدوديت هايي معين" ".وضع شده اند
اگر ما از اين قوانين" "... فرمانبرداري ننماييم
دچارِ نتايج و عواقبي وخيم" ".خواهيم گشت
اين قوانين ، که جامعه را" "... تنظيم مي نمايند
مي توانند قوانيني مکتوب" ".يا نانوشته باشند
"... قوانينِ نانوشته"
آداب و رسوم و اخلاقيات را" ".شامل مي گردند
اين نوع قوانين" "... خود به خود شکل گرفته
و از نسلي به نسلِ ديگر" "... منتقل مي گردند
"... و بر پايه يِ احترام و"
.«اسماعيل» .برو سَرِ جات بشين ، پسرم
، «پينار» .حالا تو خوندن رو ادامه بده
از همونجايي که دوستت .خوندن رو متوقف کرد ، ادامه بده
... بقيه هم
از رويِ کتاب ، خوندنِ متن رو .دنبال کنن
.شايد ازِ تون بپرسم کجا داره خونده ميشه .«بفرما «پينار
اهميتِ همبستگي" ".در زندگيِ اجتماعي
همبستگي يعني" "... وفاداري به يکديگر
، در ارتباط با احساسات" ".علايق و افکارِ فردي
"... احساسِ متعلق بودن به يکديگر"
"... احساسِ همزيستي را"
".تقويت ميکند"
چرا که انسان ها" "... نمي توانند تنها زندگي کنند
، و در عينِ حال" ".از پسِ برطرف نمودنِ نيازِ خويش برآيند
"... به همين علت است که"
انسان ها هميشه" ".به يکديگر نياز دارند
ما بايد تا آنجا که" "... در توان داريم
"... به فقرا کمک کنيم"
چه بطور مستقيم و" ".چه از طريقِ موسساتِ خيريه
، در عينِ حال" "... کمک کردن
صرفاً به معنايِ" ".بخشيدنِ پول نمي باشد
زيرا انسان ها" "... همچنين
نيازمندِ حمايتِ معنوي نيز" ".مي باشند
"... هنگامِ سختي ها و دشواري ها"
"... انسان ها"
به يکديگر" "... دلداري و تسلي مي دهند
، هر شخصي" "... به نوعي
در قبالِ" "... غم و اندوه ديگران
".مسئول مي باشد"
آدميان ، نهايتِ" "... تلاشِ خود را مي کنند
تا يکديگر را" ".شاد و خوشبخت سازند
آنها حتي شاديِ خويش را نيز" "... همراهِ هم تجربه کرده
و با يکديگر" ".قسمت مي نمايند
"... تقسيمِ شادي و اندوه"
"... موجبِ تقويتِ"
".پيوستگيِ ملّي مي گردد"
و بدين گونه انسان مشکلاتِ موجود را" ".مرتفع مينمايد
"... چنين پيوستگي اي را"
".وحدتِ ملّي مي نامند"
مگه از اين آلوهايي که تويِ قبرستون - رشد مي کنند ، ميشه خورد؟ .من که دارم ميخورم -
.داري رويِ قبر پا ميذاري
اينجا چي نوشته؟
.اصلاً هر چي ميخواد نوشته باشه واسه تو چه فرقي داره؟
، اگه يه تيکه سفالِ قرمز بسابي رويِ قبره .بهتر و واضح تر ميشه خوندش
لاکش نمي شکنه؟ - .نه -
حتي اگه ماشين هم .از روش رَد بشه ، باز هم نمي شکنه
فقط اگه وارونه شون کني .اونوقت مي ميرن
نمي تونن خودشون رو .سَر و ته کنن
من هم برم روش؟ - .خيله خوب ، اما مواظب باش -
.يالا ، بجنب
، يالا ديگه .حرکت کن
.چه ليزه
.واقعاً هم محکمه
سَرش رو نمياره بيرون؟
دست و پاهاش رو نمياره بيرون؟
.اگه حواسش رو پَرت کني ، شايد اين کار رو بکنه - چطور ميشه حواسش رو پَرت کرد؟ -
بايد واسه يه مدتِ طولاني .همينطور بي حرکت بموني
.يه خار رفت تو دستم
جايِ بهتري نتونستي پيدا کني دستت رو بذاري؟
.اينقدر وول نخور .وگرنه بيرون نمياد ها
.جُم نخور ديگه
صدايِ چي بود؟ - .شليکِ تفنگ -
.بابا. دارن ميان
کجا بودين؟ دوباره يادتون رفت چه ساعتيه؟
کنارِ قبرستون با يه شکارچي .برخورد کرديم
لابد «حسين» بوده. اونجا .طُرقه شکار ميکنه
اينکه اون پرنده هايِ کوچيک به چه کارش ميان .خداييش من يکي که هيچوقت نفهميدم
.مگه بهتون نگفته بودم زودي برگردين خونه .الان ديگه تقريباً هوا تاريک شده
نبايد مزرعه يِ ذرت رو .لگد کنيد ، بچه ها
.از يه مسيرِ ديگه بياين .آخرش يه روز گلوله بهتون ميخوره
اما ما هميشه بدونِ اينکه بلال ها رو .لگد کنيم ، از مزرعه رَد ميشيم
.اينقدر قضيه رو بزرگ نکنين .هيچ اتفاقي نميفته
آدم که هيچوقت خبر نداره .چه اتفاقي قراره بيفته ، پسرم
اصلاً اين مزارعِ ذرت .هميشه خطر دارن
درست تويِ همچين غروبي بود ... «که «اسماعيل
، که اهلِ «تورهاسان» بود ... در انتظارِ گرازهايِ وحشي کمين کرده بود
که ناگهان صدايِ خش خشي به گوشش خورد .و ماشه يِ اسلحه ش رو کشيد
بعدش که نگاه کرد .ديد طرف ، پسرِ «قاصر احمد» بوده
بيچاره به شدت زخمي شده بود .و همون تويِ مسيرِ بيمارستان فوت کرد
.بايد از مزارع دوري کنيد .بنده خدا همسنِ «علي» بود
.بايد از جاده يِ اصلي بيايد
خياط شلوارم رو تموم کرد؟ - .بله ، تموم کرد - .خوبه -
.شد 50 ليره - چي؟ - .ميگه 50 ليره ميخواد -
پنجاه ليره؟ - .پنجاه تا -
داده بودين سجافش رو بدوزه؟ - .آره -
خودِ خياطه بياد 50 ليره بده به من !شلواره رو برداره واسه خودش
تمامِ کاري که رويِ شلواره کرده اينه که .لبه يِ پاچه هاش رو دوخته و کمرش رو گشاد کرده
!واويلا
ديگه حتي لباس هم .نمي شه داد واسه تعمير
.پنجاه ليره بده به بچه - .مسخره بازي اي شده -
پس شلوار همونجا پيشِ خياطه بمونه؟
، نگاه کن ، کچل شدم. رفتم آرايشگاه .يارو دو بار موهام رو کوتاه کرد
و چقدر گرفت؟
.پنجاه ليره .مسخره ست
من که به خياطه .پنجاه ليره رو نميدم
لعنتي ، اين مبلغ که اندازه يِ .پولِ خريدِ يه مزرعه ست
اون زمانِ قديم ، وقتي واسه خريدِ خونه مون ... مبلغِ 20 ليره پرداخت کردم
.همه گفتن گرون معامله کردي ... اين مالِ سالِ هزار و نهصد و
.زماني که آمريکا بودم ، يک دلار ارزشش کمتر از يک ليره بود - !علي» ، بيا» -
چيه؟ - .بيا اينجا تا بگمت -
، سابقاً تابستون و زمستون ... يه آرايشگرِ پوست و استخوني
.مي اومد به روستا
و مويِ مشتري ها رو .در اِزايِ يکي دو تا گوجه ، کوتاه ميکرد
هميشه هم .از مردم تشکر ميکرد
هيچوقت هم نشنيدم .از چيزي گِله و شکايت داشته باشه
حالا اين يارو ... ميشينه تويِ مغازه ش
.و مشتري مجبوره بره پيشش .دو تا قيچي که بندازه تويِ موهات ، 50 ليره ازت ميگيره
آخه کي استطاعتِ پرداختِ همچين پولي رو داره؟
يارو فقط لبه يِ پاچه هايِ شلواره رو دوخته .و يه کم هم کمرش رو گشاد کرده
.زمان چقدر زود ميگذره .آدم باورش نميشه
.زندگي همينه
قبلاً پُر انرژي تر .و پُر تکاپو تر بوديم
، اون زمان .من جوون و قوي بودم
فقط پانزده سالم بود. اما جنگ در جريان بود .و کي سن و سال واسش مهم بود
مني که هيچوقت حتي پام رو ... اونطرفِ تپه هاي روستا نگذاشته بودم
.ديدم تويِ استانبول هستم .ما رو تويِ ايستگاهِ «سرکه چي» سوارِ قطار کردن
.لابد ايستگاهِ «حيدر پاشا» بوده - .خيلي شلوغ پلوغ بود -
خيلي کساني که مثلِ من ، هيچوقت پاشون رو .از روستاشون بيرون نگذاشته بودن ، اونجا بودن
يه پسرِ کُرد .هر جا ميرفتم با من بود
.با همديگه رفيق شديم اسمش چي بود؟
يه خورده صاف و ساده بود .ولي خيلي آدمِ خوش قلبي بود
.اگه هنوز زنده ست ، ايشالا خدا براش خير بخواد - نُصَيبين» کجاست؟» - نُصَيبين : شهري کُردنشين که در حالِ حاضر] [.در مرزِ ترکيه و عراق قرار دارد
چي؟ - .تويِ عراق -
بعدش چي شد؟ - ."والله ، ما رو اعزام کردن به "موصل -
تويِ اون مناطق .فقر بيداد ميکرد
هر وقت از روستاييها درخواستِ غذا ميکرديم .«بهمون ميگفتن : «ما هو
."ما هو» يعني : "هيچي»
دَرِ خونه هايِ ديگه رو هم زديم .«ولي جوابِ اونها هم همين بود : «ما هو» ، «ما هو
امسال گيلاس ها .خيلي زود تموم شدن
.نه فقط گيلاس ها ، ميدونين .شاه توت ها هم همينطور
ديروز داشتم از زيرِ ... درختِ گيلاس رَد ميشدم
No comments yet. Be the first to leave one.